ارعاش
[اِ] (ع مص) ارعاس. لرزانیدن. (منتهی الارب). || بر چفته شدن انگور. (تاج المصادر بیهقی).
ارعاص
[اِ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب).
ارعاظ
[اَ] (ع اِ) جِ رُعظ، به معنی جای درنشاندن پیکان در تیر که بالای آن پیچند.
ارعاظ
[اِ] (ع مص) سوراخ ساختن تیر را تا در آن پیکان نهند. (منتهی الارب).
ارعاف
[اِ] (ع مص) شتابانیدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). شتابانیدن کسی را. || رعاف آوردن. خون بینی را سبب شدن. خون از بینی بیاوردن. (تاج المصادر بیهقی). || مملو کردن: ارعاف قِربه؛ پر کردن مشک. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی).
ارعال
[اَ] (ع اِ) جِ رَعلَه.
ارعال
[اِ] (ع مص) سبک و سخت زدن نیزه. (منتهی الارب). نیزهء سخت و زود زدن. (تاج المصادر بیهقی). || ارعال عوسجه؛ بیرون آمدن رعلهء آن. تیزی برآوردن عوسجه. (منتهی الارب). شاخ و برگ آوردن عوسجه.
ارعام
[اِ] (ع مص) سیلان. (تاج المصادر بیهقی). || ارعام شاه؛ سخت لاغر شدن و سپس روان شدن آب بینی گوسفند. آب از بینی گوسفند رفتن از سخت لاغر شدن او یا غیر آن. (منتهی الارب).
ارعان
[اِ] (ع مص) رعنا گردانیدن. (نسخه ای از کنزاللغات)(1).
(1) - در قوامیس عربی نیافتیم و همچنین در نسخه ای دیگر از کنزاللغات نیامده است.
ارعاویه
[اَ وی یَ] (ع اِ) ستور پادشاهی بچرا گذاشته. (منتهی الارب). گلهء شتران پادشاهی بچرا گذاشته شده. یلخی شاهی.
ارعب
[اَ عَ] (اِخ) موضعی است در قول شاعر:
اَتعرِفُ اطلالاً بمیسره اللّوی
الی اَرعَب قد حالفتک بها الصّبا
فأهلاً و سهلاً بالتی حَلّ حُبُّها
فؤادی و حلّت دارَ شَحْط من النّوی.
(معجم البلدان).
ارعث
[اَ عَ] (ع ص) که گوشوار دارد.
ارعد
[اَ عَ] (ع ص) در بیت ذیل از قصیدهء منسوب به منوچهری :
هرکه ز فرمان او فراز نهد پای
شوم درافتد چو برق در تن ارعد.
کازیمیرسکی به معنی برق زده گرفته است.
ارعل
[اَ عَ] (ع ص) گول. || گیاه بالیده و فروهشته شاخها. || هر گیاه که دراز و نیکو و دوتاه گردد. (منتهی الارب).
ارعمه
[اَ عِ مَ] (ع اِ) جِ رُعام.
ارعن
[اَ عَ] (ع ص) نادان. ابله. احمق. مرد گول زودسخن. || فروهشته گوشت و سست. (منتهی الارب). مسترخی. || دراز بی عقل. احمق دراز. دراز احمق. (زمخشری). مؤنث: رَعْناء. || جیش ارعن؛ لشکر گران بسیار. (منتهی الارب). آن لشکر که بپارهء کوه ماند. (مهذب الاسماء). لشکر کوهی. سپاهی گران. جیش...
ارعنز
[اَ عَ] (اِخ) یاقوت گوید بگمان من موضعی است به دیاربکر و بدان منسوبست احمدبن احمدبن احمد ابوالعباس. (معجم البلدان).
ارعوا
[] (اِخ) از اجداد ابراهیم علیه السلام بقول مسعودی در التنبیه و الاشراف چ لیدن ص 80.
ارعواء
[اِ عِ] (ع مص) بازایستادن. (زوزنی). بازایستادن از بدی و نادانی. (منتهی الارب). کشیده شدن از جهل. || پشیمان شدن بر ترک چیزی. (منتهی الارب).
ارعوثه
[اُ ثَ] (ع اِ) سنگی که آب کش بر آن ایستد. (منتهی الارب). || ارعوفه. سنگی که تک چاه وقت کندن گذارند تا بر آن نشسته چاه را پاک کنند. (منتهی الارب).
