ارژن
[اَ ژَ] (اِخ) (دشت...) ارزن. رجوع به ارزن شود.
ارژنگ
[اَ ژَ] (اِ) جادوئی. طلسم :
ترا دشمن آمد بگاهت نشست
یکی گرزهء گاوپیکر بدست
همه بند و نیرنگ و ارژنگ برد
دلارام بگرفت و گاهت سپرد.فردوسی.
|| هر کتابی که صور و اشکال داشته باشد. (رشیدی) (غیاث اللغات). رجوع به ارتنگ و ارثنگ شود.
ارژنگ
[اَ ژَ] (اِخ) ارتنگ. ارثنگ. کتاب مانی که بتصاویر دلکش منقش بود :
بخاقان یکی نامه ارژنگ وار
نوشتند پر بوی و رنگ و نگار.فردوسی.
هزار یک که نهان در سرشت او هنر است
نگار و نقش همانا که نیست در ارژنگ.
فرخی.
و کتابی کرد [ مانی ] به انواع تصاویر که آنرا ارژنگ مانی...
ارژنگ
[اَ ژَ] (اِخ) نام دیوی از سالاران دیو سپید به مازندران گاه جنگ کیخسرو، و او را رستم بکشت :
سپرد آنچه بود [ دیو سپید ] از کران تا کران
به ارژنگ سالار مازندران.فردوسی.
چو ارژنگ بشنید گفتار اوی
به مازندران شاه بنهاد روی.فردوسی.
نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید
نه سنجه نه پولاد غندی...
ارژنگ
[اَ ژَ] (اِخ) نام پهلوانی تورانی پسر زره و او بدست طوس کشته شد. (برهان). یکی از پهلوانان تورانی است و بر دست طوس بن نوذر کشته شد. (جهانگیری) :
به پور زره گفت نام تو چیست
ز گردان جنگی ترا نام کیست
بدو گفت ارژنگ جنگی منم
سرافراز شیر درنگی منم.فردوسی.
ارژنگ
[اَ ژَ] (اِخ) (چاه...) چاهی بتوران زمین که افراسیاب بیژن را در آن بند کرد. چاه بیژن :
به پیلان گردنکش آن سنگ را
که پوشد سر چاه ارژنگ را.فردوسی.
که یارد آنجا رفتن مگر کسی که کند
پسند بر گه شاهنشهی چه ارژنگ.فرخی.
مخالفانش چون بیژن اندر اول کار
ز گه فتاده بچاه سراچهء ارژنگ.فرخی.
بیژن...
ارژنگ وار
[اَ ژَ] (ص مرکب) مانند ارژنگ. نظیر ارژنگ مانی در هنر و صنعت. ارتنگ وار :
یکی نامه بنوشت ارژنگ وار
پر آرایش و بوی و رنگ و نگار.فردوسی.
بخاقان یکی نامه ارژنگ وار
نوشتند پر بوی و رنگ و نگار.فردوسی.
و رجوع به ارتنگ وار شود.
ارژنه
[اَ ژَ نَ] (اِخ) (دشت...) دشتی است مشهور در فارس. (برهان). دشتی است از ملک فارس که تا شیراز سی فرسنگ است و آنرا ارجنه نیز گویند و واقعهء ظهور امیرالمؤمنین (ع) در آن دشت و خلاص کردن سلمان فارسی از چنگ شیر [ در اساطیر ]معروف و مشهور است....
ارژنی
[اُ رُ ژِ] (فرانسوی، اِ)(1) (از یونانی اُرُس، کوه + گِنوس، نسل) مطالعه و تحقیق انفصال قشرهای زمین و مخصوصاً جبال.
(1) - Orogenie.
ارس
[اَ] (اِ) اشک. (جهانگیری). آب چشم. (صحاح الفرس) (اوبهی). اشک چشم. دمع. دمعه :
ز آهم بود یک شراره درخش
اَرَس باشد اَرْسِ مرا مایه بخش.قریع الدهر.
اَرَس شد اَرْسِ من از جستجویت.لطفی.
ارس
[اِ] (ع اِ) بیخ و اصل پاک. نژاد پاک. نسل طیب.
ارس
[اَ] (ع مص) کشاورز شدن. برزگری کردن. برزگر شدن. (تاج المصادر بیهقی).
ارس
[اَ رِ] (ع ص) کشاورز. ج، اریسون. اَرارسه.
ارس
[اُ] (اِ) سرو کوهی. (جهانگیری) (آنندراج). شعوری بکسر راء آورده گوید: درخت آراج و بعضی فرهنگ ها درخت چنار نوشته اند. (شعوری).
گونه ایست از سرو کوهی(1) که آنرا به خراسان اُرس نامند و در جادهء چالوس و گچسر هورَس گویند و در نوده بنام اَورَس مشهور است و در منجیل...
ارس
[اُ رُ] (ص، اِ) در تداول عوام، روس. روسی.
ارس
[ ] (اِخ) نویین. از امرای مغول که در سال 661 ه . ق. با امیرباغو و دوازده هزار سوار به سیستان شد. (تاریخ سیستان ص 400).
ارس
[اَ رَ] (اِخ)(1) (رود...) آب ارس از جنوب بشمال میرود و از کوههای قالیقلا و ارزن الروم برمیخیرد و بولایت ارمن و آذربایجان و اران میگذرد و به آب کُروقراسو ضم شده در حدود گشتاسفی بدریای خزر میریزد و در این ولایات که ممر این آب است بر آن زراعت...
ارس
[ ] (اِخ) از قصبات فرغانه. (جهانگشای جوینی ج 1 ص 73).
ارس
[ ] (اِخ) برادر توقماق از نوکران امیر چوپان. (ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص 98).
ارس
[ ] (اِخ) یا راس یا اربس بن وندیح (ویذیح، وندیح، وندیچ و وندح) از اجداد جودرز (گودرز). (تاریخ سیستان صص 34-35 حاشیه بنقل از طبری).
