ارس بزان
[اَ سِ بُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) چرک کنج چشم بز کوهی و گاو کوهی، و آن کار تریاک فاروق کند و آنرا بعربی تریاق الحیه خوانند. (برهان قاطع). در فهرست مخزن الادویه ذیل تریاق الحیه آمده: رطوبتی است که در کنج چشم گاو کوهی و بز کوهی جمع میگردد...
ارسپی
[اَ رِ] (اِخ) شهری در مکزیک، واقع در وادیی پرنعمت، برکنار نهر «سونورا» و آن سابقاً کرسی مقاطعهء سونورا بود. ولی بواسطهء جنگهای داخلی و تعدیات هندیان امریکا مضمحل گردید و در جوار آن آثار قدیمه و معادن بسیار است. (ضمیمهء معجم البلدان).
ارست
[اُ رِ] (اِخ)(1) پسر آگاممنن و کلی تامنسترا. چون کلی تامنسترا آگاممنن را بکشت، ارست را خواهر وی الکتر از وطن دور کرد تا آنگاه که بزرگ شود، به انتقام پدر برخیزد. ارست چون بسن رشد رسید بوطن بازگشت و مادر را به انتقام خون پدر بکشت و سرانجام بپادشاهی...
ارستجانس
[اَ نِ] (اِخ) (تاریخ الحکمای قفطی ص 73). مصحف ارشیجانس(1). رجوع به ارخیجانس و ارشیجانس شود.
(1) - Archigenes.
ارسترات
[اِ رُ] (اِخ)(1) وی از افراد گمنام شهر اِفسس بود که برای کسب شهرت و نام جاوید، معبد دیان، واقع در افسس را که یکی از عجایب سبعهء عالم بود بسوخت و این عمل در همان شبی واقع شد که اسکندر متولد گردید (356 ق. م.) مردم افسس که از...
ارسترخس
[] (اِخ) (بهین شاهزادگان) از ساکنان تسالونیکی و همکار و همقطار امین پولس حواری بود. (اعمال رسولان 20: 4 و 27: 3 فلیمون 24). حیات وی بواسطهء شورشی که در افسس بتحریک جماعت زرگران برپا شد در خطر افتاد. (اعمال رسولان 19: 29). لکن وی آزاد شده با پولس ماند...
ارستس
[اُ رِ تِ] (اِخ) رجوع به ارست شود.
ارستطالیس
[اَ رِ تُ] (اِخ) رجوع به ارسطو شود.
ارستن
[اَ رَ تَ] (مص) مخفف آراستن. (جهانگیری) (برهان). رجوع به آراستن شود. || توانستن. (جهانگیری) (برهان). یارستن.
ارستوار
[ ] (اِخ) صواب آنست که بتن خویش حرکت کنیم هم از گرگان با غلامان سرائی و لشکر گزیده تر بر راه سمنگان که میان اسپراین(1) و ارستوار بیرون شود و به نسا تاختنی آوریم هرچه قویتر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 480). و در بیهقی چ فیاض «استوا» آمده...
ارستوقلیس
[اَ رِ] (اِخ)(1) حکیم مشائی یونانی از مردم مِسِّن. وی در مائهء دوم میلادی میزیسته و مؤدب سِپتیم سِوِر بود. || مجسمه ساز یونانی متولد در سیدُنی در اقریطش. وی در عصری نامعین قبل از میلاد میزیست. او برای شهر اِلیس هرکولی سوار اسب ساخته که با یک زن آمازون...
ارسته
[اَ رَ تَ / تِ] (ن مف / نف) مخفف آراسته. || توانسته. رجوع به ارستن شود.
ارستیانی
[اُ رِ] (اِخ)(1) رجوع به ایران باستان ص 1387 شود.
(1) - Orestiens.
ارستیبوس
[اَ رِ] (اِخ)(1) قورینائی. ارسطیفوس. ارسطیفس. حکیم یونانی، متولد در قورینا در حدود سال 390 ق. م. وی تلمیذ سقراط و مؤسس نحلهء قورینائی است. رجوع به ارسطیفس شود.
(1) - Aristippus (Aristippe de Cyrene).
ارس تین
[اِ تَ] (اِخ)(1) کرسی ناحیهء رَن سفلی، در کنار ایل، دارای 5649 تن سکنه. ناحیهء مزبور شامل 4 کانتن و 50 کمون و 66895 تن سکنه است.
(1) - Erstein.
ارسح
[اَ سَ] (ع ص) لاغرسرین. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). آنک گوشت اندک دارد بر سرون و ران. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آن که سرون و ران او اندک گوشت باشد. || (اِ) گرگ (بعلت لاغری سرین وی). || ازل. ذئب یتولد بین الذئب و الضبع. || (ن تف) لاغرسرین تر.
-...
ارسخ
[اَ سَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رسوخ. ثابت تر. استوارتر. پای برجای تر.
ارسد
[] (اِ) حجرالنور. (فهرست مخزن الادویه). رجوع به حجرالنور شود.
ارس دات
[اُ رُ] (اِخ)(1) یک تن خارجی از سپاهیان اسکندر که بر او طغیان کرد و اسکندر با تیر او را از پای درآورد. (ایران باستان صص 1764-1765).
(1) - Orosdate.
ارسراطس
[اِ رُ طُ] (اِخ)(1) الثانی القیاسی. یکی از مفسرین کتب بقراط پس از وفات وی. (تاریخ الحکمای قفطی چ لیپسک ص 94). ارسطراطس ثانی قیاسی. (ابن الندیم).
.(فلوگل).
(1) - Herostratus. Erasistratus
