ارزن
[اَ زَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از رزین. محکم تر. رزین تر: ارزن من النُضار؛ یعنی الذهب. (مجمع الامثال میدانی).
ارزن
[اَ زَ] (اِخ) (دشتِ...) اَرژَن. موضعی است میان شیراز و کازرون به سی فرسخی شیراز. (منتهی الارب). موضعی است بفارس قرب شیراز و چنانکه شنیده ام چوب ارژن که از آن مقرعه و عصا کنند بدانجا روید و عضدالدولهء دیلمی روزی برای تفرج و صید بدانجا شد و ابوالطیب متنبی...
ارزن
[اَ زَ] (اِخ) یا ارزن الروم. شهریست به ارمینیه. (منتهی الارب). ارزن و ارزن الروم شهری از بلاد ارمینیه و اهل آن ارمن باشند و اکنون اکبر و اعظم از ارزن آتی الذکر است و سلطانی مستقل دارد و دارای ولایت و نواحی وسیع و پرنعمت است و سلطان آن...
ارزن
[اَ زَ] (اِخ) شهریست به ارمینیه. ارزن الروم. (منتهی الارب). شهری مشهور قرب خلاط و آنرا قلعه ایست حصین و آبادترین نواحی ارمینیه است و اکنون مرا خبر رسیده که شهر رو بخرابی نهاده و جماعتی از علماء بدان منسوبند. و آن به دست عیاض بن غنم بعد از فراغ...
ارزنان
[اَ زُ] (اِخ) قریه ای است از قراء اصفهان. ابوسعد گوید چنین شنودم از شیخ ما اباسعد احمدبن محمد الحافظ در اصفهان. و گروهی از دانشمندان بدان منتسب اند. رجوع به معجم البلدان و مرآت البلدان شود. || قریه ای است به یک فرسنگ و نیمی میانهء مشرق و جنوب...
ارزنانی
[اَ زُ] (ص نسبی) منسوب به ارزنان از قراء اصفهان و گروهی از دانشمندان بدین نسبت شهرت دارند. رجوع به انساب سمعانی شود.
ارزن احفاارانه
[] (اِخ) نام کوهی و ناحیتی به هرسین.
ارزن الروم
[اَ زَ نُرْ رو] (اِخ)(1) رجوع به ارزنه الروم و ارزن شود.
(1) - Erzeroum.
ارزنجان
[اَ زَ] (اِخ)(1) ارزنگان. ارذنکان. (معجم البلدان). شهریست به روم. (منتهی الارب). شهریست طیب و مشهور و نزه و پرنعمت و جمعیت. و آن از بلاد ارمینیه است و واقع است بین بلادالروم و خلاط نزدیک به ارزن الروم و غالب اهل آن ارمنی باشند و مسلمانان نیز در آنجا...
ارزنجانی
[اَ زَ] (ص نسبی) منسوب به ارزنجان. || (اِخ) رجوع به مفتی زاده و معجم المطبوعات شود.
ارزندگی
[اَ زَ دَ / دِ] (حامص)(1) عمل ارزیدن بهمهء معانی.
(1) - Validite.
ارزنده
[اَ زَ دَ / دِ] (نف) که ارزد. دارای ارزش :
اندر بن شوراب زبهر چه نهاده ست
چندین گهر و لولو ارزندهء زیبا.ناصرخسرو.
مندهء من نگار صوفی طبع
آن بصد جان صافی ارزنده.سوزنی.
|| دارای اعتبار: این سند ارزنده است؛ یعنی اعتبار دارد.
ارزن زرین
[اَ زَ نِ زَرْ ری] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایه از جرعهء شراب است. (برهان). || حبابی که بر روی شراب بهم رسد. (برهان). حباب خُرد که از تیزی شراب در شراب افتد هنگام ریختن می در پیاله. (مؤید الفضلاء). || کوکب. ستاره. (برهان). || شرارهء آتش. (برهان). || جرعهء...
ارزنقاآباد
[اَ زَ] (اِخ) رجوع به ارزنقاباد شود.
ارزنقاباد
[اَ زَ] (اِخ) ارزنقاباذ. یکی از قرای مرو شاهجان. (معجم البلدان) : و امیر ارغون با ملوک و امرا و اصحاب در تاریخ... به ارزنقاباد مرو نزول کرد. (جهانگشای جوینی). و امیر ارغون عمارت کوشک و باغ فرمود و اصحاب در ارزنقاباد هر کس باغ و سرای به اشارت او...
ارزنگ
[اَ زَ] (اِخ) رجوع به ارتنگ و ارثنگ و ارژنگ شود.
ارزنگان
[اَ زَ] (اِخ) نام شهری است در ارمن. (آنندراج). رجوع به ارزنجان شود.
ارزنه الروم
[اَ زَ نَ تُرْ رو] (اِخ) ارزن الروم. (دمشقی). ارض روم. قالی قلا. (عمادالدین اصفهانی در تاریخ سلاجقه). شهریست به ارمینیه. رجوع به ارزن و عیون الانباء ج 2 ص 208 و حبط ج 2 ص 79 ، 141 ، 163 ، 167 ، 201 ، 235 ، 410 ،...
ارزنی
[اَ زَ] (ص نسبی) منسوب به ارزن، موضعی در دیاربکر. رجوع به انساب سمعانی شود.
ارزنین
[اَ زَ] (ص نسبی، اِ) منسوب به ارزن. نانی را گویند که از آرد ارزن پخته باشند. (برهان). نان ارزنین. لعیعه :
برآشفته اند از تو ترکان چه گویم
میان سگان در یکی ارزنینی.ناصرخسرو.
