ارس
[اَ رَ] (اِخ) (... خان) نام شاهزاده ای است از قبچاق :
به پور ارس خان سپردش عنان
قوی دست کردش به تیغ و سنان.
هاتفی (از شعوری).
ارس
[اِ رُ] (اِخ)(1) اِروس. نام یونانی رب النوع عشق.
(1) - eros.
ارس
[اِ رُ] (اِخ)(1) طبیب. وی در قرن اول قبل از میلاد میزیسته است. ارس نامی طبیب ژولی(2) دختر اغوسطس بود و دو تن دیگر نیز بنام ارس خوانده میشوند که یکی از آنان در قرن دوازدهم میلادی میزیسته است. ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء (ج 1 ص 33) در...
ارس
[اُ رُ] (اِخ)(1) (از لاطینی اِاوروس) باد مشرق نزد یونانیان.
(1) - Euros.
ارس
[اَ رُس س] (اِخ) موضعی است در قول مطیربن الاشیم:
تطاول لیلی بالارُسّ فلم أنم
کأنی أسُوم العَیْن نَوماً محرّما
تَذَکّر ذِکری لابن عَمّ رزِئتهُ
کأنی أرانی بعده عِشتُ أجذما
فان تک بالدّهنَا صَرَمتَ اقامهً
فبالله ماکُنّا مَلِلْناک عَلْقَما.(معجم البلدان).
ارس
[اِ رِ] (اِخ)(1) موضعی قرب لِس بُس. (ایران باستان ص 1281).
(1) - Eresse.
ارسا
[اِ] (اِ)(1) بیخ سوسن آسمان گونست. (ذخیرهء خوارزمشاهی). ایرسا. بیخ قسمی از سوسن کبود برّی. (تحفهء حکیم مؤمن، ذیل سوسن). ریشهء سوسن آسمان گون. ریشهء زنبق کبود.
(1) - Iris.
ارسا
[اُ] (اِ) اُرس. رجوع به اُرس شود.
ارساء
[اِ] (ع مص) ایستادن بر جای. استوار شدن. (منتهی الارب). || استوار کردن :و الجبال ارسیها (قرآن 79/32)؛ و کوهها را استوار کرد. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ1 ج 5 ص 467). || بجای بداشتن. (تاج المصادر بیهقی). بر جای بداشتن. (زوزنی). ثابت کردن. بر جای استوار کردن. بر جای ایستاده...
ارساب
[اِ] (ع مص) گود افتادن چشم از جوع. فرورفتن چشم بمغاک از گرسنگی. (منتهی الارب). || بتک بردن چیزی. فرونشاندن به تک. ته نشین کردن. الحدیث فی وصف اهل النار: اذا طفت بهم النار ارسبتهم الاغلال؛ ای اذا رفعتهم و اظهرتهم حطتهم الاغلال بثقلها الی اسفلها. (منتهی الارب).
ارساباریس
[اُ] (اِخ)(1) یکی از دختران مهرداد ششم پادشاه آسیای صغیر است. (ایران باستان ص 2149).
(1) - Orsabaris.
ارسابند
[اَ بَ] (اِخ) قریه ای است به دوفرسنگی مرو و گروهی از ائمهء علماء از آن برخاسته اند. از جمله: محمد بن عمران الارسابندی و ابوالفضل محمد بن الفضل الارسابندی و قاضی محمد بن الحسین الارسابندی الحنفی قاضی مرو و او از بزرگان رجال و فرشته ای بصورت عالمی بود....
ارسابندی
[اَ بَ] (ص نسبی) منسوب به ارسابند. (انساب سمعانی)(1). رجوع به ارسابند شود.
(1) - در انساب ارسانید و ارسانیدی چاپ شده.
ارساح
[اِ] (ع مص) لاغرسرون کردن. (تاج المصادر بیهقی).
ارساخ
[اِ] (ع مص) ثابت و استوار گردانیدن. (منتهی الارب). استوار کردن چیزی را.
ارساس
[اَ] (اِخ)(1) اشک نام مؤسس سلطنت پارت بزبانهای اروپائی. رجوع به ارشک شود.
(1) - Arsace.
ارساطون
[] (اِ) (شاید از ارکتوم(1)لاطینی) عاقونا. (بحر الجواهر). نعوظ و اختلاج شرم مرد همیشه و تمدّد اوعیهء آب مردی.
(1) - Erectum.
ارساغ
[اَ] (ع اِ) جِ رُسغ، به معنی خرده گاه دست و پای ستور. پیوند میان ساعد و کف و ساق و قدم از هر دابه. سربندهای دست.
ارساف
[اِ] (ع مص) راندن با قید. (منتهی الارب). با بند راندن اشتر. (تاج المصادر بیهقی). شتر را بندنهاده رها کردن.
ارسال
[اِ] (ع مص) فرستادن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (مؤید الفضلاء) (غیاث). گسیل کردن. گسی کردن. ایفاد. فارسیان، ارسال را بر تحفه و سوغات استعمال کنند. (غیاث از مصطلحات) :شتاب کن در ارسال جواب این نبشته بسوی امیرالمؤمنین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 314).
ارسال نیازم همگی ناز تو رد کرد
من خوب...
