ارزاغ
[اِ] (ع مص) اِرزاغ ریح؛ نم آوردن باد سرد. (منتهی الارب). || ارزاغ محتفر؛ بگل زمین رسیدن حفّار (کننده). (منتهی الارب). بگل تر رسیدن. || ارزاغ ماء؛ کم شدن آب. (منتهی الارب). || ارزاغ ارض؛ گل ناک گشتن آن. || ارزاغ در کسی؛ طمع کردن در او و بسیار رنجانیدن...
ارزاف
[اِ] (ع مص) شتابانیده شدن در هزیمت و مانند آن. بشتافتن از بیم. شتافتن در رفتن. || متوحش گردیدن. || بانگ کردن شتر. || مضطر کردن کسی را به: ارزفه الیه. || پیش درآمدن کسی را به: ارزف الیه. || ارزاف ناقه؛ پویه دوانیدن آن: ارزفت الناقه.
ارزاق
[اَ] (ع اِ) جِ رِزق. روزیها.
- ارزاق الجند؛ روزی لشکر. (مهذب الاسماء). رزق و مرسوم لشکر. (منتهی الارب). جیره. اجری.
ارزاق سلطان
[اَ سُ] (اِخ) ابن سلطان محمد خوارزمشاه. رجوع به حبط ج 1 ص 430 شود.
ارزاکس
[اَ کِ] (اِخ) نام ارشک بزبان یونانی. نویسندگان یونان افراد خاندان اشکانی را بدین نام خوانده اند(1). بر مسکوکات اشکانی هم بیونانی همین اسم نقش شده است. (ایران باستان ص 2197).
(1) - در الفبای یونانی حرف شین نیست و آنرا به «ز» یا «س» تبدیل می کنند.
ارزام
[اِ] (ع مص) ارزام رعد؛ بانگ کردن رعد. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). سخت بانگ کردن تندر. (منتهی الارب). || ارزام ریح؛ بانگ کردن باد چون نالهء شتر. آواز حنین شتر کردن باد. (منتهی الارب). || ارزام ناقه؛ ناله کردن او. بانگ کردن اشتر چنانکه دهن باز نکند. (تاج المصادر بیهقی)...
ارزام
[اَ] (اِخ) والی هرات بزمان داریوش سوم. (ایران باستان ص 1720).
ارزئمام
[اِ زِءْ] (ع مص) ارزیمام. غضب کردن. خشم آوردن.
ارزان
[اَ] (نف / ص) آنچه ارزنده باشد ببهای وقت. (رشیدی). چیزی که به قیمتش می ارزد. ارزش دار. که ارزد. || کم بها. رخیص. مقابل گران. (مؤید الفضلاء). مقابلِ غالی و ثمین :
گر ارزان بدی مرغ، با این سوار
نبودی مرا تیره شب کارزار.فردوسی.
گرچه ارزان بهاتر بفروشند باری چیزی بمن رسد...
ار زان
[اَ] (حرف ربط + حرف اضافه + صفت / ضمیر) مخففِ «اگر از آن». (مؤید الفضلاء).
ارزان
[اَ] (اِخ) (دشت...) موضعی بین جزجیرکان و کازرون فارس. رجوع به فارسنامهء ابن البلخی چ کمبریج ص 163 شود. ظاهراً مراد دشت ارژن است.
ارزان خرید
[اَ خَ] (ن مف مرکب) چیزی بقیمت ارزان خریده. مقابل گران خرید.
ارزانش
[اَ نِ] (اِ) خیر. (برهان قاطع). کار نیکو. || خیرات و چیزی که در راه خدا بمردم داده شود. (برهان قاطع). صَدَقات.
ارزان فروش
[اَ فُ] (نف مرکب) که ارزان فروشد. فروشنده بقیمت مناسب. سهل البیع :
به بازارگان گفت چندین مکوش
به افزونی ای مرد ارزان فروش.فردوسی.
ولیکن تو بستان که صاحب خرد
از ارزان فروشان برغبت خرد.(بوستان).
ارزانی
[اَ] (ص نسبی) (در پهلوی: ارژانیک(1)) منسوب به ارزان. ارزنده. (رشیدی) :
گهِ رفتن صفاهان داد آنرا
که ارزانی است بختش صد جهان را.
(ویس و رامین).
به دلی صحبت تو نیست گران
چه حدیثی است بجان ارزانی.انوری.
|| درخور. لایق. (بهار عجم). سزاوار. مستحق. (بهار عجم). ازدرِ : قصیر گفت بینی من ببُر و بر...
ارزانی
[اَ] (ص نسبی) منسوب به ارزن که شهری است به دیاربکر. || منسوب به ارزن که موضعی است به فرسنگی از شیراز. (غیاث اللغات). و ظاهراً محرف ارزنی است.
ارزانیاس
[اَ] (اِخ) (رود...) نام این رود در نوشته های پلوتارک و پلین و تاسیت یاد شده و بعض محققین آنرا با رود تِلِه بُآس که در کتاب «عقب نشینی ده هزار تن» گزنفن یاد شده یکی دانسته اند. ظاهراً ارزانیاس همان ارزن قرون بعد است. (ایران باستان ص 1076). رجوع...
ارزانیان
[اَ] (اِ مرکب) جِ ارزانی. رجوع به ارزانی شود. || (ص مرکب) در این بیت اگر تصحیفی راه نیافته باشد به معنی ارزانی و درخور و شایسته آمده است :
کنون آفرین تو [ بهرام گور ] شد بی گزیر
بما هرکه هستیم برنا و پیر...
بر این تخت ارزانیانست شاه
بداد و به...
ارزانیدن
[اَ دَ] (مص) بقیمت درآوردن. || بقیمت کم خریدن. ارزان خریدن.
ارزب
[اِ زَب ب] (ع ص) کوتاه. (منتهی الارب). کوتاه بزرگ. (مهذب الاسماء). کوتاه ستبر. || کلان. درشت. بزرگ. ستبر. ستبر درشت. || سخت. (منتهی الارب). || (اِ) شرم زن یا شرم زن ستبر. زهارِ زن. (منتهی الارب). برمگان زن.
