اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حسام الدوله بن باحرب(1) شانزدهمین از فرمانروایان خاندان اسپهبدان پادوسبان. وی 25 سال حکومت داشته است. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 145) (حبط ج 2 ص 103).
(1) - در حبیب السیر ج 2ص 103 بغلط «ناصوب» چاپ شده و لقب باحرب سیف الدوله بود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حسام الدوله بن حسن(1) هفتمین از اسپهبدان طبقهء دوم آل باوند (466 - 606 ه . ق.) متوفی به سال 602 ه . ق. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 26، 39، 52، 53، 84، 90، 131، 132، 135، 136، 148، 155، 159). مؤلف مجمل...
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حسام الدوله بن کینخوار. از سران خاندان کینخواریه از آل باوند. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص35، 53 و 136 شود. خواندمیر در حبیب السیر در ذکر ملوک باوندیّه آرد: مورخان خردمند بعبارت دلپسند آورده اند که بتاریخ سنهء خمس و ثلثین و ستمائه...
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حسام الدوله بن نماور (نام آورد)(1) بن بیستون. بیست و پنجمین از اسپهبدان پادوسبان. (سفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 145). و رجوع به اسپندار اردشیر شود.
(1) - لقب نماور (نام آور) فخرالدوله است.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حسن. رجوع به حسن (امیر...) اردشیر شود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) درازانگل. اردشیر درازدست. رجوع به اردشیر اول هخامنشی و اردشیر بهمن شود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) درازدست. رجوع به اردشیر بهمن و اردشیر اول هخامنشی شود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) شمس الملوک حاکم مازندران. معاصر هلاکوخان. (حبط ج 2ص 104).
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) شیروی. رجوع به اردشیر سوم شود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) نرم. رجوع به اردشیر دوم ساسانی شود.
اردشیر
[اَ دَ / دِ] (اِخ) نکوکار و نیکوکار. رجوع به اردشیر دوم ساسانی شود.
اردشیران
[اَ دَ] (اِ) نوعی از مرو است. (اختیارات بدیعی). و آن گیاهی باشد خوشبوی لیکن بسیار تلخ است. (برهان قاطع) (آنندراج) (جهانگیری). نام داروئی است که بعربی مرو گویند. (سروری) (شعوری) (رشیدی). ارما. اردشیردارو. مرماهوس. (در نسخه ای: مرماحوز). (تحفهء حکیم مؤمن).
اردشیر اول
[ اَ دَ / دِ رِ اَوْ وَ ] (اِخ ) هخامنشی. نام این شاه را چنین نوشته اند: در کتیبه های شاهان هخامنشی - اَرت َ خْشَثْرَ ، در نسخه ٔ بابلی کتیبه ها - اَرت َ خْشَت ْ سو بزبان عیلامی - اَرته خْچَرچَه...
اردشیر بابک
[اَ دَ / دِ رِ بَ] (اِخ) رجوع به اردشیر بابکان شود.
اردشیر بابکان
[ اَ دَ / دِ رِ ب َ ] (اِخ ) مؤسس سلسله ٔ ساسانی. شورش و اختلالی که در آغاز قرن سوم میلادی در ایالت پارس واقع شد انحطاط قدرت اشکانیان را در آن عهد آشکار میسازد ظاهراً هر شهری که تا اندازه ای قابل اعتنا بوده پادشاه کوچکی...
اردشیرجان
[اَ دَ / دِ] (اِ مرکب)حی العالم. همیشک. (مفاتیح العلوم). ابرون. بیش بهار. میشا. اذن القاضی. اذن القسیس(1).
(1) - Sempervivum.
اردشیر چهارم
[اَ دَ / دِ رِ چَ رُ] (اِخ)(هخامنشی) بروایتی بهنگام حملهء اسکندر، بِسّوس سردار خائن داریوش سوم به باختر رفته خود را اردشیر چهارم نامید و چون خبر آمدن اسکندر را شنید بماوراء جیحون فرار کرد و در آنجا دستگیر شد. بعد اسکندر وقتی که از کنار سیحون برگشت در...
اردشیرخره
[اَ دَ / دِ خُرْ رَ] (اِخ)اردشیرخوره. از عمارت و شهرها که [ اردشیر بابکان ] کرد... یکی اردشیر خوره خواند و آن پیروزآباد است از پارس و پیش از آن گور خواندندی. (مجمل التواریخ و القصص ص 61). نام الکه ایست بزرگ از ولایت فارس که شیراز و میمند...
اردشیردارو
[اَ دَ] (اِ مرکب) اردشیران. (جهانگیری). و آن داروئی باشد در نهایت تلخی. (برهان قاطع) (آنندراج). در یکی از مآخذ نوعی از امرود تلخ.
اردشیردارو
[اَ دَ] (اِ مرکب) اردشیران. (جهانگیری). و آن داروئی باشد در نهایت تلخی. (برهان قاطع) (آنندراج). در یکی از مآخذ نوعی از امرود تلخ.
