اردان
[] (اِخ) مؤلف مجمل التواریخ والقصص آنرا در ضمن نام های نواحی اقلیم خامس چنین یاد کند: و آذربادگان و ارمنیه و بردعه و اردان و اخلاط. و در اعلاق النفیسه ارزن، اردن آمده. (مجمل التواریخ ص 480 متن و حاشیه).
اردانه
[اَ نَ / نِ] (اِ) گلی است صحرایی که آنرا خیری برّی گویند. (برهان قاطع) (آنندراج).
ارداوازت
[اَ] (اِخ) ارته باذ را در ارمنی ارداوازت و ارداواسد گفته اند و از جملهء ارداوازت نام پسر ارداشِس پادشاه ارمنستان (از خاندان اشکانی) است که 24 سال در آنجا سلطنت کرده است. (ایران باستان ص 2598).
ارد اول
[اُ رُ دِ اَوْ وَ] (اِخ) پادشاه اشکانی. این شاه پس از برادر بتخت سلطنت تمام ایران نشست. در باب سنهء جلوس او اختلاف است بعضی 56 و برخی 55 ق. م. نوشته اند ولی ظن قوی میرود که دومی صحیح تر است. اُرُد نخستین شاه ایران است که در...
ارداویراف نامه
[اَ مَ] (اِخ) نام کتابی بزبان پهلوی که در آن شرح معراج ارداویراف دستور مندرجست. نام این کتاب بپهلوی اَردای ویراف نامَک است. کتاب مزبور مجموعاً دارای 8800 کلمه و شامل 101 فصل است و هر فصل آن بچند بند تقسیم میشود. نیکوترین منظومهء ارداویرافنامه بفارسی، مثنوی زرتشت بهرام پژدو...
اردب
[اَ دَ] (اِ) جنگ و جدال. (برهان) (آنندراج).
اردب
[اِ دَب ب] (ع اِ) کیل بزرگ. کیلی معروف در مصر. پیمانه ای بمصر که بیست وچهار صاع یا شش ویبات گنجایش آنست. (از منتهی الارب). پیمانه ایست بزرگ در مصر که بیست وچهار صاع را گنجایش دارد. (رسالهء اوزان و مقادیر مقریزی). مکیالی معادل بیست وچهار صاع و آن...
اردباز
[اَ دَ] (اِخ) رجوع به ارته باذ شود.
اردبان
[اَ دَ] (اِخ) رجوع به اردوان شود.
اردبه
[اِ دَبْ بَ] (ع اِ) پارگین بزرگ که از خشت و مانند آن سازند. (از منتهی الارب) || خشت پختهء بزرگ. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). آجر بزرگ. طابق. || پیمانهء مخصوص. رجوع به اردب شود.
اردبهشت
[اَ بِ هِ] (اِ) رجوع به اردی بهشت شود.
اردبیل
[اَ دَ(1) / دُ(2)] (3) (اِخ) ناحیه ایست واقع در بخش شرقی آذربایجان و آن از بالق چای (ماهی رود) مشروب میشود، مرکز آن شهر اردبیل واقع در 48 درجه و 2 دقیقه طول شرقی و 38 درجه عرض شمالی است در 1570 گز ارتفاع. و فاصلهء آن تا سرحد...
اردبیلی
[اَ دَ/ دِ](1) (ص نسبی) و صاحب انساب گوید: منسوب به اردبیل، شهر آذربایجان که گویا آن را اردبیل بن ارمینی بن لیطی بن یونان بنا کرده است و جماعتی بدانجا منسوبند. (انساب سمعانی).
(1) - سمعانی با دال مضموم ضبط کرده است.
اردبیلی
[اَ دَ / دِ] (اِخ) او راست: تفسیر مشهور بتفسیر الاردبیلی. (کشف الظنون).
اردبیهشتک
[اَ دَ هَ تَ] (اِخ) قزوینی گوید آن از ضیاع قزوین است، واقع در سه فرسنگی شهر قزوین، و در آن چشمهء آبی است که چون از آن بیاشامند اسهالی شدید آرد و از خواص عجیبهء آن این است که میتوان از آن ده رطل آشامید و آنرا در اصلاح...
ارد پارتی
[اُ رُ دِ] (اِخ) پانزدهمین پادشاه از سلسلهء اشکانیان ارمنستان که از سال 17 تا 18 م. سلطنت کرده است. (ایران باستان ص 2619).
ارد پارتی
[اُ رُ دِ] (اِخ) هیجدهمین پادشاه از سلسلهء اشکانیان ارمنستان که در سال 35 م. سلطنت یافت.
اردج
[ ] (اِ) بوته ایست که در صحراها روید و در کتاب اول پادشاهان (19:5) آمده که ایلیای نبی در زیر درخت اردجی خوابید و گاهی از اوقات در اوان جوع و قحطی شاخهای آن خورده میشود. (ایوب 30:4) و گاه نیز درخت مزبور را سوزانیده از آن ذغال سازند....
اردجان
[اَ دَ] (اِ) از جداول اهل نجوم است و در احکام مرقوم. (برهان قاطع). نوعی از اشکال و اسرار علم نجوم. (اداه الفضلا) (مؤید الفضلاء) (کشف اللغات) (فرهنگ خطی میرزا) (آنندراج).
اردجان
[ ] (اِخ) نام موضعی است از مضافات شیراز. || نام دیهی است از نواحی یزد. (مؤید الفضلاء).
