اردشیر دوم
[اَ دَ / دِ رِ دُوْ وُ] (اِخ)(ساسانی) پادشاه ساسانی برادر شاپور ذوالاکتاف پسر هرمز. (مفاتیح). برادر کوچک (؟) شاپور (دوم) ذوالاکتاف (هویه سنبا) و جانشین او. وی از 379 تا 383 م.(1) در ایران سلطنت کرد و او پادشاهی ضعیف النفس بود. (ایران در زمان ساسانیان ترجمهء رشید یاسمی...
اردشیر سوم
[اَ دَ / دِ رِ سِوْ وُ] (اِخ)(هخامنشی).
نام و نسب: نام او اُخُس بود که تصور میکنند یونانی شدهء وهوک است، وی پس از اینکه به تخت نشست، خود را اردشیر نامید، اسم او را چنین نوشته اند: در کتیبهء تخت جمشید، که از خود اوست، ارتَ خْشثَر، از نویسندگان...
اردشیر سوم
[اَ دَ / دِ رِ سِوْ وُ] (اِخ)(ساسانی). پس از مرگ شیرویه (کواذ دوم) پسر او را که طفلی خردسال بود بنام اردشیر سوم بر تخت نشاندند و خوانسالار یا رئیس کل ماه آذر گشنسپ بقیمومت او برقرار شد و در واقع مقام نیابت سلطنت یافت. فرخان شهروراز سردار معروف...
اردشیرگان
[اَ دَ / دِ] (اِخ) حمزهء اصفهانی در تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء آرد: و قسم [ اردشیر ] ایضاً میاه وادی خوزستان و حفر لمائه انهار منها المشرقان و هور بالفارسیه اردشیرکان. مؤلف مجمل التواریخ و القصص این عبارت را چنین آورده است (ص 62): و آب خوزستان...
اردشیرمحله
[اَ دَ / دِ مَ حَلْ لَ] (اِخ) یکی از محال هزارجریب. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 124 شود.
اردشیرمیرزا
[اَ دَ / دِ] (اِخ) ابن عباس میرزا متخلص به آگاه و ملقب به رکن الدوله وی در مبادی شباب تحصیل علوم ضروریه کرده پس به آموختن قواعد فروسیت و میدان و گوی و چوگان و رمی سهام و ضرب حسام و مشق نظام پرداخت تا در همه فن چون...
اردشیرمیرزا
[اَ دَ / دِ] (اِخ) ملک آرا از حکام استراباد از 1250 تا 1251 ه . ق. (سفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 165).
اردشیری
[اَ دَ / دِ] (ص نسبی) منسوب به اردشیر.
اردشیری
[اَ دَ / دِ] (اِخ) رجوع بطایفهء بویر احمدی شود.
اردع
[اَ دَ] (ع ص) گوسپند سیاه سینهء سپیدبدن. مؤنث: رَدْعاء. (منتهی الارب). ج، رُدع.
اردغلاس
[اَ دِ] (اِخ) رجوع به اردگلاس شود.
اردفنافی
[اَ رِ فَ] (اِ)(1) بلغت یونانی نباتی است صحرائی، جهت گزندگی جانوران خصوصاً زنبور طلی کنند نافع باشد و آنرا بعربی قثاءالحمار خوانند. (برهان قاطع) (آنندراج). قثاءالحمار. قثاء بری. خیارزه سپند. علقم. سیماهنگ. بیوه و عصارهء آنرا «اُومادا» گویند. و رجوع به اردقباقی و ارذفناقی شود.
(1) - elaterium.
اردفنانی
[اَ رِ فَ] (اِ) رجوع به اردفنافی و اردقباقی و ارذفناقی شود.
اردقباقی
[ ](1) (اِ) بلغت یونانی نباتی است شبیه به کبر و بسیار تندرایحه و لاذع و در غایت حرارت و اجتناب ازو اولی است مگر در اطلیه که با مصلحات استعمال نمایند و مؤلف اختیارات گوید: قثاءالحمار است و سند آن ظاهر نیست و صاحب مغنی گوید ثمر او را...
اردک
[اُ دَ] (اِ)(1) نوعی از طیور آبی دارای پنجه هائی که توسط غشائی به یکدیگر متصل اند و با نوکی که در جوانب دارای صفائح عرضی است و آن از طیور اهلی است و گوشت آن حلال است. اقسام آن در مازندران و گیلان و اطراف دریاچه های سیستان فراوان...
اردک
[اَ دَ] (اِخ) (تلفظ ترکی ارتاکی(1)) قصبهء سنجاق قره سی از ولایت خداوندگار است در یک فرسنگی غربی خرابه های شهر قدیمی کیزیگ. مردم آنجا بعضی مسلمان باشند و پاره ای مذهب مسیحی دارند و آن دارای 11 جامع و مسجد و 44 مکتب و 158 کلیسا و مناستر است....
اردکان
[اَ دَ] (اِخ)(1) موضعی است از مضافات شیراز. (جهانگیری) (برهان). محلی است بین شیراز و اصفهان. (گلشن مراد). قصبه ایست در حوالی شیراز و بعضی گفته اند اردکان قصبه ایست در دامنهء کوه شش پیر از کوههای فارس. در قدیم شهری بزرگ بوده اکنون بیش از پانصد خانوار ندارد. (مرآت...
اردکان
[اَ دَ] (اِخ)(1) دهی از نواحی یزد. (برهان) (جهانگیری). مؤلف مرآت البلدان گوید: اردکان قصبهء معتبری است از توابع یزد در دو منزلی آن براه اصفهان، آب و هوای آن خوب و مردمش عاری از صنعت نیستند بعضی آلات و ادوات از آهن میسازند که قابل توصیف است. قراء و...
اردک پرانی
[اُ دَ پَ] (حامص مرکب)کنایه از ظرافت و استهزاء. (غیاث اللغات) (آنندراج). || ضراط زدن. (غیاث از مصطلحات) (آنندراج).
اردک پوز
[اُ دَ] (اِ مرکب)(1) نوعی از پستانداران مونوترم(2) است که جثه اش باندازهء یک خرگوش است و فکّینش بشکل منقار اردک است. در استرالیا و تاسمانی زندگی می کند.
(1) - Ornithorhynque.
(2) - Monotremes.
