اردک خاتون
[ ] (اِخ) مادر اولجایتو سلطان. رجوع بحبط ج 2 ص 45 شود.
اردگان
[اَ دَ] (اِ) اردجان (معرب) و آن نوعی از جداول و اشکال و اسرار نجوم است. (برهان قاطع) (جهانگیری).
اردگلاس
[اَ دِ] (اِخ) اردغلاس. ناحیه ایست در کنت نشین دون، در ایرلند واقع در ساحل دریای ایرلند بشش میلی جنوب شرقی دون، سکنهء آن 16600 تن است و آن بر زمینی مرتفع بین دو بیشه واقع است و تجارت آن مهم و محطّ سفاین صید ماهی است و گاه باشد...
اردل
[اَ دَ] (اِخ) نام قصبه ای بجنوب غربی ده کرد (شهر کرد). || ناحیه ای در کوهستانهای بختیاری در جنوب شرقی کاج. || از نواحی مازندران. رجوع بسفرنامهء مازندران و استراباد رابینو ص 129 شود.
اردل
[اُ دَ] (اِخ) اُردال. رجوع بطایفهء شیبانی شود.
اردلان
[اَ دَ] (اِخ) (مرکب از: ارددرستی و راستی و پارسائی + لان مزید مؤخر)(1) اسم طایفه ای از ایلات کرد ایران که در سنندج مسکن دارند. اهالی آن از دیگر طوایف بحسن خلق و جلادت امتیاز دارند. || ناحیتی به جنوب سنندج. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص 12...
اردلان کث
[اَ دَ کَ] (اِخ) شهرکی است در شاش ماوراءالنهر سیحون از اقلیم فرغانه. کلشجک، خمبرک، اردلان کث، ستبغوانجناح، شهرکهایی اند بیکدیگر نزدیک و آبادان و با کشت و برز بسیار و آبهای روان. اردلان کث، قصبهء این شهرک هاست. (حدود العالم چ طهران ص 69). رجوع به لباب ج 1ص...
اردلانی
[اَ دَ] (ص نسبی) منسوب به اردلان. رجوع به برهان الدین و لباب الالباب ج 1ص 245 و 246 شود.
اردم
[اَ دَ] (اِ) کار و هنر خوب. (برهان قاطع) (آنندراج). هنر و پیشه. صناعت. || آذریون. (تحفهء حکیم مؤمن) (اختیارات بدیعی). و آن نوعی است از اقحوان. (برهان قاطع) (آنندراج). گل آذرگون. (شمس اللغات).
اردم
[اَ دَ] (اِ) نام سوره های بزرگ است از کتاب زند و پازند. (برهان قاطع) (آنندراج) :
دانم که چو اندیشه کنی خوب شناسی
پازند ز بسم الله و الحمد ز اردم.
سیف اسفرنگ.
اردم
[اَ دَ] (ع ص، اِ) کشتیبان ماهر. ج، اَردَمون. (منتهی الارب).
اردمشت
[اَ دُ مُ] (اِخ) قلعه ایست حصین قریب جزیرهء ابن عمر در جهت شرقی دجلهء موصل واقع در کنار کوه جودی و یاقوت گوید: اکنون متعلق بصاحب موصل است و زیر آن دیرالزعفران واقع است که آنهم قلعه ایست. اهل اردمشت بر معتضدبالله عصیان کردند و در قلعه متحصن شدند...
اردملیش
[] (اِخ) مقری در نفح الطیب از ابن حیان آرد: دشمن بر بربشتر قصبهء شهر برطانیه نزدیک سرقسطه غلبه کرد (به سال 456 ه . ق.). و لشکر اردملیش بدانجا فرودآمد و آنرا در حصار گرفت و یوسف بن سلیمان بن هود در حمایت آن قصبه تقصیر کرد و اهل...
اردمون
[اَ دَ] (ع ص، اِ) جِ اَردَم. (منتهی الارب).
اردمون
[اَ دِ مُنْ] (از لاتینی، اِ) (از لاطینیه اَرتیمواُنیس(1)) دگل عقب کشتی: دهمتناز عقات البحریین بانّ المرکبَ امالته الریح بقوتها الی احدالبرین و هو ضارب فیه فأمر رئیسهم بحطّ الشراع للحین، فلم یتحط شراع الصاری المعروف بالاردمون و عالجوه فلم یقدروا علیه لشده ذهاب الریح به فلما اعیاهم، مزّقه الرائس...
اردمه
[ ] (اِ) نام درختی. (شمس اللغات). درخت شخار. (مؤید الفضلاء از زفان گویا).
اردمی
[ ] (اِ) اَزْدَمی. نام جانوریست نامعلوم. (برهان قاطع) (آنندراج).
اردن
[اَ / اُ دَ] (اِ) ترشی پالا. (برهان قاطع) (آنندراج). آردَن. (مؤید الفضلاء). آبکش. || کفگیر. (برهان) (آنندراج). کفگیر حلوائیان که شکر و روغن بدان صافی کنند و اهل هند آنرا بونه گویند. (شمس اللغات).
اردن
[اَ دَ] (ع ِا) نوعی از ابریشم یا خز سرخ. (منتهی الارب).
اردن
[اُ دُن ن] (ع ِا) خواب. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || خواب آلودگی. مقدمهء خواب.
