ارتباع
[اِ تِ] (ع مص) بهاران جائی بودن. (زوزنی). بهاران بودن. (تاج المصادر بیهقی). بجای بهاری مقیم شدن. اقامت کردن در بهاران بجائی. (منتهی الارب). در بهار بجائی بودن یعنی در منزل بهاری. || بهار بخوردن. (زوزنی). بهار خوردن. (تاج المصادر بیهقی). علف بهاری خوردن شتر و جز آن و فربه...
ارتباق
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن گردن: ارتباق ظبی در حباله؛ در دام بسته شدن گردن آهو. آهو و جز آن بدان برآویختن. (تاج المصادر بیهقی). || در کاری افتادن. || در ربقه درآمدن. (منتهی الارب).
ارتباک
[اِ تِ] (ع مص) شوریده و درهم شدن کار بر کسی. شوریدگی. || درآمیخته شدن. (منتهی الارب). آمیخته شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || درآویختن بچیزی. (منتهی الارب). || ارتباک مرد در کاری؛ نشب در آن که خلاص از آن پیدا نباشد. گرفتار شدن در کاری دشوار که خلاص از...
ارتبال
[اِ تِ] (ع مص) ارتبال مال کسی؛ بسیار شدن شتران او: ارتبل ماله. (منتهی الارب).
ارتبام
[ ] (ص) ترش روی. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی). و در نسخهء چاپ طهران ارتیام آمده است.
ارتبه
[اَ تَ بَ] (اِ)(1) مقیاس حجم ایران قدیم و آن بر دو قسم است: ارتبهء مادی، معادل 51 لیتر و 84 صدیک و ارتبهء پارسی معادل 55 لیتر و هشت صدیک. (ایران باستان ص 166، 438، 1476 و 1598).
(1) - Artaba.
ارتپان
[ ] (اِخ) موضعی است بشمال لطف آباد.
ارتتاج
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن. (تاج المصادر بیهقی). بسته شدن در کلام و عاجز گشتن.
ارتتاق
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن زن یعنی رتقاء شدن او. || پیوسته شدن. (منتهی الارب). پیوسته گردیدن هر چیزی.
ارتتام
[اِ تِ] (ع مص) بسته شدن رتیمه (یعنی رشتهء یادآور) به انگشت. تَرتُم. (منتهی الارب).
ارتثاء
[اِ تِ] (ع مص) خلط کردن. || ارتثاء در رای؛ اختلاط آن. تباهی در عقل. فساد آوردن در رأی و تدبیر. || شوریده شدن. (تاج المصادر) (زوزنی). ارتثاء امر؛ درهم شدن کار. آشفته شدن کار. آشفته و شوریده کردن کار. || ارتثاء لبن؛ ماست شدن شیر. (منتهی الارب). ستبر شدن...
ارتثاث
[اِ تِ] (ع مص) فراهم آوردن. (منتهی الارب). جمع. جمع کردن. || کسی را از معرکه خسته برداشتن که هنوز زنده باشد. (منتهی الارب). مجروح برداشتن که هنوز زنده باشد. زخم دار را از جنگ گاه بدرآوردن. خسته که در وی جان باشد از جنگ گاه برداشتن. (تاج المصادر بیهقی)....
ارتثاد
[اِ تِ] (ع مص) ارتثاد متاع؛ بر هم نهادن رخت و کالا. کالا و رخت بر سر هم چیدن. کالا بر هم نهادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
ارتجاء
[اِ تِ] (ع مص) امید. رجاء. امیدواری. امید کردن. امید داشتن. (غیاث اللغات) (منتهی الارب) :
طیره مکن مرا بسوی دوستان بعید
کز جمله دوستان سوی تو کردم ارتجا.
سوزنی.
|| ترسیدن از ...
ارتجاج
[اِ تِ] (ع مص) لرز. لرزه. لرزیدن. (زوزنی) (منتهی الارب). زلزال. زلزله. رجف. رجفه. جنبیدن. (زوزنی) (منتهی الارب). تزعزع. اضطراب. اهتزاز :
گفت ای غر تو هنوزی در لجاج
می نبینی این تغیر و ارتجاج.
مولوی (داستان رنجور شدن استاد معلّم به وهم).
|| موج زدن دریا. و منه الحدیث: من رکب البحرین یرتج...
ارتجاح
[اِ تِ] (ع مص) لرزیدن. جنبیدن. (تاج المصادر بیهقی). || ارتجاح بعیر؛ جنبیدن شتر در پویه دویدن. || ارتجاح روادف زنی را؛ جنبیدن سرینهای او. || گردانیدن. (منتهی الارب). || مائل گردیدن. || اضطراب. (منتهی الارب).
ارتجاز
[اِ تِ] (ع مص) رجَز خواندن. (زوزنی). ارجوزه خواندن. ارجوزه گفتن. رجز گفتن. (تاج المصادر بیهقی). || از بحر رجز شعر خواندن و شعر گفتن. || غریدن تندر. غریدن رعد.
ارتجاس
[اِ تِ] (ع مص) لرزیدن با آوازی، چنانکه خانه گاه زلزله. تحرک. اضطراب: ارتجاس بناء. و منه الحدیث: فارتجس ایوان کسری؛ ای تحرک حرکه سمع لها صوت. (تاج المصادر). || بانگ کردن. (زوزنی). غریدن. غریدن آسمان. بانگ کردن ابر. || بانگ کردن اشتر. || آوازهای درهم و سخت چون آواز...
ارتجاع
[اِ تِ] (ع مص) اشتر بفروختن و به بهای آن دیگری خریدن سود را. فروختن ناقه و ببهای آن دیگری خریدن. (منتهی الارب). || عطا که داده باشی بازستدن. (زوزنی). بخشیده را بازگرفتن. || بازگردانیدن. (زوزنی) (غیاث). واگردانیدن. || بازگشتن. بازگشت. || (اِ) عکس العمل(1) .
-قابل ارتجاع؛ لمس. خم پذیر.
-قابلیت...
ارتجاعی
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به ارتجاع. || بازگشته(1). || آنکه ببازگشت به اصول پیشین معتقد است. مرتجع(2).
(1) - elastique.
(2) - Reactionnaire.
