ارتامه
[اَ مَ] (اِخ) یکی از آبهای غَنی بن أعصر. (معجم البلدان).
ارتان
[اُ رَ] (اِخ) نام جائی است.
ارتاوازد
[اَ] (اِخ) رجوع به ارته باذ و ارتاواسد و ارتاواسدس شود.
ارتاوازد
[اَ] (اِخ) پدر واچه، از نژاد مامی گونیان. رجوع به ایران باستان ص 2616 شود.
ارتاواسد
[اَ] (اِخ)(1) ارته باذ. هنگامی که سورِنا نمایشی در سلوکیّه میداد، هیرود پادشاه با ارتاواسد پادشاه ارمنستان صلح کرد و خواهر او را برای پسر خود پاکروس گرفت. در این موقع دو پادشاه ضیافت هائی برای یکدیگر میدادند و در موقع مهمانیها تصنیفاتی از ادبیات یونان میخواندند زیرا هیرود نسبت...
ارتاواسدس
[اَ دِ] (اِخ) یکی از پسران اردوان آخرین پادشاه اشکانی. ارتاواسدس نام خود را شاه پارت خواند و جمعی از پارتیان او را بسلطنت شناختند. بعد او سکه هائی زد که تاریخ بعض آنها از 227 م. است، سکه ای از او بدست آمده که در ابتدا اشتباهاً آنرا با...
ارتئاء
[اِ تِ] (ع مص) دیدن. || دانستن تدبیر کاری را. نگریستن در کاری.
ارتئاد
[اِ تِ] (ع مص) شادمانی نمودن از نعمت. (منتهی الارب). || لرزیدن تن از فربهی و نازکی. (زوزنی).
ارتئاس
[اِ تِ] (ع مص) مهتر گردیدن. رئیس شدن. || مشغول کردن کسی را.
ارتباء
[اِ تِ] (ع مص) دیده بانی کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب). || بر بلندی برآمدن. || از بالا بزیر نگریستن. || مطلع گردیدن بر چیزی. (منتهی الارب). || چشم داشتن. (زوزنی) (منتهی الارب).
ارتباب
[اِ تِ] (ع مص) ارتباب صبی؛ پروردن کودک را تا بلوغ.
ارتباث
[اِ تِ] (ع مص) پراکنده گردیدن. پراکنده شدن. (زوزنی).
ارتباح
[اِ تِ] (ع مص) سود گرفتن در تجارت. (غیاث اللغات).
ارت بارس
[اَ تُ رِ] (اِخ)(1) ظاهراً اصل نام آربوپالس(2) که آریّان مورخ او را در زمرهء سرداران پارسی که در جنگ داریوش سوم و اسکندر در گرانیک (334 ق. م.) کشته شدند، یاد کند. (ایران باستان ص1255).
(1) - Artobares.
(2) - Arbupales.
ارتباز
[اِ تِ] (ع مص) ارتباز امر؛ تمام و کامل شدن آن.
ارت بازان
[اَ تُ] (اِخ) پسر داریوش بزرگ و برادر پدری خشیارشا و مادر او، دختر گِئوبَروَ (گِبریاس) بود. (ایران باستان ص 1465).
ارتباس
[اِ تِ] (ع مص) آکنده شدن. (تاج المصادر بیهقی). آکنده شدن با هم و درآکنده شدن از گوشت و جز آن. (منتهی الارب). پرگوشت شدن تن. (آنندراج). || اختلاط. || پردانه شدن خوشه و مثل آن. (آنندراج).
ارتباش
[اِ تِ] (ع مص) نیکو شدن حال. (مؤید الفضلاء). نیکوحال گردیدن : راه امید انتعاش و ارتباش جز بعون نصرت و مدد و اعانت آن حضرت متصور نیست. (ترجمهء تاریخ یمینی ص 68).
ارتباط
[اِ تِ] (ع مص) رَبط. بستن. بربستن. ببستن : و در قصبهء جشم او را ارتباط کردند و مدتی او را و لشکر او را مواجب و اخراجات و علوفات مهیا داشتند و با وی اتصال مصاهرت ساختند. (از تاریخ بیهق).بستگی. (غیاث). بستن چیزی را با چیزی دیگر : و...
ارتباطی
[اِ تِ] (ص نسبی) منسوب به ارتباط. || پیوندگاهی(1).
(1) - Commissural.
