ارتاجونا
[اَ] (اِخ) شهریست به اسپانیا از ولایت نواره(1). موقع آن بمسافت 18 میلی جنوب بمبلونه(2) است و سکنهء آن قریب 2000 و دارای معادن مس نیکوست. (ضمیمهء معجم البلدان).
(1) - Navarre.
(2) - Pampelune.
ارتاح
[اَ] (اِخ) نام حصنی است منیع و عاصمه ای از اعمال حلب و بدان منسوبست حسین بن عبدالله الارتاحی و ابوعبدالله محمد بن احمدبن حامدبن مفرّج بن غیاث الارتاحی. (از معجم البلدان). و صاحب قاموس الاعلام ترکی گوید: قصبهء کوچکی است واقع در مسافت یکساعتی قصبهء «حارم» از ولایت حلب....
ارتاخه
[اَ خِ] (اِخ)(1) پسر آرتِه. وی با بوبارِس پسر مِگاباس بفرمان خشیارشا برای جنگ با یونانیان مأمور حفر کانالی در حوالی کوه آتُس گردید. (ایران باستان ص 714).
(1) - Artachee.
ارتاشادا
[اَ] (اِخ) مأخوذ از آرداشِس ارمنی و اردشیر پارسی و همانست که آرتاکساتا شده. (ایران باستان ص 2396).
ارتاع
[اِ] (ع مص) چرانیدن. (تاج المصادر بیهقی). بچرانیدن. چرانیدن شتران خود را. || رویانیدن باران علف چریدنی را. (منتهی الارب).
ارتاع
[اَ] (ع اِ) ارتاعی از مردم؛ جماعتی بسیار: رأیت اَرتاعاً من الناس؛ دیدم جماعت بسیار از مردم. (منتهی الارب).
ارتافرن
[اَ فِ] (اِخ)(1) برادر صلبی داریوش بزرگ که از طرف وی والی ایالت لیدیه گردید و مقر او سارد بود. (ایران باستان ص 625، 639، 640، 644، 645، 651، 652، 655، 656، 668، 681، 694، 705، 1625).
(1) - Artapherne.
ارتافرن
[اَ فِ] (اِخ)(1) یکی از فرزندان مهرداد ششم پادشاه پُنت. (ایران باستان ص 2148 و 2149).
(1) - Artapherne.
ارتاق
[اُ] (مغولی، ص، اِ) در لهجهء محاورهء مردم خوارزم بمعنی تاجر است. (آنندراج). اورتاق : از جماعتی که میگویند ما ارتاق میشویم و بالش میگیریم تا سود دهیم. (جهانگشای جوینی). و آنچ بتازگی ارتاق میشوند و در عهد گذشته پیش از جلوس مبارک که ارتاقان معتبر را یرلیغ و پایزه...
ارتاق
[ ] (اِخ) کوهی به قراقروم مغولستان. (حبط ج2 ص2).
ارتاقی
[اُ] (حامص) بازرگانی. تجارت با سرمایهء دیگران. مضاربه : مردی مسنّ... بحضرت او آمد و دویست بالش زر التماس کرد به ارتاقی. (جهانگشای جوینی). و شریف و وضیع بحمایت ارتاقی تمسک جسته و از بسیاری آن زیردستان خسته. (جهانگشای جوینی). شخصی بود سید از چرغ بخارا... از قاآن به ارتاقی...
ارتاک
[اِ] (ع مص) نرم خندیدن. (منتهی الارب). تبسم کردن. (آنندراج). || پویه دوانیدن. (منتهی الارب). شتر را دوانیدن. پویانیدن شتر. (تاج المصادر بیهقی).
ارتاک زرکسس
[اَ زِ سِ] (اِخ)(1) تلفظ یونانی اَرتخشثره یا اردشیر.
(1) - Artaxerxes.
ارتاکسیاس
[اَ] (اِخ)(1) یکی از سران سپاه آن تیوخوس که خود را مستقل شمرد و عصیان کرد. (ایران باستان ص2083).
(1) - Artaxias.
ارتاکوان
[اَ کُ اَ] (اِخ)(1) (ظاهراً مصحف اردکان) مرکز هراتی ها که بزمان اسکندر شوریده و در آن موضع مجتمع شدند. (ایران باستان ص1654).
(1) - Artacoan.
ارتاکی
[اَ] (اِخ) ناحیه ایست در آسیای صغیر که در قدیم آنرا ارتاسی و اکنون اردک نامند و آن در ساحل غربی شبه جزیرهء کیزیکه در بحر مرمرا بمسافت 70 میلی جنوب غربی استانبول واقع است و در آن آثار سد قدیمی در دریا بجا مانده و آنگاه که ایرانیان با...
ارتاگرساس
[اَ] (اِخ) از سرداران کوروش بزرگ. (ایران باستان ص357 و 358).
ارتالت
[اُ رُ] (اِخ)(1) نام دیونیس ربّالنوع نزد عرب قدیم. (ایران باستان ص487).
(1) - Orotalte.
ارتام
[اِ] (ع مص) رتیمه یعنی رشته ای بر انگشت بستن، یاد آوردن و فراموش نکردن چیزی را. چیزی بر انگشت وی بستن تا آنچه ویرا گفته باشی یاد دارد. (تاج المصادر بیهقی). چیزی را بر انگشت کسی بستن تا آنچه به او گفته شده باشد بیاد آورد. || ارتام فصیل؛...
ارتامن
[اَ مِ] (اِخ) اَرتام نِس. آریارام نِس. پسر سمردیس (بَردیَ) و پدر آنافاس از اجداد پادشاهان کاپادوکیه. (ایران باستان ص2123 از دیودور صقلی و ص2129).
