اربعه عشرالفاً
[اَ بَ عَ تَ عَ شَ رَ اَ فَنْ] (ع عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب)چهارده هزار.
اربعهء متناسبه
[اَ بَ عَ / عِ یِ مُ تَ سِ بَ / بِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) عددی را نامند که نسبت اول آن بسوی دومش مانند نسبت سومش بسوی چهارمش باشد.
نزد محاسبان چهار عدد یا مقدارهائیست که نسبت آنچه فرض شده است نخست از آن اعداد یا مقدارها بدانچه فرض...
اربعه و عشرون
[اَ بَ عَ تُنْ وَ عِ] (ع عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب) بیست وچهار.
اربعین
[اَ بَ] (ع عدد، ص، اِ) (در حالت نصبی و جرّی) چهل. اربعون. || چلّه. چله، مدت چهل روز که صوفیان بگوشه نشسته ریاضت و عبادت کنند. (غیاث) :
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بماند اربعینی.
حافظ.
|| چهل روز از عاشورا رفته. بیستم صفر. || ذواربعه و اربعین؛...
اربعین
[اَ بَ] (اِخ) کوهی است در جنوب ادلب از اعمال حلب، دارای هوای نیک و آبهای عذب و متنزهات خرم و چهل دیر در آنست و موقع آن در وادی اللجاه است و وجه تسمیهء آن به اربعین از این جهت است که چهل راهب را که آنجا بودند بکشتند...
اربعینات
[اَ بَ] (ع اِ) جِ اربعین. || اربعینات فی الحدیث و غیره، اما الحدیث فقد ورد من طرق کثیره بروایات متنوعه ان رسول الله صلی الله تعالی علیه و سلم قال: من حفظ علی امتی اربعین حدیثا فی امر دینها بعثه الله تعالی یوم القیامه فی زمره الفقهاء والعلماء و...
اربعینی
[اَ بَ] (ص نسبی) منسوب به اربعین.
اربغ
[اَ بَ] (ع ص) بسیار از هر چیزی.
اربغا
[اَ بُ] (اِخ)(1) بغا. نام والی ارمینیه از دست متوکل خلیفه.
(1) - Arbogha.
اربق
[اَ بَ] (اِخ) ناحیتی از نواحی رامهرمز خوزستان. و ابوطاهر علی بن احمدبن الفضل الرامهرمزی الاربقی بدانجا منسوبست. بعضی اَربُق و اَربُک نیز گفته اند، اما اربک غیر از اربق است و بعد از همین لفظ ذکر آن بیاید. بالجمله اربق از نواحی رامهرمز است که در خوزستان میباشد. ابوالحسن...
اربقائی
[اَ بُ] (اِخ) از بلوکات ولایت نیشابور خراسان، عدهء قراء 86، مساحت 20 فرسخ مربع، مرکز جمبزجوق. حد شمالی اَردوغش. حد شرقی طاغنکوه. حد جنوبی کوه و حد غربی سرولایت میباشد. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 193).
اربقی
[اَ بَ] (ص نسبی) نسبت است به اربق که قریه ای است از قرای رامهرمز و آن کوره ایست از کوره های اهواز و بلاد خوز. از آنجاست ابوطاهر علی بن احمدبن الفضل الرامهرمزی الاربقی. (انساب سمعانی).
اربک
[اَ بَ] (ع ص) تیره فام. || شتر سیاه تیره رنگ یا شتری که هر دو پهلو و گوشهای وی سخت سیاه و سوای آن تیره رنگ باشد. ج، رُبک. (منتهی الارب).
اربک
[اَ بُ] (اِخ) دهی است به خوزستان و آنرا اَربُق نیز گویند. (منتهی الارب). شهری و ناحیه ایست از اهواز، صاحب قراء و مزارع و در آن پلی است که ذکر آن در غزوات اوایل اسلام آمده است. لشکر اسلام اربک را در عهد خلیفهء دویم در سنهء هفده هجری...
اربگا
[اَ بُ] (اِخ)(1) شهریست قدیم در سوئد بمسافت 65 میلی مغرب استکهلم واقع در کنار نهر انیسون. تجارت آن پوست و آهن و مس است که از معادن آن استخراج شود و در جوار این شهر بیشه ایست دارای آثار بت پرستان و قدماء آنرا تقدیس میکردند.
(1) - Arboga.
اربگاست
[اَ بُ] (اِخ)(1) از مردم گُل، فرمانده سپاه والَنتی نین دوم. وی مغلوب تِئودُز گردید و انتحار کرد (394 م.).
(1) - Arbogast.
اربگاست
[اَ بُ] (اِخ) (1) (سَن...) کشیش استراسبورگ متوفی در 678 م. وی نزد داگُبِر بسیار مقرب و معزز بود.
(1) - Arbogaste (saint).
اربل
[اَ بَ] (ع ص) رَبل اربل؛ مبالغه است و رَبل اقسامی است از درخت که در آخر تابستان بسردی شب بی باران برگ و بار بیرون آرد.
اربل
[اَ بِ] (اِخ) اربیل. شهری بزرگ در آشور که شکست دارا (داریوش سوم) از اسکندر بدین شهر بوده است. و رجوع به اربیل شود.
اربل
[اِ بِ] (اِخ)(1) شهری است نزدیک موصل. (منتهی الارب). قلعهء حصین و شهریست بزرگ در فضائی وسیع و دارای خندقی عمیق است و سوری دارد و آن بر تلّی بلند از خاک واقع است و در آن بازارها و منازل رعایا و مسجد جامع است و شبیه بقلعهء حلب است...
