اربیداد
[اِ] (ع مص) اِربداد. رجوع به اربداد شود.
اربیس
[ ] (اِ)(1) بیونانی علیق است. (فهرست مخزن الادویه).
(1) - Ronce.
اربیکاک
[اِ] (ع مص) اربیکاک رای؛ شوریده رای و خرد شدن. شوریده شدن عقل. (منتهی الارب). || اربیکاک از امری؛ بازایستادن از کاری.
اربیل
[اَ] (اِخ)(1) اربل. شهری بزرگ بسرزمین آشور در جلگه های نینوای قدیم. آخرین جنگ داریوش سوم با اسکندر مقدونی در این موضع روی داد. رجوع به ایران باستان ص 105، 1370، 1372، 1377، 1378، 1390، 1393، 1394، 1401، 1406، 1478، 1814، 1827، 2275، 2288، 2421، 2483، 2524، 2632 و اربل...
اربینو
[اُ] (اِخ) شهریست مُسوّر به ایطالیا، واقع در وسط جبال بمسافت 20 میلی شهر بسار، سکنهء آن 10 هزار تن و در آن آثار قدیمه و ابنیهء جمیله است و نیکوترین آنها قصر فردریک است و در آن کارخانه و مدارس است. (ضمیمهء معجم البلدان).
اربیون
[ ] (معرب، اِ) فرفیون. (اختیارات بدیعی). رجوع به فرفیون شود.
اربیه
[اُ بی یَ] (ع اِ)(1) بیغولهء ران. کش ران که بشکم پیوسته است. بُن ران. (غیاث). بیخ ران یا مابین اعلی و اسفل شکم. بُن ران. کش.
-فتق اربیه.؛ رجوع به فتق و اربیات شود.
|| اهل خانهء مرد. || قبیلهء مرد. || پسرعم مرد. ج، اربیات.
(1) - Aine.
ارپ
[اِ] (اِخ)(1) تماس وان. مستشرق هلندی، متولد در گُرکوم بسال 1584 و متوفی بسال 1624 م. رجوع به ارپن شود.
(1) - Erpe, Thomas Van.
ارپا
[اَ] (ترکی، اِ) بترکی شعیر است. (فهرست مخزن الادویه). و امروز آرپَه و آرپا گویند.
ارپا
[ ] (اِخ) (خان) ابن سوسه (؟). دهمین از ایلخانان ایران در 736ه . ق. بعد از سلطان ابوسعید در واقع سلطنت مغول از استقلال افتاد و هر کسی در جائی بنای سرکشی نهاد و چون سلطان ابوسعید را جانشینی نبود ارپاخان را که از نژاد تولیخان بود بپادشاهی برداشتند....
ارپاژن
[اَ ژُ] (اِخ)(1) کرسی سن و اُواز از ولایت کُربَی، در کنار اُرژ، دارای 3999 تن سکنه. و راه آهن از آن گذرد.
(1) - Arpajon.
ارپاست
[اُ رُ] (اِخ)(1) طبق نوشتهء ژوستن مورخ (کتاب 1، بند 10) چون کبوجیه خواست بمصر رود، مغی را پرک ساس پس نام نگهبان قصر خود کرد. این مُغ، وقتی که شنید کبوجیه درگذشته سمردیس پسر کوروش را کشت و برادرش را که اُرُپاست نام داشت و به سمردیس شبیه بود،...
ارپای کاون
[ ] (اِخ) ابن سفیان بن ملک تیموربن ازیق (اربق؟) بوکای بن تولی خان بن چنگیزخان. سلطان سعید مغفور ابوسعید روزی بدین تلفظ نمود که چون از فرزندان هولاکو کسی نیست که شایستهء خانیت باشد بعد از من ارپا را سلطنت میرسد و او در خیل خانهء خویش بود، چون...
ارپک
[اُ پَ] (اِ) پشمینه ایست از صوف که اکابر و اشراف و مشایخ پوشند.
ارپن
[اِ پِ] (اِخ)(1) تماس وان. اربنیوس یا اربانیوس (نزد مصریان). مستشرق هلندی متولد در گُرکوم بسال 1584، متوفی به لیدن بسال 1624م. وی بتحصیل السنهء شرقیه پرداخت و استاد زبان عربی در لیدن گردید و بسال 1619م. استاد زبان عبری شد. ویرا حقاً پدر مستشرقین هلندی مائهء هفدهم و هیجدهم...
ارپه
[اَ پَ / پِ] (اِ)(1) گُلِ خَنو. (شلیمر).
(1) - Teucrium Scordioides. Germandree aquatique.
ارپه چای
[اَ پَ] (اِخ) نهری است در ارمنستان در حدود ترکیه و روسیه و آن از نزدیک قارص گذرد و به مسافت 50 میلی شمال اراراط و پس از طی 80 میلی از شمال به جنوب در ارس ریزد. (ضمیمهء معجم البلدان). و رجوع به آرپا شود.
ارپینیوس
[اِ] (اِخ) رجوع به ارپن شود.
ارت
[اَ] (حرف ربط + ضمیر) مخفف اگر تو. اگر ترا :
گرد گرداب مگرد ارت نیاموخت شنا
که شوی غرقه چو ناگاهی ناغوش خوری.
لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی).
ارت
[اَ رَت ت] (ع ص) گنگلاج. شکسته زبان. گرفته سخن. (مهذب الاسماء). آنک زبان وی درآویزد در سخن. (تاج المصادر بیهقی). آنکه زبانش درآویزد در سخن گفتن. (زوزنی).
