اربثاث
[اِ بِ] (ع مص) پراکنده گردیدن. متفرق شدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
اربجان
[اِ بِ] (ع اِ) نام گیاهی است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
اربح
[اَ بَ] (ع ن تف) سودآورتر.
اربد
[اَ بَ] (ع اِ) نام ماری است خبیث. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شیر بیشه. (منتهی الارب). اسد. (اقرب الموارد). || (ص) ظلیم أربد؛ شترمرغ خاکسترگون. (منتهی الارب) (آنندراج). || سیاه با خالهای قرمز. (از اقرب الموارد). || (اِخ) از اعلام است. (از منتهی الارب).
اربد
[اَ بَ] (اِخ) قریه ای است در اردن نزدیک طبریه در سمت راست راه مصر. در آنجاست قبر مادر موسی بن عمران، و چهار قبر دیگر که حدس میزنند از آن اولاد یعقوب باشد. (از مراصد).
اربد
[اَ بَ] (اِخ) ابن ربیعه. شاعری است از عرب.
اربد
[اَ بَ] (اِخ) ابن شریح. شاعری است از عرب.
اربد
[اَ بَ] (اِخ) ابن صابی. شاعری است از عرب.
اربداد
[اِ بِ] (ع مص) اربیداد. خاکسترگون و تیره رنگ شدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || سیاه با خالهای قرمز شدن. (از اقرب الموارد).
اربد تمیمی
[اَ بَ دِ تَ] (اِخ) تابعی است.
اربده
[اَ بَ دَ] (اِخ) نام ابویحیی هلالی است.
اربس
[اَ بَ] (اِ) نام محلی پیرو (گونه ای از سرو کوهی) در گیلان. رجوع به پیرو شود.
اربس
[اُ بُ] (اِخ) نام شهر و ناحیه ایست بزرگ در افریقا که تا قیروان از سمت مغرب سه روز راه است. (از مراصد).
اربساس
[اِ بِ] (ع مص) خشم کردن با هم. (از منتهی الارب). ارباس. (از اقرب الموارد). || قدرت یافتن. (از منتهی الارب). || سپس ماندن. درنگ کردن. (از منتهی الارب). استئخار. (از اقرب الموارد). || سست شدن کار تا آنجا که پراکنده شوند. || رفتن در زمین. (از منتهی الارب) (از...
اربش
[اَ بَ] (ع ص) مختلف رنگ. اَرْمَش: رجل أربش. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
اربطه
[اَ بِ طَ] (ع اِ) جِ رباط. رجوع به رباط شود.
اربع
[اَ بَ] (ع عدد، ص، اِ) چهار. اربعه. || چهارگانه.
- امهات اربع.؛ رجوع به امهات شود.
- تسبیحات اربع.؛ رجوع به تسبیحات شود.
- جنات اربع.؛ رجوع به جنات شود.
- جهات اربع.؛ رجوع به جهات شود.
- دوال اربع.؛ رجوع به دوال شود.
- طبایع اربع.؛ رجوع به طبایع شود.
- علل اربع.؛ رجوع به...
اربع
[اَ بَ] (اِخ) رجوع به بیت اربئیل و حبرون و قاموس کتاب مقدس شود.
اربع
[اَ بُ] (ع اِ) جِ رَبع. سرایها.
اربعا
[اَ بَ / اُ بُ] (اِخ) (سوق ال ....) شهری از نواحی خوزستان در کنار نهر ذاتُجانبین و در آن بازاری و جانب عراقی آن آبادان تر و دارای جامعی بود. (معجم البلدان). و یاقوت در مواقع دیگر معجم البلدان گفته است میان سوق الاربعاء و عسکر مکرّم شش فرسخ...
