اربوسیه
[ ] (اِخ) نام فرقه ای از فرق میان عیسی و محمد علیهماالسلام.
اربوغا
[اَ] (اِخ)(1) رجوع به اربگا شود.
(1) - Arboga.
اربوقا پهلوان
[؟ پَ لَ] (اِخ) یکی از امرای سلطان محمد خوارزمشاه در خوارزم. (جهانگشای جوینی چ لیدن ج 1 ص 97).
اربون
[اُ] (ع اِ) بیعانه. بیعانه ای که قبل از تسلیم متاع بفروشنده دهند. پیش مُزد. ربون. اُربان.
اربون
[اُ] (اِ) گلابی و امرود است و ارمون هم گویند. (شعوری).
اربونه
[اَ / اُ نَ] (اِخ)(1) نربونه. شهری است به اسپانیا. (نخبه الدهر دمشقی). شهریست بمغرب. (منتهی الارب). شهریست در جانب سرحدّ از سرزمین اندلس و یاقوت گوید اکنون در دست فرنگیانست و بین آن و قرطبه بقول ابن الفقیه هزار میل است. (معجم البلدان). بر طبق نوشته های علمای جغرافی...
اربه
[اَ رِبْ بَ] (ع اِ) جِ رِبّه، بمعنی جماعت کثیر و گیاهیست. || اهل عهد و پیمان. اهل میثاق.
اربه
[اَ بَ / بِ] (اِ) این کلمه در لاهیجان نام دیوس پیرس لوتوس(1) است و در کوه درفک همین نام دارد و در نور آنرا کهلو گویند. و در شهرستان گرگان بنام اندی خرما مشهور است. و خرما هندو و خرما هندی و بتصحیف خرمندی نیز خوانده میشود. میوهء آن...
اربه
[اُ بَ] (ع اِ) حاجت. نیاز. || گره یا گرهی که تا نگشایند گشاده نشود. (منتهی الارب). عقده یعنی گره. (مؤید الفضلاء). || قلاده. || حلقهء اَخیه که در زمین محکم کنند و اسب بدان بندند. ج، اُرب. (مهذب الاسماء).
اربه
[اِ بَ] (ع اِ) زیرکی. || حاجت. نیاز: و لایبدین زینتهن الا لبعولتهن او آبائهن او آباء بعولتهن او ابنائهن او ابناء بعولتهن او اخوانهن او بنی اخوانهن او بنی اخواتهن او نسائهن او ما ملکت ایمانهن او التابعین غیر اولی الاربه من الرجال... (قرآن 24/31)؛ و آشکار نکنند [...
اربه
[اَ رَ بَ] (اِخ) نام شهریست بمغرب از اعمال زاب و آن بزرگترین شهر زاب است و گویند در حوالی آن 360 قریه است. (معجم البلدان).
اربی
[اُ رَ با] (ع اِ) سختی. سختی زمانه. || بلا. داهیه. (مهذب الاسماء).
اربی
[اَ با] (ع ن تف) زیادتر. زیاده. افزون: و لاتکونوا کالتی نقضت غزلها من بعد قوهٍ انکاثاً تتخذون ایمانکم دَخ بینکم ان تکون امهٌ هی اربی من امه انما یبلوکم الله به و لیبینن لکم یوم القیمه ماکنتم فیه تختلفون. (قرآن 16/92)؛ و نباشید مانند آنکه گسیخت رشتهء خود را...
اربی
[اُ] (اِخ)(1) شهریست تجاری در فرانسه از اعمال رَن علیا، از ناحیهء ریبوویلّه، دارای 3976 تن سکنه.
(1) - Orbey.
اربیات
[اُ بی یا] (ع اِ) جِ اُربیه، بمعنی بیغولهء ران.
-فتق الاربیات؛(1) فتق بیغولهء ران. (ذخیرهء خوارزمشاهی).
(1) - Hernie inguinale.
اربیان
[اِ] (ع اِ) حیوانیست بحری. (مفاتیح). نوعی ماهی است که بهندی جهینکا خوانند. ملخ دریائی. (بحر الجواهر). ملخ آبی و آنرا بهندی جهینکه خوانند. (منتهی الارب). آنرا میک نیز خوانند و به تازی جرادالبحر و بهندی جهنکه گویند. (جهانگیری). عرب جرادالبحر و شیرازیان میگو بفتح میم خوانند و نمک سود...
اربیان
[اُ] (اِ)(1) بواسیر بینی.
(1) - Polype nasal.
اربیت
[اِ] (اِخ)(1) شهری است به روسیهء شرقی (سیبری)، بمسافت 410 هزارگزی مشرق پِرم در ملتقای دو نهر اربیت و نیتزا، دارای 10000 تن سکنه و معادن است.
(1) - Irbit.
اربیتا
[اَ] (هزوارش، اِ) بلغت ژند و پاژند بام خانه را گویند. (برهان قاطع).
اربیخ
[اَ] (اِخ) شهریست بمغرب حلب. (معجم البلدان).
