اربل
[اِ بِ] (اِخ) زمینی درشت بشام. (منتهی الارب). نام شهر صیداء که در ساحل سرزمین شام واقع است... (معجم البلدان از نصر).
اربل رود
[] (اِخ) دجله. دیله. کودک دریا. این کلمه در ذیل دجله در مراصدالاطلاع چاپ طهران «اربل رود» و در معجم البلدان چاپ مصر «آرنک رود» آمده است، و شاید هر دو مصحف اروندرود باشد.
اربلس
[اِ بِلْ لِ] (اِخ)(1) اربلیس. (ابن الندیم). کنیز ارسطو حکیم مشهور یونانی. (تاریخ الحکماء قفطی ص 32 س 19 و ص 33 س 9).
(1) - Herpyllis.
اربلی
[اِ بِ] (ص نسبی) نسبت است به اربل و آن قلعه ایست بیک مرحله ای موصل و جماعتی از علماء از آنجا برخاسته اند از آن جمله ابواحمد القاسم بن المظفر الشهرزوری و ابوسلیمان داودبن محمد بن الحسن بن ابی خالد الاربلی الموصلی. (انساب سمعانی).
اربلی
[اِ بِ] (اِخ) بهاءالدین علی بن عیسی. صاحب کتاب الامل نام و نسب او را چنین آرد: الشیخ بهاءالدین ابوالحسن علی بن عیسی بن ابی الفتح الاربلی. وی عالمی فاضل و محدثی ثقه و شاعری ادیب و دبیر و جامع فضائل و محاسن بود. او راست: کتاب کشف الغمّه من...
اربلی
[اِ بِ] (اِخ) صلاح الدین. مؤلف معجم المطبوعات آرد: الامام علاءالدین بن علی بن الامام بدرالدین بن محمد الاربلی. او راست: جواهرالادب فی معرفه کلام العرب، مشتمل بر قسم سوم از اقسام کلمه، یعنی حرف و آنرا برای تقرب به ملک الظاهربن الظاهر تألیف کرده است و آن بتصحیح شیخ...
اربلی
[اِ بِ] (اِخ) عبدالرحمن. رجوع به سنبط قنیتو و معجم المطبوعات شود.
اربلی
[اِ بِ] (اِخ) عبدالقادربن محیی الدین. وی در مائهء سیزدهم هجری میزیسته است. او راست:
1 - تفریح الخاطر فی مناقب الشیخ عبدالقادر (الجیلانی) که بمناقب تاج الاولیاء السید عبدالقادر الجیلانی نیز مشهور است و آن به اسکندریه در 1300 ه . ق. بطبع رسیده است.
2 - محبه الذاکرین و ردالمفکرین...
اربلیس
[اِ بِلْ لی] (اِخ)(1) اِرْبِلّس. (تاریخ الحکماء قفطی). کنیز ارسطو. (ابن الندیم) (عیون الانباء ج 1 ص 60 و 61).
(1) - Herpyllis.
اربن
[اَ بُ] (اِخ)(1) شهریست بسویس (ثورگُوی) واقع در کنار دریاچهء کُنستانس، دارای 9500 تن سکنه و صاحب کارخانه هاست.
(1) - Arbon.
اربنجن
[اَ بِ جَ] (اِخ) شهرکیست از نواحی سغد از اعمال سمرقند و اغلب همزه را ساقط کنند و ربنجن گویند. از آنجاست ابوبکر احمدبن محمد بن موسی بن رجاء الاربنجنی که فقیه حنفی بود و بسال 369ه . ق. وفات کرده است. (معجم البلدان). و رجوع به ربنجن شود.
اربنجنی
[اَ بِ جَ] (ص نسبی) نسبت است بشهرکی از شهرکهای سغد سمرقند که آنرا اربنجن گویند و مشهور به انتساب بدان ابوبکر احمدبن محمد بن موسی بن رجابن حنش الاربنجنی و ابومسلم عامربن مکامل بن محمد بن قطن بن عثمان بن عبدالله بن عاصم بن خالدبن قره بن شرف الهمدانی...
اربنجی
[اَ بِ] (ص نسبی) سمعانی گوید این نسبت را در تاریخ مدینه السلام بغداد دیدم که نون را از آخر ساقط کرده بودند و آن نسبت است به اربنجن شهرکی از شهرهای سغد سمرقند. والله اعلم. و بدین نسبت خوانده میشود وهب بن جمیل بن الفضل الاربنجی. (انساب سمعانی).
اربنیوس
[اِ بِ] (اِخ) رجوع به اِرپِن شود.
اربو
[اَ بو / اَ بَ / بُ] (اِ) تصحیفی و لحنی از امرود (در رامسر و شهسوار و لاهیجان). میوه ایست که آنرا امرود گویند. (برهان قاطع). کمثری. و رجوع به اربودار و امرود شود. || اَربه. خرما هندوی وحشی.
اربواء
[اَ] (اِخ) شهریست که در قدیم باربوروز نامیده میشد و آن کرسی ناحیه ایست در مقاطعهء بولیین از ولایت ژورا در فرانسه، موقع آن در کنار نهر کویزانس در فرودسوی کوه و بمسافت 10 هزارگزی شهر بلیرلینی و سکنهء آن 7000 تن باشند و در آن آثار قدیمه از قرون...
اربوت
[ ] (اِخ) (بمعنی خانه) ولایتی است که شامل سوکوه میباشد. رجوع به سوکوه و قاموس کتاب مقدس شود.
اربوجینا
[اَ] (هزوارش، اِ) بلغت زند و پازند بمعنی خربزه باشد و آن میوه ایست مشهور و در نسخهء دیگر جزیره نوشته بودند که خشکی میان دریا باشد. (برهان قاطع).
اربودار
[اَ] (اِ مرکب) درخت امرود را گویند، چه اربو امرود است و دار، درخت. (برهان قاطع) (جهانگیری). امرودبن :
بر سر چشمه پای اربودار
لیس فی الدار غیره دیار.لامعی.
رجوع به اربو شود.
اربوس
[ ] (اِخ) الطرسوسی. از اطباء دورهء فترت بین ابقراط و جالینوس. (عیون الانباء ج 1 ص 36).
