اخونه
[اَ وِ نَ] (ع اِ) جِ خُوان. خوانها. || جِ خوّان، نام ماه ربیع الاول بجاهلیت.
اخوه
[اِ وَ / اُ وَ / اُ خُوْ وَ] (ع اِ) جِ اخ. برادران. دوستان. همنشینان. صاحب مجمع البیان گوید: اخوه؛ برادرانی که از یک پدر و مادر نباشند و اخوان؛ برادران یک مادری و یک پدری.
اخوه
[اِ / اُ وَ] (ع اِ) جِ اَخ و اَخّ و اخو و اخاً و اُخواً. برادران. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب): و جاء اخوه یوسف فدخلوا علیه فعرفهم و هم له منکرون. (قرآن 12/58).
-اخوهء ابوینی؛ خواهران یا برادران تنی.
اخوه
[اُ خُوْ وَ] (ع مص) رجوع به اخوت شود.
اخوی
[اَ خَ وی ی] (ع ص نسبی) منسوب به أخ و اخت. و اینکه عوام فارسی زبانان آنرا بمعنی برادر گویند غلط است چنانکه ابوی بمعنی پدر.
اخوین
[اَ خَ وَ] (ع اِ) تثنیهء اخ. دو برادر. || دم الاخوین؛ خون سیاوشان.
اخوین
[ ] (اِخ) محمد بن قاسم ملقب بمحیی الدین متوفی بسال 904 ه . ق. او راست: حاشیه ای بر حاشیهء سیدشریف بر تجرید و رساله فی الزندیق موسومه بالسیف المشهور. و رجوع به محمد بن قاسم شود.
اخه سوری
[ ] (اِخ) طایفه ای از ایلات کرد ایران که تقریباً پنجاه خانوارند و در گرمسیر کردستان مسکن دارند و جزو طایفهء مندمی باشند.
اخی
[اَ] (ع اسم + ضمیر) برادر من. || (اِ مرکب) نامی که فتیان هم طریقتان خود را بدان مخاطب می داشتند :
اطلس چی دعوی چی رهن چی
ترک شد سرمست در لاغ ای اخی.مولوی.
چشم چون نرگس فروبندی که چی
هین عصایم کش که کورم ای اخی.مولوی.
گر تو خواهی باقی این گفتگو
ای اخی...
اخی
[اُ خَی ی] (ع اِ مصغر) تصغیر اخ. || (اِخ) موضعی است ببصره و در آن جویها و قریه هاست. || یوم اُخیّ؛ از ایام عرب است و در آن ابوبشر العذری بنی مره را بغارتید. (معجم البلدان).
اخیا
[ ] (اِخ) (برادر خداوند) پیغمبر و مورخ معروف زمان سلیمان و یربعام که در شیلو ساکن بود. دور نیست آنکس که در هنگام بنای هیکل به اسم خدا با سلیمان گفتگو کرد و هم بعد از افتادن سلیمان در گناه بنزد او آمده بود همین شخص باشد. (قاموس کتاب...
اخیاء
[ ] (اِخ) (برادر من خداوند است) او پسر اخیطوب و کاهن بزرگ در زمان شاول بود و محتمل است که برادر اخیملک باشد که شاول او را مقتول ساخت. (قاموس کتاب مقدس).
اخیار
[اَخْ] (ع ص، اِ) جِ خیر. (زمخشری). نیکان. (دهار). برگزیدگان. نیکوتران : هرآینه صحبت اشرار موجب بدگمانی باشد در حق اخیار. (کلیله و دمنه). || اسبان. || مردان بسیارخیر. || جِ خیّر. مردان بسیارخیر و نیکوکار و دین دار. (منتهی الارب). || اخیار قوم؛ افاضل، اماثل، نظایر قوم. || صاحب...
اخیاس
[اَخْ] (ع اِ) جِ خیس. بیشه های شیر. کنامها. || درختان انبوه. (آنندراج).
اخیاش
[اَخْ] (ع اِ) جِ خَیش. جامه های رقیق باف سطبرتار از بدترین کتان. (آنندراج).
اخیاط
[اَخْ] (ع اِ) جِ خَیط. رشته ها.
اخیاف
[اِخْ] (ع مص) اخافه. آمدن بخیف منی و فروکش شدن در آن. (منتهی الارب).
اخیاف
[اَخْ] (ع ص، اِ) مختلفان: هم اخیافٌ.
- اخوهء اخیاف؛ برادران که مادر آنها یک باشد و پدر آنها مختلف. برادران مادری.
-اولاد اخیاف، بنواخیاف؛ برادران که از یک مادر و از دو پدر باشند.
- قوم اخیاف؛ مختلفین در اصل و متفقین در حال.
اخیافی
[اَخْ] (ص نسبی) برادرانی که پدر هر یکی جدا و مادر واحد باشد. (از کنز). و علاتی برادرانی که مادر هر یکی علیحده و پدر واحد باشد و اعیانی آنکه در مادر و پدر شریک باشند. (غیاث اللغات).
اخیال
[اِخْ] (ع مص) اِخاله. سردروا نگریستن ابر را بارنده گمان برده. || آمادهء باریدن شدن آسمان. || نهادن خیال را برای بچهء ناقه تا گرگ از آن بترسد. || بازایستادن و بددل شدن از قوم. (منتهی الارب).
