اخنس
[اَ نَ] (ع ص) مرد که بینی وی سپس رفته باشد و سر بینی اندک بلند باشد. آنکه بینی او واپس جسته باشد. بینی بازپس جسته. (مهذب الاسماء). بینی واپس جسته. (زوزنی). بینی باپس جسته. (تاج المصادر بیهقی). ماربینی. آنکه بینی آویخته دارد. (زمخشری): حدثنی... ان مسیلمه الکذاب کان... اخنس...
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن شریق. و او اُبی بن شریق بن عمروبن وهب بن علاج بن ابی سلمه بن عبدالعزی بن نمیرهء ثقفی است. مؤلف قاموس الاعلام آرد: یکی از شعرای جاهلیت است و خصومت او با رسول اکرم صلوات الله علیه و صحابهء کرام مشهور است. مؤلف منتهی الارب...
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن شهاب بن شریق بن ثمامه بن ارقم بن عدی بن معاویه بن عمروبن غنم بن تغلب. صواب آنست که وی از صحابه نبود و اخنسی که از صحابهء رسول (ص) بود همان اخنس بن شریق الثقفی است. (تاج العروس). و این بیت از اوست:
تظلّ به رُبدُالنعام...
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن عباس بن خنیس. شاعریست از عرب.
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن غیاث بن عصمه. شاعریست از عرب.
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن قیس. رئیس فرقه ای از خوارج معروف به اخنسیه. (قاموس الاعلام).
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ابن نعجه بن عدی کلبی. شاعریست از عرب.
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) ثقفی. رجوع به اخنس بن شریق شود.
اخنس
[اَ نَ] (اِخ) سلمی بن جناب. صحابی است. (منتهی الارب).
اخنسی
[اَ نَ] (ص نسبی) منسوب به اخنس بن شریق. (انساب سمعانی).
اخنسیه
[اَ نَ سی یَ] (اِخ) فرقه ای از خوارج که از گروه ثعالبه و از یاران اخنس بن قیس میباشند. در احکام با ثعالبه موافقت دارند جز اینکه ثعالبه را امتیازیست از آنان به اینکه دربارهء کسی که از اهل قبله و در دارالتقیه باشد حکم بر ایمان یا کفر...
اخنع
[اَ نَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خُنوع. ذلیلتر. اذل. مقهورتر. اقهر. خوارتر: اخنع الاسماء عندالله ملک الاملاک؛ ای اذلها و اقهرها و یروی انخع و انجع و اخنی.
اخنف
[اَ نَ] (ع ص) آنکه استخوانی از پشت یا سینه شکسته دارد.
- صدر اخنف؛ سینهء یک جانب درآمده.
- ظهر اخنف؛ پشت یک جانب درآمده.
اخنوخ
[اَ] (اِخ)(1) خنوخ. گویند همان ادریس است و صحف او سی صحیفه بوده است. (ابن الندیم). نام ادریس علیه السلام. (مجمل التواریخ والقصص ص89، 183، 228، 288 و 432) (سروری) (برهان) (فرهنگ خطی). قفطی در تاریخ الحکماء آرد: و هو [ ادریس ] عندالعبرانیین خنوخ و عُرّب اخنوخ و سماه...
اخنونیه
[اُ نی یَ] (اِخ) موضعی است از اعمال بغداد و گویند که آن حربی است. (معجم البلدان).
اخنی
[اَ نا] (ع ن تف) اخنع. رجوع به اخنع شود.
اخنیص
[اِ] (ع ص) بازایستنده از چیزی و صواب اجنیص است بجیم. (منتهی الارب).
اخو
[اَ] (ع اِ) حالت رفعی اخ. برادر. برادر نسبی. || دوست. همنشین. ج، اخون، آخاء، اِخوان، اُخوان، اِخوه، اُخوه، اُخُوّ، اُخوّه.
اخو
[اُ خُوو] (ع اِ) جِ اَخ، اَخّ.
اخو
[اِ خُ] (اِخ)(1) نام پری ایست در اساطیر قدیمهء یونانی. || (یونانی، اِ)(2) انعکاس صدا بزبان یونانی. (قاموس الاعلام).
(1) - echo.
(2) - echo.
