اخی عاصم
[اَ صِ] (اِخ) رجوع به فضل بن جعفر تمیمی شود.
اخیعزر
[اَ ؟] (اِخ) (برادر مساعدت) دو تن به این نام خوانده شده اند: نخست امیری از سبط دان (سفر اعداد 1:12 و 2:25 و 7:66 و 10:25)، دوّم رئیسی از بن یامینیان بود که بداود ملحق شد. (کتاب اول تواریخ ایام 12:3) (قاموس کتاب مقدس).
اخی علی
[اَ عَ] (اِخ) مصری. وی شیخی بوده در ملک شام و روم و مریدان بسیار بر او جمع آمده بودند اما چون مردی منصف بوده جمعی از مریدان خود را که مستعد بودند با ایشان گفت که اگر شما طالب حقید من نیز طالبم و مرشدی نیافتم که پیش او...
اخی علی قتلغشاه
[اَ عَ قُ لُ] (اِخ) وی از مریدان شیخ عبدالله است و بحسن تربیت وی بمرتبهء تکمیل رسیده بود و در آن وقت که شیخ عبدالله را بلشکر استدعا کرده بودند اخی علی در سفر بوده است شیخ فرموده است ما درین لشکر بسعادت شهادت خواهیم رسید بعد از ما...
اخیف
[اَ یَ] (ع ص) آنکه یک چشم سیاه و چشم دیگر ازرق دارد از مردم و اسب و جز آن. آنکه یک چشم سیاه دارد و دیگر سبز. (زوزنی) (مؤید الفضلاء). چشمی سیاه و چشمی ازرق. آنکه یک چشم کبود دارد و دیگر چشم سیاه. اسبی که یک چشمش سیاه...
اخیف
[اَ یَ] (ع اِ) نامی از نامهای مردان عرب.
اخیف
[اُ خَ] (اِخ) نامی از نامهای مردان عرب و از جمله نام مجفربن کعب بن عنبر تمیمی است.
اخی فرج
[اَ فَ رَ] (اِخ) زنجانی. وی مرید شیخ ابوالعباس نهاوندی است. روز چهارشنبه غرهء رجب سنهء سبع و خمسین و اربعمائه (457 ه . ق.) از دنیا رفته است. قبر وی در زنجانست میگویند. که ویرا گربه ای بوده است که هرگاه جمعی مهمانان بخانقاه شیخ توجه کردندی آن گربه...
اخی فرخ
[اَ فَرْ رُ] (اِخ) ابن امیر بسطام جاکیر. آنگاه که میرزا سعد وقاص حاکم قم از فرمان میرزا شاهرخ مبنی بر اطلاق امیر بسطام که در بند او بود، سرپیچید و قتلق خواجه را در قم بر سر اغروق گذاشته بسطام را مصحوب خویش برداشته نزد امیر قرایوسف ترکمان رفت،...
اخیقام
[اَ] (اِخ) (برادری که قدیم است) هنگامی که کتاب مقدس در هیکل یافت شد یوشیا این شخص را به حلده بنیه فرستاد. (کتاب دوم پادشاهان 22:14). او و پسر وی جدلیا (که سپس حکمران اورشلیم شد) ارمیاه پیغمبر را با کمال احترام یاری کرد. (ارمیا 26:24 و 39:14) (قاموس کتاب...
اخی قصاب
[اَ قَصْ صا] (اِخ) از بزرگان شروان بعهد امیر قرایوسف ترکمان. رجوع به حبط ج 2 ص196 شود.
اخی کوچک
[اَ چَ / چِ] (اِخ) از امرای نامی شاه شجاع. رجوع به تاریخ عصر حافظ تألیف قاسم غنی ج 1 ص305 شود.
اخیل
[اَ یَ] (ع ص) خالناک. خالدار. باخال: رجل اخیل؛ مرد خالناک. (منتهی الارب). آنکه بر اندام او خال بسیار باشد: وجه اخیل؛ روی باخال. || (اِ) کبر. بزرگ منشی. (منتهی الارب). || ( ن تف) نعت تفضیلی از اختیال.
- امثال: اخیل من ثعلب فی استه عهنه؛ قال حمزه هذا مثل...
اخیل
[اَ یَ] (ع اِ) مرغی است مختلف الالوان. مرغی است به اندازهء هدهدی که خالهای سرخ و سبز و سپید دارد. مرغی است بزرگتر از قطاء و آنرا حُضاریّ نیز گویند. مرغی است و آن صُرد است یا شقراق و از آن رو موسوم به اخیل کرده اند که خالهای...
اخیل
[اَ یَ] (اِخ) موضعی است بین دور بنی عبدالله بن غَطفان و دور طی ء. (ضمیمهء معجم البلدان).
اخیلوس
[ ] (اِ) وَرَم در گوشهء انسی چشم. ممکن است ربطی به ophtalmicusدر یونانی و لاتینی به معنای ورم چشم داشته باشد. (یادداشت لغت نامه).
اخیلوس
[اَ] (اِخ)(1) اخلوس. پسر ثتیس(2)و پله(3) پادشاه میریمیدن ها(4) و مشهورترین قهرمانان یونان، که نام او با آثار همر تخلید شده است. طبق بعض روایات مادر وی پس از تولد او را در ستیکس(5) افکند و بدین جهت همهء اعضای او بجز پاشنهء وی که مادر در دست داشت، روئین...
اخیلوس
[اَ] (اِخ) مسئله الاخیلوس والسلحفاه(1)؛ یکی از استدلالات زینون الیائی(2) که بر علیه حرکت اقامه کرده است و آن چنین است: فرض کنیم موجودی بطی ءالحرکه مانند سنگ پشت و موجودی سریع الحرکه مانند اخیلوس بمسافتی از یکدیگر در جهتی حرکت میکنند، هیچگاه اخیلوس به سنگ پشت نخواهد رسید، زیرا...
اخیلوس
[اَ] (یونانی، اِ)(1) بیونانی نانخواه است. (تحفهء حکیم مؤمن).
(1) - Achillee.
اخیله
[اَ یِ لَ] (ع اِ) جِ خَیال و خَیالَه.
