اخوجمادی
[اَ جُ] (اِخ) وی از زهاد و در باب الطاق منزوی بود و مردم بزیارت او میشدند و بدو تبرک میجستند. ابوالفرج جوزی بنقل از ابی محمد عبدالله بن علی المقری از او روایتی نقل کرده است. رجوع بصفه الصفوه ج 2 صص280 - 281 شود.
اخوحروری
[اَ ؟] (اِخ) الجوهری احمدبن موسی. رجوع به احمدبن موسی... شود.
اخوذه
[اُ ذَ] (ع مص) ترش شدن شیر.
اخور
[اَ وَ] (اِخ) مشتری. برجیس.
اخوربعی
[اَ ؟] (اِخ) ابن حراش. صاحب صفه الصفوه گوید: نام او بما نرسیده است از عبدالملک بن عمیر از ربعی بن حراش روایت شده که او گفت: ما سه برادر بودیم و عابدتر و اصوم و افضل ما برادر وسطی بود و من مدتی غایب بودم و چون به اهل...
اخوس
[اُ] (اِخ)(1) بیرونی در آثارالباقیه در جدول ملوک کلدانی این نام را آورده است و این صورت لقب اردشیر (ارتاگزرسس) سیم است. رجوع به اُخُس شود.
(1) - Ochus.
اخوص
[اَ وَ] (ع ص) چشم بگودافتاده. آنکه چشمش بگودی افتاده باشد. آنکه چشم خانه اش بمغاک افتاده باشد. آنکه چشمش در مغاک افتیده باشد. (زوزنی). || چشم دور درافتاده. ج، خوص. || تنگ چشم.
اخوص
[اَ وَ] (اِخ) از اعلام مردان عربست و از جمله لقب زیدبن عمرو، شاعری از عرب.
اخوف
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خوف. خائف تر. بددل تر. ترسان تر.
اخوق
[اَ وَ] (ع ص) مرد یک چشم. || فراخ، چنانکه حلقه. || گرگین، چنانکه شتر. مؤنث: خَوْقاء. ج، خوق.
اخوق
[اَ وَ] (ع اِ) از اعلام مردان عربست.
اخوک مثلک
[اَ کَ مِ لُ] (ع جملهء اسمیه) برادر تو نیز چون تست. تعبیری مَثلیست.
اخول
[اَ وَ] (ع ص، ق) پراکنده. || رفتن اخول اخول؛ رفتن پراکنده و پریشان: ذهبوا اخول اخول و هما اسمان جُعلا اسماً واحداً و بنیا علی الفتح. (منتهی الارب).
اخول خول
[اِ] (اِخ) معبدی ببابل در زمان نبونید پادشاه بابل. رجوع به ایران باستان ج 1 ص 203 شود.
اخوله
[اَ وِ لَ] (ع اِ) جِ خال، بمعنی برادر مادر.
اخون
[اُ] (اِ) اخون اخون کردن؛ تَنحنُح. (مقدمه الادب زمخشری).
اخون
[اَ وَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خیانت. خائن تر: اخون من الذئب. و رجوع به مجمع الامثال میدانی شود.
اخون
[اَ] (ع اِ) جِ اَخ و اَخّ و اَخو و اخاً و اخواً. برادران.
اخون اخون کردن
[اُ اُ کَ دَ] (مص مرکب) تنحنح کردن. (مقدمه الادب زمخشری).
اخونزی
[اَ] (اِخ) از قراء لاریجان. رجوع به سفرنامهء رابینو ص114 شود.
