اخواء
[اِخْ] (ع مص) گرسنه شدن. || بنهایت فربهی رسیدن مواشی. || آتش ندادن آتش زنه. || همه را گرفتن. گرفتن همهء آنچه را که نزد کسی است. || اخواء نجوم؛ بی باران شدن ستاره ها و نیز میل کردن ستاره ها به فروشدن و غروب کردن. (منتهی الارب).
اخوات
[اَ خَ] (ع اِ) جِ اُخت. خواهران. || جِ اَخ. برادران. || مانندها. اشباه : هرگاه که دو دوست بمداخلت شریری مبتلی گردند هرآینه میان ایشان جدائی افتد و از نظایر و اخوات آن حکایت شیر است و گاو. (کلیله و دمنه). و کسب ارباب حرفت و امثال و اخوات...
اخواسپ
[اَخْ] (اِخ) اَخواست. نام پهلوان تورانی پسر پشند. این نام بصور: اوخواست، اوخاست و ارچاسپ و اخواشت هم ضبط شده و در طبری آخوست است. از مبارزان عهد افراسیاب تورانی :
چو اخواست با زنگهء شاوران
دگر برته با کهرم از یاوران.فردوسی.
رجوع به فهرست ولف کلمهء اخواست شود.
اخواستی
[اَ خوا / خا] (ص نسبی) از لغات مجعول دساتیر که بمعنی غیر ارادی گرفته اند مرکب از «اَ» علامت نفی + خواستی بمعنی ارادی (!). رجوع به برهان قاطع و آنندراج شود.
اخواشت
[اَخْ] (اِخ) از مبارزان عهد افراسیاب تورانی. (مجمل التواریخ والقصص ص90). رجوع به اخواسپ شود.
اخواص
[اِخْ] (ع مص) برگ برآوردن، چنانکه خرما. برگ بیاوردن خرما. (تاج المصادر بیهقی). برگ بیرون آوردن خرمابن. (منتهی الارب). || اخوص العرفج؛ ای تفطّرَ بورق.
اخواط
[اَخْ] (ع اِ) جِ خوط.
اخوال
[اِخْ] (ع مص) خداوند بسیار خال یعنی برادر مادر گردیدن. (منتهی الارب). خداوند بسیار خالو شدن. خداوند خال بسیار و کریم گشتن. (تاج المصادر بیهقی).
اخوال
[اَخْ] (ع اِ) جِ خال، بمعنی برادر مادر و علم لشکر و نقطهء سیاه که بر اندام بود. (غیاث اللغات).
اخوان
[اِخْ] (معرب، اِ) خُوان. خِوان. معرب خوان فارسی. (منتهی الارب). هرچه بر وی طعام خورند. در حدیث است : «حتی انّ اهل الاخوان لیجتمعون» و رُوی الخوان.
اخوان
[اِخْ] (ع اِ) جِ اَخ. برادران. دوستان. برادرخواندگان :
بدان ای پدر کان جوانان من
که هستند همزاد و اخوان من
ز خانه مرا چون بدشت آختند
برهنه بچاهم درانداختند.
شمسی (یوسف و زلیخا).
اخوان بفتح بدین معنی خطاست. (غیاث اللغات).
اخوان الشیاطین
[اِخْ نُشْ شَ] (ع اِ مرکب) همدستان شیطانان: که خزینهء بیت المال لقمهء مساکین است نه طعمهء اخوان الشیاطین. (گلستان).
اخوان الصفا
[اِخْ نُصْ صَ] (اِخ)(1) در اواسط قرن چهارم هجری انجمنی مخفی در بصره و بغداد تشکیل شد، اعضاء این انجمن جمعی از علما و دانشمندان بزرگ اسلام بودند [ از ایرانیان ] . نام این جمعیت «اخوان الصفا» و مرام اصلی یا اساسنامهء آنها این بود که می گفتند دیانت...
اخوان رازیان
[اَ خَ نِ] (اِخ) رجوع به برادران رازی و الجماهر بیرونی ص127 و 129 و 150 شود.
اخوانی
[اِخْ] (ص نسبی) منسوب به اخوان.
اخوانیات
[اِخْ نی یا] (ع اِ) جِ اخوانیه. || نامه های دوستانه.
اخ و پف کردن
[اَ خُ پُ کَ دَ] (مص مرکب) نکوهیدن بسیار. عیب کردن. کراهت نمودن. مکرّر اظهار کراهت از چیزی کردن. اظهار نفرت کردن.
اخوت
[اُ خُوْ وَ] (ع مص) برادری. اِخاء. مواخاه. اِخاوت. وخاء. وخائت : والی جوزجان میان ایشان بوساطت بایستاد و نصایح و مواعظ بلیغ تنبیه کرد تا مگر ایشانرا بر قانون اخوت و موافقت مستقیم بدارد. (ترجمهء تاریخ یمینی ص189). || برادر شدن. (تاج المصادر بیهقی). دوست شدن.
اخ وتف
[اَ خُ تُ] (ترکیب عطفی، اِ مرکب)آب دهان که بیرون افکنند.
اخوث
[اَ وَ] (ع ص) نعت است از خَوَث. نرم شکم. (مهذب الاسماء). فروهشته شکم. آویخته شکم. فراخ شکم. بزرگ شکم. مبتلا به امتلا و استرخای شکم. || ممتلی. || الیف. مؤنث: خَوْثاء.
