اخیرالذکر
[اَ رُذْ ذِ] (ع ص مرکب) در آخر گفته. یادشدهء پس از همه.
اخیرس
[اُ خَ رِ] (اِخ) نام شمشیر حارث بن هشام رضی الله عنه.
اخیروس
[اَ] (از یونانی، اِ) اخینوس. گندم بیابانی که کشت و درو نشود. نباتیست غیر گندم صحرائی. منبت او کنار آبها شبیه بگیاه ارزن و ثمرش سیاه و ریز و گلش سفید و ثمرش در ادویهء چشم و گوش مستعمل و با قوت مجففه و محلله و قابضه است. (تحفهء حکیم...
اخیروسیا
[ ] (اِخ) بحیره یا غدیریست بمصر در جنوب منف بین هلیوپولیس و اماکنی که در آنها اشیاء محنّطه مینهادند و خارون نوتی اموات را بدانجا جهت دفن نقل میکرد ولی دستوری نداشتند که میت را بدانجا برند مگر پس از تفحص سیرت زندگانی و اثبات استحقاق او برای دفن...
اخیرون
[ ] (اِخ) (کلمه ایست یونانی بمعنی نهر حُزن) نهریست که آبهای وی پرزبد و گل آلود و شدیدالجریان است و مانند سیل ریزان در مسیر خود صخره ها را براند و در کوستیا (؟) گل ها گرد آورد و بر کرانهء آن نفوس مردگان گرد آیند و کسانی که...
اخیره
[اَ رَ] (ع ص) تأنیث اخیر.
اخی زاده
[اَ دَ] (اِخ) عبدالحلیم بن محمد (مولی...). متوفی بسال 1013 ه . ق. او راست: تعلیقه ای بر اشباه و نظائر ابن نجم و نیز شرحی بر هدایه فی الفروع تألیف برهان الدین علی بن ابی بکر المرغینانی الحنفی. (کشف الظنون). و رجوع به عبدالحلیم اخی زاده شود.
اخی زاده
[اَ دَ] (اِخ) یحیی بن عبدالحلیم. متوفی بسال 1020 ه . ق. او راست: رسالهء بحریه.
اخیس
[اَ یَ] (ع ص) بسیار انبوه.
- عددی اخیس؛ عددی بسیار: هو فی عیص اخیس او عَدَد اخیس؛ او بسیارعدد است. (منتهی الارب).
اخیسخا
[اَ] (اِخ) (کلمهء گرجی است بمعنی قلعهء جدید) نام شهریست حصین در روسیهء آسیا، موقع آن بین 41 درجه و 55 دقیقهء عرض شمالی و 40 درجه و 45 دقیقه طول شرقی، در جبال کلیدر است بر کنار بسخو که در نهر کور میریزد، و آن بمسافت 181 هزارگزی شمال...
اخیسه
[اَ سَ/ سِ] (اِ) تکه یا قوچی پیش آهنگ رَمه. (فرهنگ شعوری). و این کلمه در جای دیگر دیده نشد.
اخیش
[ ] (اِخ) (مغضوب) پادشاه جت یکی از شهرهای فلسطینیان بود که داود آنگاه که از دست شاؤل متواری بود برای حفظ جان خود دوبار بدانجا گریخت. بار اول اهالی آنجا از حال او آگاه شدند و ویرا شناختند و او برای نجات خویش، خود را دیوانه نمود و بر...
اخی شاه ملک
[اَ مَ لِ] (اِخ) از سران عهد ملک اشرف بن تیمورتاش. رجوع به ذیل جامع التواریخ رشیدی تألیف حافظ ابرو ص177 شود.
اخی شجاع الدین
[اَ شُ عُدْ دی] (اِخ)خراسانی. کوتوال قلعهء بم از دوران ابوسعیدخان تا زمان امیر مبارزالدین محمد مظفری. مبارزالدین چند نوبت بپای آن حصن حصین لشکر کشیده لوازم محاربه و محاصره بتقدیم رسانید بعد از کشش و کوشش بسیار اخی شجاع الدین با تیغ و کفن بدرگاه وی شتافت و مفاتیح...
اخیشن
[اُ خَ شِ] (ع ص مصغر) مصغّر اَخشَن.
اخیص
[اَ یَ] (ع ص) مرد که یک چشم وی خرد و دیگر چشم کلان دارد. که یک چشم خردتر از چشم دیگر دارد. مؤنث: خَیْصاء. ج، خیص. || کبش اخیص؛ قچقار که یک شاخ او شکسته باشد. یک شاخ شکسته.
اخیضر
[اُ خَ ضِ] (ع اِ) مگسی است. || علتی است در چشم.
اخیضر
[اُ خَ ضِ] (اِخ) محمد بن یوسف. یکی از شرفای حسنی. برادر او اسمعیل در زمان معتز خلیفهء عباسی بحجاز خروج کرد و آنگاه که بمُرد چون فرزندی نداشت برادرش صاحب ترجمه وارث او شد و به یمامه کشید و بدانجا حکومتی تشکیل کرد. چندتن از نسل او در مائهء...
اخیضر
[اُ خَ ضِ] (اِخ) نام وادئی است میان مدینه و شام.
اخیطوب
[اَ] (اِخ) (برادر نیک) دو تن بدین نام بودند: نخست نوهء عالی و پسر فینحاس که همچو کاهن بزرگ در وفات عیلی جانشین او شد زیرا که فینحاس در جنگ هلاک شده بود. دوم پسر امریا و پدر صادوق. (قاموس کتاب مقدس).
