اخفاء
[اَ خِفْ فا] (ع ص، اِ) جِ خفیف. سبکها.
اخفات
[اِ] (ع مص) اخفات ناقه؛ بچه زادن وی بروزی که گشن یابد. || مقابل جهر. آهسته خواندن.
اخفاد
[اِ] (ع مص) اخفاد ناقه؛ بچهء ناقص انداختن او. آبستنی نمودن او بی حمل خود را.
اخفار
[اِ] (ع مص) شکستن عهد و پیمان را. عهد شکستن : شمس المعالی جواب داد که در شریعت و دین حفاظ و فتوت نقض عهود و اخفارِ حقِ وفود حرام است. (ترجمهء تاریخ یمینی). عاقبت خذلانِ کفران نعمت و اخفار ذمت در ایشان رسید. (ترجمهء تاریخ یمینی). || غدر کردن...
اخفاس
[اِ] (ع مص) زشت گفتن بی اندازه. || اندک یا بسیار آب ریختن در شراب. مزج شراب با آب.
اخفاض
[اِ] (ع مص) زن را ختنه کردن: اخفضت الجاریه اخفاضاً؛ ختنه کرد خویشتن را آن جاریه. || رفتن نرم. (آنندراج). || تن آسانی کردن. (آنندراج).
اخفاع
[اِ] (ع مص) اخفاع جوع؛ افکندن گرسنگی کسی را بر زمین.
اخفاف
[اِ] (ع مص) سبک حال شدن. سبکبار شدن. (تاج المصادر بیهقی). سبکبار گشتن. (زوزنی). || خداوند ستور سبک شدن. (تاج المصادر بیهقی). || دور کردن بردباری از کسی و سبب سبکی وی گردیدن.
اخفاف
[اَ] (ع اِ) جِ خُف. سپل های شتران. || کفهای پای شترمرغ. || سُم فیلان : بزخم تیر اطراف و اخفاف آن فیلان بر هم دوختند. (ترجمهء تاریخ یمینی). آن کافر فاجر با دوازده هزار سوار گزیده و سی هزار پیاده و سیصد سر فیل که زمین از آسیب اخفاف...
اخفاق
[اِ] (ع مص) بی مراد بازگشتن جوینده. (منتهی الارب). بی نیل مراد بازگشتن. دست از پا درازتر آمدن. || غزا کردن مرد و غنیمت نیافتن. تهی دست ماندن غازی از غنیمت و صیاد از صید و خداوند حاجت از مراد. (تاج المصادر بیهقی). || بال زدن مرغ. (تاج المصادر بیهقی)....
اخفت
[اَ فَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خُفوت. آرمیده تر. خاموش تر.
اخفج
[اَ فَ] (ع ص) کج پای. کژپای. (تاج المصادر بیهقی). || بعیر اخفج؛ شتر مبتلای به بیماری خَفَج.
اخفش
[اَ فَ] (ع ص، اِ) خردچشم. بدبین. (تاج المصادر بیهقی). خردچشم کم بین. تنگ چشم. (زوزنی) (زمخشری). صاحب چشم کوچک و کم سو(1). (انساب سمعانی). کسی که در تاریکی بهتر بیند که بروشنائی و در ابر بهتر بیند که روز صافی بی ابر. || شب پرک یعنی روزکور. (آنندراج) :
چشم...
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) نام سه کس از ائمهء نحو. ج، اَخافش. (منتهی الارب). مؤلف روضات الجنات بنقل از بغیه الوعاه آرد که اخافش یازده تن باشند. (روضات الجنات ص54). و ترجمهء هر یک در ذیل بیاید و چون اخفش مطلق گویند مراد سعیدبن مسعده است.
-مثل بز اَخفش؛ آنکه نادانسته و...
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) ابوالحسن سعیدبن مسعده بصری. رجوع به اخفش اوسط شود.
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) ابوالحسن علی بن مبارک. از مردم کوفه است، یکی از اَخافِش.
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) ابوالخطاب عبدالحمید بن عبدالمجید هجری ثعلبی بصری نحوی. مشهور به اخفش اکبر یا کبیر. ابوعبیدالله محمد بن عمران المرزبانی در الموشح (چ مصر صص121 - 123) از او روایت کند. وفات او بسال 215 ه . ق. است. (المزهر). وی از موالی و شاگردان ابی عمروبن العلاء...
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) ابوعبدالله. رجوع به اخفش هرون بن موسی شود.
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) احمدبن عمران بن سلامه الالهانی النحوی مکنی به ابی عبدالله و ملقب به اخفش الاوّل یا اخفش قدیم. رجوع به احمدبن عمران... و روضات الجنات ص54 و 55 شود.
اخفش
[اَ فَ] (اِخ) احمدبن محمد الموصلی. او شیخ ابوالعباس بن محمد شافعی فقیه نحوی است و ثانی اَخافِش(1) است و ابن جنی معروف نزد او قرائت کرده و او راست: کتاب فی تعلیل القراآت السبع. (روضات الجنات ص55).
(1) - و به اعتباری اخفش پنجم است.
