اخصن
[اَ صُ] (ع اِ) جِ خصین.
اخصوم
[اُ] (ع اِ) گوشه یعنی دستهء جوال. اُخسوم.
اخضاب
[اِ] (ع مص) اخضاب ارض؛ برآمدن گیاه از زمین.
اخضاج
[اِ] (ع مص) اخضاج امر؛ شکستن آنرا. یقال: اخضجوا الامر؛ اذا نقضوه. (تاج العروس).
اخضاد
[اِ] (ع مص) اخضادِ مُهر؛ کشیدنِ اسب کرّه آهنِ حلقهء لگام را از نشاط.
اخضار
[اِ] (ع مص) سبز گردانیدن.
اخضاع
[اِ] (ع مص) نرم کردن سخن را برای زن. || پست گردن کردن پیری و مانند آن کسی را. پست گردن گردانیدن کسی را کلانسالی. || فروتن گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی).
اخضال
[اِ] (ع مص) تر کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تر کردن با آب.
اخضئلال
[اِ ضِءْ] (ع مص) اخضیلال. بسیار شاخ و برگ شدن درخت.
اخضب
[اَ ضَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خَضب و خُضوب. سبزتر.
اخضد
[اَ ضَ] (ع ص) دوتاه شونده. خمنده.
اخضر
[اَ ضَ] (ع ص) سبز. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب) : الذی جعل لکم من الشجر الاخضر ناراً. (قرآن 36/80).
باطل کند شبهای او تابنده روز انورش
ناچیز گردد پیر و زرد آن نوبهار اخضرش.
ناصرخسرو.
|| کبود. نیلگون. آبی: چرخ اخضر. گنبد اخضر :
بنده را چون دید مدحی بس بلند
از شرف بر گنبد اخضر...
اخضر
[اَ ضَ] (اِخ) (بحر... یا خلیج...) از شعب پنجگانهء بحرالهند. رجوع به حبط ج 2 ص409 و 413 شود. دریای اخضر که اقیانوس مشرقی گفتیم و حد او آنک معلومست از آخر عمارت جنوب تا بخط استوا و جزیرهء واق واق و شهرهای واق واق و ناحیت چینستان و کرانهء...
اخضر
[اَ ضَ] (اِخ) منزلی است قرب تبوک، بین آن و وادی القری، پیامبر (ص) آنگاه که به تبوک میرفت نزول فرمود و بدانجا مسجدی بوده است مصلی نبی (ص). (معجم البلدان). || اَخضر تُربه؛ وادیست که در آن سیلهائی که از سراه فرودآیند جمع شود. (معجم البلدان). || و گویند...
اخضر
[اَ ضَ] (اِخ) ابن سحیط ابوحمزه. تابعی است.
اخضرار
[اِ ضِ] (ع مص) سبز شدن. (تاج المصادر بیهقی). سبز شدن کشت. || سیاه شدن شب. || بریده گردیدن.
اخضر مسلمه
[اَ ضَ رِ مُ لِ مَ] (اِخ) شهری خرد است و مسلمه بن عبدالملک کرده است و در آن جایگاه نشستی. و گروهی از بنی امیه هنوز آنجایگاه مانده اند و آب ایشان باران باشد. (مجمل التواریخ والقصص ص519).
اخضری
[اَ ضَ ری ی] (اِخ)عبدالرحمن بن سیدی محمد الصغیر الجزائری المشهور بالاخضری متوفی در قرن دهم ه . ق. صاحب تعریف الخلف برجال السلف گوید: بر ترجمهء وی دست نیافتم و سپس آرد که: وی عالم صالح و زاهد ورع و صاحب قدم راسخ در معقول و منقول بود و...
اخضع
[اَ ضَ] (ع ص) راضی بخواری. (منتهی الارب). فروتن. مؤنث: خَضْعاء. ج، خُضْع. || آنکه سراوکندگی او را خلقت باشد. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پست گردن از خلقت. (منتهی الارب). گردن فرونشسته. (مهذب الاسماء). گردن نزدیک بپا دارنده: فرس اخضع. ظلیم اخضع. || (ن تف) نعت تفضیلی از خضوع. خاضع...
اخضف
[اَ ضَ] (ع اِ) مار.
