اخضلال
[اِ ضِ] (ع مص) طراوت ناک شدن. || تر شدن از آب. || اخضلالِ لیل؛ تاریک شدن شب.
اخضیر
[اِ] (اِخ) مسجدیست میان تبوک و مدینه.
اخضیضاب
[اِ] (ع مص) سبز شدن درخت.
اخضیضار
[اِ] (ع مص) سبز شدن کشت.
اخضیضاع
[اِ] (ع مص) فروتنی کردن.
اخضیضال
[اِ] (ع مص) تر شدن به آب.
اخضیلال
[اِ] (ع مص) طراوت ناک شدن. || بسیار شاخ و برگ شدن درخت. (تاج المصادر بیهقی).
اخطاء
[اِ] (ع مص) خطا کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || منسوب بخطا کردن. خطا گرفتن بر کسی. || اخطأ فی دینه؛ براه خطا رفت بقصد و یا بی قصد. || فاگذشتن از کسی که قصد وی داری. (تاج المصادر) (زوزنی). || بر گام زدن داشتن. (تاج المصادر بیهقی): اخطیته؛ واداشتم...
اخطاب
[اِ] (ع مص) زرد شدن حَنظَل و خطهای سبز بهم رسیدن در آن. || نزدیک آمدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || کسی را برای نکاح کردن خواندن. مرد را بزن خواستن داشتن.
اخطاب
[اَ] (ع اِ) جِ خِطب.
اخطار
[اِ] (ع مص) در خطر افکندن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). خود را در تهلکه انداختن. || یاد دهانیدن کسی را بعد فراموشی. یاد آوردن امری کسی را بعد فراموشی. || بدل گذرانیدن چیزی. بدل بگذرانیدن. (تاج المصادر بیهقی). || بلند قدر و منزلت گردانیدن کسی را: اخطره الله. || خود...
اخطار
[اَ] (ع اِ) جِ خِطر. || جِ خَطَر. بلاها. تهلکه ها. امور عظیمه : در اخطار نفس خویش در مقاحم حتوف و اعتراض شهادت در ملاحم حروب و معارض اسنه و سیوف بسلامت برآمد. (ترجمهء تاریخ یمینی).
آندو گفتندش نصیحت در سمر
که مکن ز اخطار خود را بیخبر.مولوی.
باقیات الصالحات آمد کریم
رسته...
اخطاط
[اِ] (ع مص) اخطاطِ وجه؛ خط دار گشتن روی. || اخطاط غلام؛ عذار برآوردن کودک. || اِخطاط خِطّه؛ از آن خود گردانیدن آنرا و نشان کردن بر آن.
اخطاط
[اَ] (ع اِ) جِ خَطّ، بمعنی راه دراز در چیزی و راه خفیف در زمین نرم.
اخطاف
[اِ] (ع مص) خطا کردن در گاه انداختن تیر. اخطاف رَمیه؛ خطا کردن تیر هدف را. || باریکی شکم. || درنوردیده شدن روده و مثل آن.
اخطال
[اِ] (ع مص) اِخطال در کلام؛ فحش گفتن. (تاج المصادر بیهقی).
اخطأ
[اَ طَءْ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خَطَأ. خطاکارتر.
- امثال: اخطأ من ذباب.
اخطأ من فراشه.
اخطب
[اَ طَ] (ع ص، اِ) تیرهء مایل بسرخی در زردی یا تیرهء مایل بسبزی. || مرغ اخیل، که نشانهای سرخ و سبز و سپید دارد و ورکاک و چرغ و خر نر که بر پشت آن خط سیاه باشد. (مهذب الاسماء). || مرغی که آنرا شقراق خوانند: اخطب، کاسکینه، مرغیست...
اخطب
[اَ طَ] (ع اِ) از اعلام مردان عرب است.
اخطب
[اَ طَ] (اِخ) کوهی است بنجد از آن بنی سهل بن انس. (مراصدالاطلاع).
