اخطب
[اَ طَ] (اِخ) عبدالله. او در اوایل حال بکسب فضایل و طلب علوم اشتغال می نمود و بالاخره بملازمت مایل شده میرزا سلطان ابوسعید شغل وزارت را به وی تفویض فرمود و خواجه در آن منصب بتمکن تمام و استظهار مالا کلام دخل کرد و به اندک زمانی ریاض جاه...
اخطبان
[اَ طَ] (ع اِ) مرغی است. (منتهی الارب).
اخطب خوارزم
[اَ طَ بِ خوا / خا رَ](اِخ) رجوع به ابوالمؤید موفق بن احمدبن محمد در این کتاب و روضات الجنات ص750 شود.
اخطف
[اَ طَ] (ع ص) اخطف الحشا؛ باریک شکم. (منتهی الارب). || (ن تف) نعت تفضیلی از خَطف. رباینده تر: اَخطَفُ مِن قِرِلی(1).
(1) - Curlis.
اخطل
[اَ طَ] (ع ص) نعت است از خَطَل. سخن تباه گوینده. مرد بسیارگو. || سست و سبک شنونده. || آنکه گوش او سست شده و آویخته باشد از گرما. سست گوش. (تاج المصادر بیهقی). آویخته گوش. (زوزنی). گاوگوش. درازگوش. ج، خُطل. (مهذب الاسماء).
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) نام شاعری از عرب و اشعار او را ابوسعید سکری گرد کرده است. (ابن الندیم). و او از شعرای مُوَلّدین است.
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) ابن حمادبن نمربن تولب. شاعریست از عرب.
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) ابن غالب. شاعریست از عرب.
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) تغلبی. رجوع به اخطل غیاث بن غوث... شود.
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) ضَبعی. شاعریست از عرب.
اخطل
[اَ طَ] (اِخ)(1) غیاث بن غوث بن الصلت بن الطارقه از بنی تغلب مکنی به ابی مالک و ملقب به ذی الصلیب. در سبب تلقب او به اخطل اختلاف است. گویند وی مردی را از قوم خود هجا گفت آن مرد ویرا گفت: یا غلام انک لاخطل، ای سفیه. و...
اخطل
[اَ طَ] (اِخ) نصرانی ملقب به دَوبَل. شاعریست.
اخطلان
[اَ طَ] (اِخ) دو اخطل مشهور: ابوالفرج بن هندو در مراجعهء بشعر پس از ترک آن گوید:
و کنت ترکت الشعر آنف من خنا
و أکبر عن مدح و أزهد عن عزل...
تزل القوافی عن لسانی کأنها
یفاع یزل السیل منه علی عجل
فأصبح شعرالاعشیین من العشا
لدیه و شعرالاخطلین من الخطل.
(عیون الانباء ج 1 ص326...
اخطم
[اَ طَ] (ع ص) درازبینی. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). || سیاه.
اخطی
[اَ] (ص نسبی) شهریست منسوب بخوبان. (؟). (مؤید الفضلاء). منسوب به اخط که قومی است حسن خیز. (غیاث اللغات).
اخطی
[اَ] (اِخ) در ترمذ امیری بود ظالم اخطی نام، چندان آه آبستن متظلمان بدین دودآهنگ دخانی آسمان برآمد که ملایکه بوکیل داری دعوات مظلومان برخاستند. روزی جشنی ساخته بود و آب آتش رنگ نوش میکرد، ناگاه قدری از آن در حلق او جست و در گلوی او گرفت، و هم...
اخطیفون
[ ] (اِخ) یکی از اطباء که در فترت بین غورس و مینس میزیست. (عیون الانباء ج 1 ص22).
اخظاء
[اِ] (ع مص) سطبر و درشت گردانیدن: اخظاه الله؛ سطبر و درشت گردانید او را خدا. || فربه گردانیدن. || فربه شدن.
اخف
[اَ خَف ف] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خفیف. سبک تر. خفیف تر. مقابل اثقل: خزانه بگشادند هرچه اخف بود از جواهر و زر و سیم و جامه بغلامان داد تا برداشتند. (تاریخ بیهقی).
-امثال: اخف حلماً من العصفور.
اخف رأساً من الذئب و من الطائر.
اخفّ من فراشه.
اخف من یراعه.
|| گواراتر....
اخفاء
[اِ] (ع مص) پوشیده داشتن. پنهان داشتن. نهان کردن. پوشیده کردن. نهان داشتن. پنهان کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). پوشیدن. پوشانیدن. نهفتن. || آشکار کردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (از اضداد است). || نهان گردیدن. پوشیده گردیدن. || (اصطلاح تجوید) هرگاه تنوین و نون ساکن بیکی از حروف پانزده گانهء...
