اخشیرش
[اَ رُ] (اِخ) خشایارشا. ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه (ص89) در فهرست ملوک کلدانی نام خشیارشای اول را «احشیرش» با حاء مهمله آورده ولی ابوالفرج بن العبری نام خشیارشای دوم را «اخشیرش الثانی» یاد کرده است. رجوع به ایران باستان ج 2 ص953 و رجوع به خشیارشا... و اخشیروش شود.
اخشیروش
[اَ خَ] (اِخ) ابن داریوش. (ابوالفرج بن العبری). خشایارشا پسر داریوش اول. رجوع به ایران باستان ج 1 ص698 و رجوع به خشیارشا شود.
اخشیشاب
[اِ] (ع مص) دراز درشت اندام و برهنه استخوان گردیدن. || اخشیشابِ در عیش؛ بر رنج و مشقت زیست شکیبیدن.
اخشیشان
[اِ] (ع مص) زیستن بزندگانی بسیار سخت. || سخن بسیار درشت گفتن. || درشت شدن. (زوزنی). || عادت کردن بدرشت پوشیدن. (آنندراج). عادت کردن بپوشیدن لباس نیک درشت غیراَملس. || نیک درشت شدن جامه. || بسیار سخت شدن خشونت چیزی یا کسی.
اخشیگ
[اَ] (ص) اخشیج. آخشیج. ضد و مخالف. (برهان). || (اِ) هر یک از عناصر اربعه. ج، اخشیگان. (برهان) (جهانگیری) (شعوری) :
شنیده ایم بسی وآزموده کز ره طبع
به استحاله دگر میشوند اخشیگان.
مجد همگر.
اخشین
[اِ] (اِخ) شهریست بفارس. (معجم البلدان).
اخص
[اَ خَص ص] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خص و خصوص. خاص تر. (غیاث). مخصوص تر. ویژه تر. گزیده تر. || کلی که نسبت به کلی دیگری دارای مصادیق کمتری باشد. امری که مندرج در تحت یک کلی باشد. مقابل اعمّ.
-اخصّالخواص؛ خاص ترین خاصان: محقق کردند و متفق شدند...
اخصاء
[اِ] (ع مص) آموختن یک علم را. (منتهی الارب). || خصی کردن. (غیاث از لطائف). بیرون کشیدن خصیه و تخم آدمی :
این جزا تسکین جنگ و فتنه است
آن چو اخصاء است و این چون ختنه است.
مولوی.
اخصاب
[اِ] (ع مص) فراخ سال شدن. || فراخ سال یافتن. (تاج المصادر بیهقی). || فراخ حال گردیدن. || بابر شدن زمین. (تاج المصادر بیهقی). باثمر و برومند شدن زمین. آبادان شدن زمین. || اخصاب عِضاه؛ آب تا ریشه های آن رسیدن. || فربه کردن.
اخصاب
[اَ] (ع ص، اِ) جِ خِصْب و خُصب. || جامه هاست مشهور. (تاج العروس از صاغانی). || بلدٌ اَخصاب؛ شهری بافراوانی.
اخصاص
[اِ] (ع مص) خوار داشتن. || عیب کردن.
اخصاص
[اَ] (ع اِ) جِ خُصّ، بمعنی خانهء نی و آنکه از چوب مسقف باشد.
اخصاص
[اَ] (اِخ) دو قریه است بفیّوم مصر. (معجم البلدان).
اخصاف
[اِ] (ع مص) شتافتن. سرعت کردن. || خَصفِ وَرَق بر تن، یعنی بر هم نهادن و چسبانیدن برگها را یکان یکان بر بدن تا عورت بنظر نیاید. اختصاف.
اخصال
[اِ] (ع مص) اخصال رامی؛ خوردن تیر او به نشانه، یا نزدیک آن.
اخصام
[اَ] (ع اِ) جِ خُصم، بمعنی گوشهء اندرونی دنبالهء مشک که در مقابل دهانه باشد و جانب و ناحیه و گوشه یعنی دسته. || اخصام العین؛ آنچه بر آن استوار است کرانه های پلک چشم.
اخصب
[اَ صَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خِصب. فراخ تر. اَرْهَم. اَمرَع.
- امثال: اخصب من صبیحه لیله الظلَمه؛ و ذلک انّه اصابت النّاس ببغداد لیله ریح جاءت بما لم تأت به قطّ و ذلک فی ایّام المهدی فالقی ساجداً و هو یقول اللهمّ احفظنا واحفظ فینا نبیک صلّی الله...
اخصف
[اَ صَ] (ع ص) تهیگاه سپید، از اسپ و گوسفند. اسب و گوسفندی که دو طرف تهیگاه او سپید باشد. اسب سپیدپهلو. (مهذب الاسماء). || شترمرغ و کوه که سیاهی و سپیدی دارند. || کوهی که در او سیاهی و سپیدی است.
اخصف
[اَ صَ] (اِخ) موضعی است.
اخصم
[اَ صَ] (ع ن تف) نعت تفضیلی از خصومت. دشمن تر.
