احیاناً
[اَحْ نَنْ] (ع ق) اتفاقاً. گاهگاه : اگر احیاناً چارهء این شغل مرا [ احمد حسن ] بباید کرد من شرایط این شغل را درخواهم بتمامی. (تاریخ بیهقی). || هیچ. هرگز.
احیح
[اَ] (ع اِ) تشنگی. || خشم. || درد دل که از اندوه پیدا شود. || ناله.
احیحه
[اَ حی حَ] (ع اِ) تشنگی. || خشم. || درد دل که از اندوه و تشنگی پیدا شود. || ناله.
احیحه
[اُ حَ حَ] (ع اِ) از اعلام مردان عرب است. (مهذب الاسماء).
احیحه
[اُ حَ حَ] (اِخ) ابن الجلاح. از انصار است. رجوع به الموشح ص69 شود.
احید
[اَ یَ] (ع اِ) از اعلام مردان عرب است.
احیدب
[اُ حَ دِ] (اِخ) (مصغر احدب). نام کوهی است مشرف بر حدث واقع در ثغور رومیه. (معجم البلدان).
احیدیا
[اِ] (از یونانی، اِ) احادیا. بیونانی افعی است. (تحفهء حکیم مؤمن).
احیر
[اَ یَ] (ع ن تف) متحیرتر.
-امثال: احیر من اللیل.
احیر من ضبّ؛ لانه اذا فارق جحره لم یهتد للرجوع.
احیر من ورل؛ و هو دابَّه مثل الضبّ یوصف بالحیره. (مجمع الامثال میدانی).
احیر من ید فی رحم.
احیف
[اَ یَ] (ع ص) بی باران: بلد احیف؛ شهر بی باران. || که هوای خشک دارد. مؤنث: حَیْفاء.
احیل
[اَ یَ] (ع ن تف) اَحول. حیله گرتر. چاره گرتر.
احیمر
[اُ حَ مِ] (ع ص) سرخگون. ج، احیمرون.
احیمرون
[اُ حَ مِ] (ع ص، اِ) اُحَیْمِرین. جِ احیمر.
احیو
[اَ] (اِخ) موضعی است در دلارستاق لاریجان. رجوع بسفرنامهء مازندران و استرآباد رابینو ص115 شود.
احیون
[ ] (از یونانی، اِ) در برهان قاطع این کلمه اخبون و اخیون آمده ولی در تحفهء حکیم مؤمن تصریح شده که بحاء مهمله است. و آن کلمهء یونانی و بمعنی رأس الافعی است و ثمر گیاهی است شبیه بسر افعی و بی ساق و نبات او خشن و باریک...
احییه
[اَحْ ییَ] (ع اِ) جِ حیاء (بترک ادغام و بادغام).
اخ
[اَ] (صوت) اَه. آه. صوتی است نمودن نفرت و کراهت را. و شعوری بنقل از شرفنامه و برهان و مؤید الفضلاء معنی تحسین و آفرین نیز بدو داده است و اخ اخ را بمعنی بخ بخ گرفته لکن در زبان فارسی حاضر و همچنین در ادبیات قدیم باینمعنی دیده نشده...
اخ
[اَ] (ع اِ) برادر : واجعل لی وزیراً من اهلی هارون اخی. (قرآن 20/30 - 31). در این وقت اخی و معتمدی ابوالقاسم ابراهیم بن عبدالله الحصری... برسولی فرستاده آمد. (تاریخ بیهقی).
بسوی تست همه میل دولت و اقبال
چو میل یار سوی یار و میل اخ سوی اخ.
سوزنی.
تیغ جانخواه تو عزرائیل...
اخ
[اَخ خ] (ع صوت ) کلمه ای است که در حالت ناخوشی و درد گویند. || (اِ) لغتی در اَخ بمعنی برادر.
اخ
[اِ] (ع اِ فعل) اسم فعل بمعنی بینداز.
