اخ
[اِ] (ع صوت ) لفظی است که برای نشانیدن شتر گویند. و در فارسی «خِخ» متداول است.
اخ
[اَخ خ / اِخ خ] (ع اِ) پلیدی. چرک.
اخ
[اُ] () بوئیدن. (غیاث) (آنندراج).
اخ
[اُ] (صوت) صوتی است نمودن تألم را. || صوتی نمودن التذاذ را :
بعره را ای گنده مغز و گنده مخ
زیر بینی بنهی و گوئی که اُخ
اُخ اُخی برداشتی ای گیج کاج
تا که کالای بدت یابد رواج.مولوی.
اخا
[اِ] (ع صوت) کلمه ای است که بدان میش را خوانند.
اخا
[اُ] (اِخ)(1) نام یکی از دختران اردشیر دوم شاهنشاه هخامنشی. (ایران باستان پیرنیا ص1158 ، 1165 ، 1186).
(1) - Ocha.
اخا
[ ] (اِخ) نام کتابی از یهود. (ابن الندیم چ مصر ص34 س15). ایخاه. (ملااحمد نراقی). بعضی آنرا نیاحات ارمیا یا مراثی یرمیا (نام کتابی از تورات) شمرده اند.
اخا
[اُخْ خا / اُ] (اِخ) (کلمه ای است نبطیه) ناحیه ای از نواحی بصره واقع در مشرق دجله دارای نهرها و قریه ها. (معجم البلدان).
اخاء
[اِ] (ع مص) مؤاخاه. اخاوت. اخوّت. وِخاء. برادری. برادری کردن با کسی. با هم برادری گرفتن. || دوست گردیدن.
اخاء
[اَ] (ع اِ) جِ اَخ. آخاء. برادران.
اخائل
[اُ ءِ] (ع ص) رجل اخائل؛ مرد متکبر. مغرور.
اخائیه
[اَ یَ] (اِخ)(1) اقلیمی از بیلوبونیسهء(2)قدیمه که در طول ساحل خلیج قرنثیه(3) امتداد داشته. طول آن از مشرق بمغرب قریب 65 میل و عرض آن از 12 تا 20 میل، از سمت شمال ببحر کریسا یا آبهای جون و از سمت جنوب به ألیذه و ارکادیا محدود است و ساحل...
اخاب
[اَ] (اِخ)(1) یکی از پادشاهان بنی اسرائیل که در 918 ق. م. بسلطنت رسید و باغواء زن خویش مسما به ایزابل به الههء بعل گروید و معبدی برای آن بُت بساخت و او نسبت به حضرت اِلیاس جور و ستم فراوان روا داشت. پس از 20 سال سلطنت راندن، پادشاه...
اخابث
[اَ بِ] (ع ص، اِ) جِ اخبث. || (اِخ) بنوعک بن عدنان پس از وفات نبی صلی الله علیه و آله و سلم در سرزمین خود اعلاب، بین طائف و ساحل ارتداد آوردند و طاهربن أبی هاله بامر ابوبکر بحرب آنان شتافت و در اعلاب با ایشان جنگ درپیوست و...
اخابث المنافقین
[اَ بِ ثُلْ مُ فِ] (اِخ)ثمّ حمل ابن ابی الی قبره. و قد غلب علیه المنافقون کسعدبن حنیف و زیدبن اللّصیت و سلاله بن الحمام و نعمان بن أوفی بن عمرو و رافع بن حریمله و مالک بن ابی قوقل و داعس الیهودی و سوید الیهودی، و هؤلاء اخابث المنافقین...
اخابه
[اِ بَ] (ع مص) ناامید کردن. نومید کردن. تخییب.
اخابیر
[اَ] (ع اِ) جِ اَخبار. ججِ خبر.
اخاخه
[اِ خَ] (ع مص) نهان و اندک گردیدن: اخاخ العشب. (منتهی الارب).
اخاد
[ ] (اِ) خاد. گوشت ربای. غلیواج. زغن. پند. بند. (حاشیهء فرهنگ اسدی نخجوانی).
اخادع
[اَ دِ] (ع اِ) جِ اَخدَع، بمعنی رگ موضع حجامت.
