احوص
[اَ وَ] (اِخ) عبدالله. از قدمای شعرای عرب و هجّاء است. و او را دیوانی است.
احوصان
[اَ وَ] (اِخ) تثنیهء احوص، یعنی احوص بن جعفربن کلاب موسوم بربیعه و عمروبن الاحوص.
احوط
[اَ وَ] (ع ن تف) باحتیاط تر. باحتیاط نزدیکتر. ادخل در احتیاط: احوط اجتناب است. (حاشیهء رساله های عملیه). || نیکوتر. بهتر. || فروگیرنده تر. گردفروگیرنده تر.
احوق
[اَ وَ] (ع ص) مُحوّق. آنکه مهرهء نره کلان دارد. آنکه مهرهء نرهء وی بزرگ باشد.
احول
[اَ وَ] (ع ص) مرد که چشمش حولاء باشد. صاحب حول. کژچشم. (زوزنی) (السامی) (مهذب الاسماء) (زمخشری). کج چشم. کژ. کاژ. کاج. کوچ. کلک. کلیک. کلیک چشم. (دستور). چپ. دوبین. دوبیننده. اخلف. (منتهی الارب). کسی که یک چیز را دو بیند. (غیاث). آنکه یکی را دو بیند. (مؤید). احدر. کلاژ....
احول
[اَ وَ] (ع ن تف) حیله کننده تر. حیله ورتر. حیله گرتر. (منتهی الارب). مکارتر. چاره گرتر. احیل.
-امثال: احول من ذئب؛ پرحیلت تر از گرگ.
|| نعت تفضیلی از حول. گردان تر. گردنده تر.
-امثال: احول من ابی براقش.
احول من ابی قلمون.
احول
[اَ وَ] (اِخ) رجوع به ابوالعلاء احول شود.
احول
[اَ وَ] (اِخ) رجوع به احمدبن ابی خالد احول شود.
احول
[اَ وَ] (اِخ) رجوع به احمد محرر و احول محرر شود.
احول
[اَ وَ] (اِخ) ابوالعباس محمد بن حسن بن دینار. یکی از علماء لغت و شعر. او راست: کتاب الدواهی. کتاب السلاح. کتاب ما اتفق لفظه و اختلف معناه. کتاب فعل و افعل. کتاب اشباه. و او دیوان ذوالرمه و بعض دیگر از شعرای عرب را گرد کرده است. (ابن الندیم).
احول
[اَ وَ] (اِخ) عباس. معاصر هرمز شاهنشاه ساسانی. در آغاز سلطنت این پادشاه وی با عمرو ازرق از بلاد عرب بکنار فرات شتافته ساکنان سواد را در انواع مشقت و تعب انداختند. رجوع بحبط ج1 ص86 شود.
احول
[اَ وَ] (اِخ) (صفین...) وزیر مروان اموی. رجوع بحبط ج1 ص243 شود.
احول
[اَ وَ] (اِخ) فرید. رجوع بفرید احول شود.
احولال
[اِ وِ] (ع مص) احولال عین؛ حولاء گردیدن چشم. (منتهی الارب). احول شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). چپ، کژ، لوچ، کاج، احول، دوبین شدن.
احول بنی امیه
[اَ وَ لِ بَ اُ مَیْ یَ] (اِخ)لقب هشام بن عبدالملک، دهمین از خلفای بنی امیه است. رجوع به هشام... شود.
احول محرر
[اَ وَ لِ مُ حَرْ رِ] (اِخ) نام خوشنویسی بعهد برامکه و از برکشیدگان آنان. او آشنا باشکال خط و مبین رسوم و قوانین آن بود. و خط را بانواعی بخش کرد و نامه ها که از سوی خلیفه بپادشاهان در طومارها فرستادندی بخط او بود. (از ابن الندیم). رجوع...
احوله
[اَ وِ لَ] (ع اِ) جِ حَویل. || جِ حال. کیفیات آدمی. || چیزها که آدمی بر آن است. || گشت های چیزها. || اوقات که تو در آنی.
احولی
[اَ وَ] (حامص) حَوَل. کژچشمی. دوبینی. لوچی :
گر کسی گوید که همتای تو دیدم سیدی
هم ترا دیده بود و آن دیده دارد احولی.
زوزنی.
احونصال
[اِ وِ] (ع مص) خم کردن گردن و برآوردن چینه دان. (منتهی الارب). صاحب تاج العروس گوید: احونصل الطائر؛ اذا ثنی عنقه و أخرج حوصلته. هکذا هو نصّ العین و تبعه من بعده قال الصاغانی و قد ردّه بعض الحذاق من اهل التصریف.
احوواء
[اِ وِ وا / اِ وِوْ وا] (ع مص) حوی. احویواء. سیاه مائل بسبزی و سرخ و مایل بسیاهی گردیدن.
- احوواء ارض؛ سبز شدن زمین.
