اخافه
[اِ فَ] (ع مص) ترسانیدن. (تاج المصادر بیهقی). تخویف. ترعیب. || گردانیدن کسی را بحالی که بترسند از وی مردم. || به خیف مِنا شدن. (تاج المصادر). بمسجد خیف مِنی رفتن: اخافَ؛ آمد به خیف مِنی و فروکش شد در آن و کذلک اَخْیَفَ، علی التصحیح. (منتهی الارب). || اخاف...
اخاقه
[اِ قَ] (ع مص) بر زمین رفتن.
اخاقیق
[اَ] (ع اِ) جِ اَخقاق. ججِ خَقّ. || جِ اُخقوق و اِخقیق.
اخاک اخاک
[اَ اَ] (ع صوت مرکب)برادر را باش! پشتی برادر کن. ملازم برادر باش :
اخاک اخاک اِنّ من لا اخاً له
کساعٍ الی الهیجا بغیر سلاح.
مسکین الدارمی.
اخال کلک
[] (اِخ) موضعی است بمغرب گرجستان.
اخاله
[اِ لَ] (ع مص) بفراست یافتن.
- اخالهء حالی از خیر در کسی؛ بفراست دریافتن خیر را در او. فراست خیر بردن در کسی. (تاج المصادر بیهقی).
|| سر دروا نگریستن ابر را بارنده گمان برده. (منتهی الارب). || آمادهء باریدن شدن آسمان. آمادهء باران گردیدن آسمان. (منتهی الارب). امیدوار شدن میغ...
اخامص
[اَ مِ] (ع ص، اِ) جِ اَخمص، بمعنی باریک میان و میان کف پای که بر زمین نیاید. (آنندراج).
اخامه
[اِ مَ] (ع مص) خیمه ساختن. || بر سه پای و کنارهء سُم چهارم ایستادن اسب. صُفون.
اخاوه
[اِ وَ] (ع مص) برادری. اِخاء. اخوت. وِخاء. مؤاخات. برادر شدن. || دوست شدن.
اخاوین
[اَ] (ع اِ) جِ خُوان و خِوان.
اخایا
[اَ] (ع اِ) جِ اَخیَّه.
اخایر
[اَ یِ] (ع ص، اِ) جِ اخیار. ججِ خیر. برگزیدگان. پسندیدگان. نیکان.
اخایل
[اُ یِ] (ع ص) رجوع به اُخائل شود.
اخایه
[ ] (اِخ) این کلمه در کتاب اعمال رسولان 18:12 و 19:21 و کتاب دوم قرنطیان 11:10 آمده. این لفظ عموماً بر همهء شهرهائی که در جنوب تسالی، مقدونیه، تا موریه واقع است، اطلاق میشده و در جغرافیا اخائیه و مقدونیه شامل همهء بلاد یونان است لکن بالاختصاص شامل مملکتی...
اخ اخ
[اَ اَ] (صوت) کلمه ای است نمودن نفرت و کراهت را. || کلمهء تحسین که بهنگام نهایت حظّ و لذت گویند. بخ بخ. به به. طوبی. || کلمهء افسوس. دریغا. وای. آه.
اخ الزوج
[اَ خُزْ زَ] (ع اِ مرکب) برادر شوهر.
اخ الزوجه
[اَ خُزْ زَ جَ] (ع اِ مرکب) برادر زن.
اخ الموت
[اَ خُلْ مَ] (ع اِ مرکب) اشاره بحدیث نبوی «النوم اخ الموت» است :
نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان
زین برادر آن برادر را بدان.مولوی.
اخب
[اَ خَب ب] (ع ن تف) گربزتر. مراوغ تر.
- امثال: اخبُّ من ضبّ. و منه اشتقوا قولهم فلان خبٌّ ضبٌّ(1). (مجمع الامثال میدانی چ طهران ص206).
(1) - رجل خبٌّ ضبٌّ؛ ای جربز مُراوغ.
اخباء
[اِ] (ع مص) خِباء ساختن. خِباء کردن. (تاج المصادر بیهقی). خرگاه ساختن. خرگاه افراختن. خیمه زدن. || در خِباء درآمدن. || کشتن آتش را. میرانیدن آتش را. (منتهی الارب). فرونشاندن آتش. (تاج المصادر بیهقی).
