احنه
[اَ حِنْ نَ] (ع اِ) جِ حَنین. || نامهای جمادی الاولی و جمادی الاَخره بجاهلیت.
احنی
[اَ نا] (ع ن تف) مهربان تر. شفیق تر: هو احنی الناس ضلوعاً علیک؛ ای اشفقهم علیک. (منتهی الارب) (تاج العروس). || (ص) مرد گوژپشت. کوزپشت. مؤنث: حَنْواء.
احواب
[اِحْ] (ع مص) مایل شدن بر گناه.
احوات
[اَحْ] (ع اِ) جِ حوت.
احواج
[اِحْ] (ع مص) نیازمند کردن. (تاج المصادر بیهقی). حاجتمند گردانیدن. محتاج کردن. || حاجتمند شدن. محتاج شدن. نیازمند گشتن. (تاج المصادر بیهقی).
احواج
[اَحْ] (ع اِ) جِ حاجت.
احواذ
[اِحْ] (ع مص) سخت راندن. (منتهی الارب). نیک براندن. (تاج المصادر بیهقی). نیک راندن. (زوزنی). || احواذ ثوب؛ گرد آوردن جامه را. || احواذ صانع قِدْح را؛ سبک ساختن تیرگر تیر را.
احوار
[اَحْ] (ع اِ) جِ حَوَر.
احواز
[اَحْ] (اِخ) از نواحی بغداد است از جهت نهروان. (معجم البلدان).
احواش
[اِحْ] (ع مص) آهوگردانی. نخجیروالی. صید برانگیختن بر صیاد تا بگیرد. (تاج المصادر بیهقی). گرداگرد صید برآمدن تا بدامگاه آید. اِحاشه. || بسیار گرد آوردن.
احواض
[اَحْ] (ع اِ) جِ حَوض. جاهائی که برای آب در زمین سازند.
احواض
[اَحْ] (اِخ) مکانهائی بنوعبدشمس بن سعد (بطنی از تمیم) را. (مراصد).
احوال
[اَحْ] (ع اِ) جِ حَول و حال و حویل.
احوال
[اِحْ] (ع اِ) جِ حال. چیزها که آدمی بر آن است . حالات. اوضاع. حالات و کیفیات مزاج بیماری و تندرستی. || امور و اعمال و کردار و کار و بار. || سرگذشت و سرانجام. حوادث. ماجراها. کیفیات :
بشد فاش احوال شاه جهان
به پیش مهان و به پیش کهان.فردوسی.
خداوند را...
احوال
[اِحْ] (ع مص) احال الله الحولَ؛ تمام کرد خدا سال را. || مسلمان شدن. || محال گفتن. || خداوند شتران نازاینده گردیدن با گشن یافتن. || بحال دیگر شدن. || بجای دیگر شدن. احوال حول؛ گشتن سال بر... رسیدن سال را. یکساله شدن. || احوال شی ء؛ سال گشت شدن...
احوالات
[اَحْ] (ع اِ) جِ احوال. چگونگیها. سرگذشتها. حالتها: شرح احوالات تلک هندی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص413).
احوال الدهر
[اَحْ لُدْ دَ] (ع اِ مرکب)گردشهای روزگار.
احوال پرسان
[اَحْ پُ] (اِ مص مرکب)احوال پرسی.
احوال پرسی
[اَحْ پُ] (حامص مرکب)پژوهش و سؤال از صحت و بیماری کسی. استفسار و پرسش از حالت و چگونگی و تندرستی و عافیت و بیماری و مرض و کار و بار. عیادت مریض.
- احوال پرسی کردن؛ احوال گرفتن. استفسار از حال کسی.
احوال رواه الحدیث
[اَحْ لُ رُ تِلْ حَ] (ع اِ مرکب) علم احوال رواه الحدیث. من وفیاتهم و قبائلهم و اوطانهم و جرحهم و تعدیلهم و غیر ذلک و هذاالعلم من فروع التواریخ من وجه و من فروع الحدیث من وجه آخر و فیه تصانیف کثیره -انتهی. ما ذکره المولی ابوالخیر و قد...
