احناذ
[اِ] (ع مص) بسیار آب آمیختن در شراب. || اندک آب آمیختن در شراب. (از اضداد است).
احناش
[اَ] (ع اِ) جِ حَنَش، به معنی آنچه از چرنده و پرنده که او را صید کنند و مار و افعی. آنچه صید کرده میشود از مرغان و هوام و مگسان و ماران. شکارهای مرغ و مارها. شکارها. مارها.
احناش
[اِ] (ع مص) شتابانیدن. || احناش از؛ بازگردانیدن از.
احناط
[اِ] (ع مص) احناط زرع؛ خداوند وقت درو شدن کشت. || اِحناط رِمث؛ سفید شدن و رسیدن و پخته شدن گیاهِ رمث. || حنوط کردن مرده. حنوط پاشیدن بر میت. || مردن (بصیغهء مجهول). (منتهی الارب).
احناق
[اِ] (ع مص) بخشم آوردن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). || کینه ور شدن. (زوزنی). سخت کینه گرفتن. || احناق زرع؛ از غلاف برآمدن و منتشر شدن خازهای خوشهء زراعت. || باریک کوهان و میان شدن. (تاج المصادر بیهقی). باریک شدن کوهان شتر. || احناق حمار؛ باریک شدن و لاغر و...
احناک
[اَ] (ع اِ) جِ حنک.
احناک
[اِ] (ع مص) مجرّب کردن روزگار مردم را. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). آزموده گردانیدن روزگار مردم را. احناک سنّ کسی را؛ استوارخرد کردن تجربه ها و آزمونها او را. || ردّ کردن: اَحنکه؛ رد کرد آن را.
احنان
[اِ] (ع مص) اِحنان قوس؛ ببانگ آوردن کمان. تُرنگانیدن کمان. || خطا کردن.
احندحی
[ ] (اِخ) از توابع ولایت اورمیه، دارای 97 قریه. (جغرافیای سیاسی ایران تألیف کیهان).
احنط
[اَ نَ] (ع ص) مردی که ریش وی دراز و انبوه باشد.
احنف
[اَ نَ] (ع ص) کج پای. کژپای. آنکه پای کژ دارد چنانکه نرانگشتهای پا سوی یکدیگر سپرد. آنکه هردو انگشت سترگ او بسوی انسی چسبیده باشد. (زوزنی). آنکه در سینهء قدم وی کژی بود. کسی که در پای کژی دارد و میل کنان رود. آنکه بر پشت قدم از طرف...
احنف
[اَ نَ] (اِخ) از اعلام است و گروهی از محدثین به این لقب ملقب بوده اند. (سمعانی).
احنف
[اَ نَ] (اِخ) ابن قیس معاویه بن حصین بن عباده بن نزال بن منقربن عبیدبن الحارث بن عمروبن کعب بن سعدبن زید مناه بن تمیم التمیمی. نام او ضحاک و بقولی صخر و کنیت او ابوبحر است و بردباری و حلم را در عرب و فارس بدو مثل زنند و...
احنف
[اَ نَ] (اِخ) تمیمی مدنی مکنی به ابویحیی هلالی. محدث است.
احنف
[اَ نَ] (اِخ) همدانی. وی از کبار مشایخ همدان است. و او گفته که ابتداء کار من آن بود که در بادیه ای بودم تنها، مانده شدم دست نیاز برداشتم و گفتم: خداوندا ضعیفم و بر جای مانده بضیافت تو آمده ام چون این گفتم در دل من افتاد که...
احنفی
[اَ نَ] (ص نسبی) نسبت است به احنف. (سمعانی).
احنفی
[اَ نَ] (اِخ) ابن نعمه الله. او راست: دیوان شعری بفارسی.
احنک
[اَ نَ] (ع ن تف) پرخوارتر: هذا البعیر احنک الابل؛ این شتر خورنده ترین شتران است.
احنه
[اِ نَ] (ع مص) کینه و خشم گرفتن. (منتهی الارب). سخت کینه گرفتن.
احنه
[اِ نَ] (ع اِ) کینه. (مهذب الاسماء). حقد. || خشم. ج، اِحَن، اِحنات.
