احمر
[اَ مَ] (اِخ) ثمود. موسوم به قدار. وی عاقر ناقهء صالح است. (الموشح).
احمر
[اَ مَ] (اِخ) خلف بن حیان مکنی بابی محرز. مولی ابی برده بلال بن ابی موسی الاشعری. رجوع به ابومحرز خلف... شود و ابن سلام حکایت کرد که خلف الاحمر گفت که: من نام بشاربن برد میشنیدم ولی او را ندیده بودم روزی ذکر او و بیان سرعت جواب و...
احمر
[اَ مَ] (اِخ) سبیع بن الحارث ملقب بذوالخمار. رجوع بامتاع الاسماع جزء1 ص401 شود.
احمر
[اَ مَ] (اِخ) فرغانی بصری. رجوع به ابومحرز خلف و احمر خلف بن حیان شود.
احمر
[اَ مَ] (اِخ) کوفی. رجوع به احمر ابان... شود.
احمر
[اَ مَ] (اِخ) لغوی. رجوع به ابومحرز خلف و احمر خلف بن حیان شود.
احمرار
[اِ مِ] (ع مص) سرخ گردیدن. (منتهی الارب). سرخ شدن. (تاج المصادر). || احمرار بأس؛ سخت شدن عذاب: احمر البأس؛ سخت شد عذاب. (منتهی الارب). || (اِمص) سرخی.
احمران
[اَ مَ] (ع اِ) تثنیهء احمر. شراب و گوشت. (مهذب الاسماء).
احمره
[اَ مِ رَ] (ع اِ) جِ حمار. خران.
احمری
[اَ مَ] (اِخ) مدنی. صحابی است.
احمری
[اَ مَ] (ص نسبی) منسوب باحمر بطنی از ازد و ابوظلال هلال بن ابی مالک الاعمی الاحمری از اهل بصره بدانجا منسوبست. و ابومحمد احمدبن محمد بن احمد الاحمری المروزی منسوب بجدّ خویش از اهل مرو باشد و ابوذرعه السحی در تاریخ مرو ذکر او آورده است. (انساب سمعانی).
احمرین
[اَ مَ رَ] (ع اِ) احمران. شراب و گوشت.
احمز
[اَ مَ] (ع ن تف) استوارتر. قوی تر. اشدّ. اشق. اقوی. امتن. و بدین معنی است حدیث ابن عباس: افضل الاعمال احمزها، و بروایتی افضل العبادات احمزها؛ ای اشقّها. (مهذب).
احمس
[اَ مَ] (ع ص) جای سخت و درشت. || مرد درشت در دین و دلیر در جنگ. مرد سخت دین. ج، حُمس. || مرد دلاور. مرد شجاع. دلیر. سخت دلیر. (زوزنی). || سال سخت و قحط ناک. ج، احامس، حُمس.
احمس
[اَ مَ] (اِخ) (بنو...) بطنی است از ضبیعه.
احمسی
[اَ مَ] (ص نسبی) منسوبست به احمس که طایفه ای است از بجیله که بکوفه نزول کردند. (سمعانی).
احمش
[اَ مَ] (ع ن تف) باریکتر. باریک ساق تر. || (ص) باریک ساق. (تاج المصادر). مرد باریک ساق. مؤنث: حَمْشاء. ج، حمش. (مهذب الاسماء).
احمص
[اَ مَ] (ع ص) سارق گوسفندهای دزدیده. (منتهی الارب). گوسفنددُزد. (مهذب الاسماء). || کف پا که با زمین ملحق نشود. (غیاث از منتخب و کشف و کنز).
احمض
[اَ مَ] (ع ص) ترش مزه. || گاه مجازاً بمعنی ناخوش و دشوار آید. (غیاث). || (ن تف) ترش تر: احمض من صَفع الذُلّ فی بَلدالغُربَه.
احمق
[اَ مَ] (ع ص) گول (مرد). کالیو. کالیوه. نادان. (مهذب الاسماء). بی عقل. غتفره. گاودل. گاوریش. کانا. دنگ. نابخرد. غراچه. لاده. کمله. ابله. (زوزنی). دند. سفیه. بیهوش. خویله. (صحاح الفرس). کم خرد. گزَر. مُدمَّغ. دبنگ. ببّه. (منتهی الارب) (صراح). بی مغز. باقل. گیج. (فرهنگ اسدی نخجوانی). لک. (برهان). باحر. (منتهی...
