احمق
[اَ مَ] (ع ن تف) بسیارحمق تر.
-امثال: احمق من ابی غبشان.
احمق من الضبع.
احمق من جحی.
احمق من دُغه.
احمق من رجله.
احمق من عقعق.
احمق من هَبَنَّقَه. رجوع به هَبَنَّقَه شود.
احمق
[اَ مَ] (ع ص، اِ) از القاب اسلامی ملک روم، نظیر: جبار و طاغیه و صاعقه و غیره. رجوع به مفاتیح العلوم خوارزمی حاشیهء ص81 شود.
احمق کده
[اَ مَ کَ دَ / دِ] (اِ مرکب) جای احمقان :
زرّ سرخ است و سیه تاب آمده
از برای رشک این احمق کده.مولوی.
احمقی
[اَ مَ] (حامص) حالت و کیفیت و چگونگی احمق. گولی :
هرکرا احمقی بود بتمام
خلق گویند مغز خر خورده ست
ور چنین است مجد قزوینی
مغز تنها نه، مغز و سر خورده ست
در سرش مغز نیست پنداری
مغز او را خری دگر خورده ست.
کمال اسماعیل.
- احمقی نمودن؛ تحمق. ارقاع. تملغ.
احمل
[اَ مَ] (ع ن تف) باربردارتر: احمل من الارض ذات الطول و العرض.
احمود
[ ] (اِخ) شهری است از ولایت غوزرات در مقاطعهء برواخ جزو حکومت بمبئی هندوستان. (ضمیمهء معجم البلدان).
احموقه
[اُ قَ] (ع ص) احمق بالغ. (منتهی الارب). الاحموقه بالضم...؛ الاحمق البالغ فی الحمق. (تاج العروس).
احموله البروجردی
[؟ تُلْ بُ جِ](اِخ) رجوع بمحاسن اصفهان مافروخی ص38 شود.
احمی
[اَ ما] (ع ن تف) نعت تفضیلی از حمایت.
- امثال: احمی من اِست النمر.
احمی من انف الاسد.
احمی من مجیرالجراد.
رجوع به مجمع الامثال میدانی شود.
احمیر
[ ] (اِ) نام بادها که در فصل پائیز در اهواز وزد.
احمیرار
[اِ] (ع مص) سرخ شدن.
احمیماء
[اِ] (ع مص) سیاه شدن، چنانکه شب و اَبر. || سیاه شدن حدقه. (زوزنی). || اَحم گردیدن.
احمیماس
[اِ] (ع مص) خشم گرفتن. بخشم رفتن. متغیر گردیدن.
احن
[اِ حَ] (ع اِ) جِ اِحنه. کینه ها. خشم ها: فرستاد تا بیاموزند شیوهء عفو هنگام قدرت و طریقهء حلم و اغماض با کثرت ضغاین و احن. (جهانگشای جوینی).
احن
[اَ حَن ن] (ع ن تف) نعت تفضیلی از حَنین.
- امثال: احنّ من المریض الی الطبیب.
احنّ من شارف.
احناء
[اَ] (ع اِ) جِ حِنو و حَنو. اطراف و جوانب : در وقت قاآن، توراکیناخاتون را با جماعتی از اصحاب حضرت کینه ای در احنای سینه متمکن گشته بود. (جهانگشای جوینی). احناءالوادی. || احناءالامور؛ متشابهات امور. (منتهی الارب).
احناء
[اِ] (ع مص) مهربانی کردن. (تاج المصادر بیهقی). احناء مرأه بر ولد؛ شفقت و مهربانی زن بفرزند: احنت المرأه علی ولدها؛ مهربانی کرد زن بر فرزندان خود، و شوی نکرد پس از مردن پدر آنان. (منتهی الارب).
احنات
[اِ] (ع اِ) جِ اِحنه.
احناث
[اِ] (ع مص) حانث کردن کسی را. || مائل گردانیدن کسی را از باطل بسوی حق یا از حق بسوی باطل. || سوگند دروغ کردن. (زوزنی). سوگند را دروغ گفتن.
احناج
[اِ] (ع مص) چسبیدن. میل کردن. کژ گردیدن. || میل دادن چیزی. کج کردن. کژ کردن. || آرام گرفتن. || پوشیدن. || شتابی کردن. || پیچانیدن. (زوزنی).
- احناج کلام کسی؛ والوچانیدن گفتار او چنانکه مخنثان کنند. پیچانیدن سخن.
