ولتامتر
[وُ مِ] (فرانسوی، اِ مرکب)(1)(اصطلاح فیزیک) آلتی است که برای تجزیهء آب به وسیلهء جریان الکتریک به کار میرود. در این تجزیه ئیدرژن از الکترود منفی و اکسیژن از الکترود مثبت متصاعد میشود. به طور اعم این لفظ بر هر اسبابی که برای الکترولیز به کار رود نیز اطلاق میشود....
ولتر
[وُ تِ] (اِخ)(1) فرانسوا ماری آروئه، معروف به ولتر. نویسندهء مشهور فرانسه. در 21 نوامبر 1694م. در پاریس متولد شد و در 30 مهء 1778م. در همان شهر درگذشت. وی در جوانی از حکومت استبدادی رنج بسیار دید چنانکه در 23سالگی به گناه سرودن اشعاری در هجو نایب السلطنهء فرانسه...
ولت سنج
[وُ سَ] (اِ مرکب) (اصطلاح فیزیک) ولت متر. دستگاه اندازه گیری اختلاف پتانسیل دو سر سیمی که جریان الکتریکی از آن می گذرد. رجوع به ولت متر شود.
ولت متر
[وُ مِ] (فرانسوی، اِ مرکب)(1)(اصطلاح فیزیک) اسبابی است که جهت تعیین اختلاف پتانسیل بین دو سر سیمی که از آن جریان الکتریکی میگذرد به کار میرود. ساختمان ولت متر شبیه آمپرمتر است منتهی برای آنکه جریان شدیدی از ولت متر عبور نکند مقاومت زیاد بر سیم پیچ های آن افزوده...
ولث
[وَ] (ع اِ) باران اندک. || پیمان بی اختیار و بی قصد و نااستوار. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || وعدهء سست. (اقرب الموارد). || خمیر باقیمانده در کاسه. || بقیهء آب در خیک چرمین یا در پنگان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). || فضلهء بگنی(1) در آوند. (منتهی الارب)....
ولج
[وَ / وِ / وَ لَ] (اِ) پرنده ای است از تیهو کوچکتر که به عربی سلوی گویند و به ترکی بلدرچین و به هندی بودنه، و این همان مرغی است که صاحب جهانگیری وشم خوانده است. (انجمن آرا) (برهان) (آنندراج). کرک. ولچ :
جوزه را ماند اگر جوزه بود در...
ولج
[وَ لَ] (ع اِ) راه ریگستان. (منتهی الارب). راه در رمل. (اقرب الموارد). راه در ریگ. (مهذب الاسماء). || جِ وَلَجه، به معنی سمج کوه و خم وادی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به ولجه شود.
ولج
[وُ لُ] (ع اِ) جِ وِلاج. (اقرب الموارد). کرانها. (منتهی الارب) (آنندراج). نواحی. (اقرب الموارد). || کوهها. (منتهی الارب) (آنندراج). || کوچه ها. (منتهی الارب) (اقرب الموارد) (آنندراج). || کفلیزهای انگبین. (منتهی الارب) (آنندراج). مغارف العسل. (اقرب الموارد).
ولجات
[وَ لَ] (ع اِ) جِ وَلَجه. (اقرب الموارد). رجوع به وَلجه شود.
ولجه
[وَ لَ جَ] (ع اِ) سمج کوه که رونده در باران و جز آن در آن درآید. به فارسی باران گریز است. (منتهی الارب). غاری است که عبورکننده از باران و جز آن خود را در آن میپوشاند. (اقرب الموارد). || خم وادی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جای ولوج....
ولجه
[وُ لَ جَ] (ع ص) بسیار درآینده: فلان خرجه ولجه؛ یعنی کثیرالخروج و کثیرالولوج است. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
ولچ
[وَ / وِ / وَ لَ] (اِ) ولج. (برهان). ورتیچ. بلدرچین. کرک. رجوع به ولج شود.
ول چر
[وِ چَ] (نف مرکب) ول چرنده. شخص بی باعث و بانی و افسارسرخود. (لغات عامیانهء جمال زاده).
ولح
[وَ] (ع مص) بار کردن بر شتر فوق از طاقت آن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
ولخ
[وَ] (ع مص) زدن به باطن کف دست. (اقرب الموارد).
ولخ
[وَ لَ] (اِخ) قلعه ای است. (انجمن آرا) (آنندراج) :
گر به سان قلعهء خیبر ولخ گشت استوار
وَاندر آن چون اهل خیبر دشمنان کرده حشر.
امیرخسرو دهلوی (از انجمن آرا).
ول خرج
[وِ خَ] (ص مرکب) آنکه پول خود را بیهوده خرج کند. اسراف کار. مسرف. باددست.
ول خرجی
[وِ خَ] (حامص مرکب) عمل ولخرج. اسراف در خرج. باددستی.
ول خرجی کردن
[وِ خَ کَ دَ] (مص مرکب) پول خود را بیهوده خرج کردن. اسراف کردن در هزینه.
ولخه
[وَ لِ خَ] (ع ص) (ارض...) زمین درهم پیچیده گیاه. (منتهی الارب) (آنندراج). ورخه. (اقرب الموارد).
