واقع بن سحبان
[قِ عِ نِ سَ] (اِخ)ابوعقیل واقع بن سحبان تابعی است. (از یادداشت مؤلف).
واقع بین
[قِ] (نف مرکب) حقیقت بین. رجوع به واقع شود.
واقع بینی
[قِ] (حامص مرکب)حقیقت بینی. رجوع به واقع بین و واقع شود.
واقع شدن
[قِ شُ دَ] (مص مرکب) صادر شدن. ظاهر گشتن. (ناظم الاطباء). پیش آمدن. روی دادن. اتفاق افتادن. حدوث. حادث شدن. افتادن. وقوع. وقوع یافتن. به وقوع پیوستن. ببودن. بودن. واقع گردیدن :فریاد از اهل شهر برآمد که چنین حادثه ای واقع شد. (مجالس سعدی). || در بیت زیر ظاهراً به...
واقع گردیدن
[قِ گَ دی دَ] (مص مرکب) واقع شدن. اتفاق افتادن. روی دادن. واقع گشتن. رجوع به واقع شدن شود.
واقع گشتن
[قِ گَ تَ] (مص مرکب)روی دادن. پیش آمدن. حادث گردیدن. اتفاق افتادن. رجوع به واقع شدن شود.
واقع نگار
[قِ نِ] (نف مرکب) واقع نویس. اخبارنویس. وقایع نگار. کسی که اخبار را می نویسد. (ناظم الاطباء). خبرنگار.
واقعه
[قِ عَ] (ع ص) مؤنث واقع. رجوع به واقع شود. || (اِ) حادثه. (غیاث) (ناظم الاطباء). نازله. (از اقرب الموارد). اتفاق. کار افتاده. کار پیش آمده. پیش آمد. عارضه. ماوقع. جریان کار. رویداد. قضیه. موضوع :روبرو میشود با واقعه به آن طریق که رضا به قضا میدهد. (تاریخ بیهقی چ...
واقعه
[قِ عَ] (اِخ) سورهء پنجاه و ششمین از قرآن، مکیه و آن نود و شش آیت است، پس از الرحمن و پیش از حدید. (از یادداشت مؤلف).
واقعه دیده
[قِ عَ / عِ دی دَ / دِ] (ن مف مرکب) کارآزموده. (آنندراج). مرد مجرب و آزموده. (ناظم الاطباء). جنگ دیده : تنی چند از مردان واقعه دیدهء کارآزموده بفرستادند. (گلستان).
واقعه رسیده
[قِ عَ / عِ رَ / رِ دَ / دِ](ن مف مرکب) مصیبت دیده. مصیبت رسیده :
یاری دو سه داشت دل رمیده
چون او همه واقعه رسیده.نظامی.
واقعه طلب
[قِ عَ / عِ طَ لَ] (نف مرکب)مفسد. || جنگجو. (غیاث اللغات) (آنندراج). || شورش طلب. فتنه جو. شرطلب. فتنه انگیز. گردنکش. سرکش. یاغی. طاغی. (ناظم الاطباء). || خاین. (ناظم الاطباء) : مردم کوته اندیش واقعه طلبی بر او جمع شدند. (تاریخ شاهی احمد یادگار ص 342). || خاین. (ناظم...
واقعه طلبی
[قِ عَ / عِ طَ لَ] (حامص مرکب) حادثه جوئی. ماجراجوئی. فتنه انگیزی.
واقعه نویس
[قِ عَ / عِ نِ] (نف مرکب) در دورهء صفویه منصبی دولتی بوده است. مؤلف تذکره الملوک آن را چنین وصف کند: «تفصیل شغل واقعه نویسان آن است که جواب نامه هایی که از پادشاهان به پادشاه ایران نوشته شود واقعه نویس انشا نماید». رجوع به تذکره الملوک چ دبیرسیاقی...
واقعی
[قِ] (ص نسبی) حقیقی. راستین. || راست. درست. صحیح. || محقق. به طور یقین. || به طور کامل. (ناظم الاطباء).
واقعی
[قِ] (اِخ) ابن علی طوسی شاعری بوده است در دربار اکبرشاه و این اشعار ازوست:
نه بر جبین تو از روی ناز چین پیداست
که بحر حسن تو زد موج اینچنین پیداست
هنوز از می نازست نشأه ای در سر
ز سر گرانیت ای ترک نازنین پیداست
چه احتیاج به ماه نو است در شب...
واقعیت
[قِ عی یَ] (ع مص جعلی، اِمص، اِ) حقیقت. || وجود. هستی. (ناظم الاطباء).
واقف
[قِ] (ع ص) داننده. (غیاث اللغات) (آنندراج). آگاه. باخبر. مطلع. خبردار. دانا. (ناظم الاطباء). مستحضر. خبیر : و بر آن خدای عزوجل واقف است. (تاریخ بیهقی ص 374). خوارزمشاه آلتونتاش بدو نامه نبشته و خواجه داند که از خویشتن چون نبشته و من بر آن واقف نیستم. (تاریخ بیهقی ص...
واقف
[قِ] (اِخ) جائی است در قسمت بالای مدینه. (معجم البلدان).
واقف
[قِ] (اِخ) مالک بن امری ء القیس بن مالک بن الاوس بن حارث بن ثعلبه بن عمروبن عامر ماءالسماء که پدر بطنی است از انصار و از کسانی است که دیر اسلام آورده اند. برخی از رجال عرب منسوب به آن هستند. از آن جمله اند هلال بن امیدالواقفی که...
