هندوان
[هَ دَ] (اِخ) نام قلعهء بلخ است. (برهان).
هندوان
[هُ] (اِخ) نهری است بین خوزستان و ارجان و بر آن ولایتی واقع است. (معجم البلدان).
هندوان
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان خوی. دارای 175 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و هنر دستی مردم جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
هندوان
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان خوی. دارای 90 تن سکنه، آب آن از رود قطور و محصول عمده اش غله، حبوب، کرچک، کدو و کار دستی مردم جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4).
هندوانه
[هِ دِ نَ / نِ] (اِ) هندویانه. (فارسنامهء ابن البلخی ص 122). از: هندوان + پساوند نسبت، لغهً یعنی میوه ای که از هند می آید... گیاهی است از تیرهء خیار که برگهای بریده و ساقه های گسترده دارد. دلاغ. بطیخ هندی. شامی. دابوغه. فج. خربزهء شامی. (یادداشتهای مؤلف). میوه...
هندوانهء ابوجهل
[هِ دِ نَ / نِ یِ اَ جَ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) نام عامیانهء حنظل است که میوه ای تلخ مشابه هندوانه دارد. رجوع به حنظل شود.
هندوانه پردسر
[هِ دِ نِ پُ سَ] (اِخ)دهی است از بخش کوچصفهان شهرستان رشت. دارای 425 تن سکنه، آب آن از نورود و سفیدرود و محصول عمده اش برنج و صیفی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
هندوانهء تلخ
[هِ دِ نَ / نِ یِ تَ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) هندوانهء ابوجهل. حنظل. رجوع به دو مدخل شود.
هندوانی
[هِ دُ / هُ دُ] (ص نسبی) هندی. از هندوستان. هندو. (یادداشت مؤلف) :
چو سوسن بود تیغ هندوانی
از او بارنده سیل ارغوانی.فخرالدین اسعد.
ابوصالح بن شعیب از زبان هندوانی به تازی ترجمه کرده است. (مجمل التواریخ و القصص). || شمشیر منسوب به هنود. (منتهی الارب) :
دو دندان میان دو لب چون...
هندوبار
[هِ] (اِخ) از: هندو + بار (پساوند مکان). کشور هندوان. (از حاشیهء برهان چ معین). هندوستان. (برهان). جای هندوها :
به خاتم تو که دریاش در کمرگاه است
به خامه ات که به سر میرود به هندوبار.
کمال اسماعیل.
قلم به یمن یمینش چو گرم رو مرغی است
که خط به روم برد دمبدم ز...
هندوبچه
[هِ بَ چَ / چِ] (اِ مرکب) بچهء سیاه. بچهء هندی :
هندوبچه ای سازد از این ترک ضمیرم
زآن تا نشناسند بگرداند جلباب.خاقانی.
هندوچین
[هِ دُ] (اِخ)(1) قسمتی از خاک آسیا است که در جنوب شرقی این قاره و در مشرق هند قرار گرفته است و شامل برمه، سیام و فدراسیون هندوچین فرانسه است که قب مستعمرهء کشور فرانسه بوده و نیز قسمتی از آن فدراسیون مالایا است. در این سرزمین از دیرباز میان...
هندوخال
[هِ] (ص مرکب) دارای خال سیاه :
کرد را بود دختری بجمال
لعبتی ترک چشم و هندوخال.نظامی.
هندوخاله
[هِ لَ] (اِخ) رودخانه ای است که به بحر خزر میریزد و محل صید ماهی است. (جغرافیای سیاسی کیهان). رجوع به هنده خاله شود.
هندودر
[هِ دو دَ] (اِخ) دهی است از بخش سربند شهرستان اراک. دارای 1701 تن سکنه، آب آن از چشمه و قنات و محصول عمده اش غله، بنشن، پنبه، انگور و کار دستی مردم قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 2).
هندوراس
[هُ] (اِخ)(1) کشوری جمهوری در امریکای مرکزی است که پنجاه ونه هزار و یکصد و شصت کیلومتر مربع وسعت دارد و مطابق آمار 1940 م. جمعیت آن یک میلیون و یکصد و پنج هزار و پانصد و چهار تن بوده و در 1945 به یک میلیون و دویست و یک...
هندوزاد
[هِ] (ن مف مرکب / ص مرکب)از نسل هندو. سیه چرده :
آهوی ترک چشم هندوزاد
نافهء مشک را گره بگشاد.نظامی.
هندوزن
[هِ زَ] (اِ مرکب) زن ساحره. (غیاث از شرح اسکندرنامه).
هندوس
[هُ] (ع ص) دانای امور. ج، هنادسه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هندوستان
[هِ] (اِخ) هند. هندستان. کشور هند :
خورد خواهد شاهد و شاه فلک محروروار
آن همه کافور کز هندوستان افشانده اند.
خاقانی.
پیل آمد از هندوستان، آورده طوطی بیکران
اینک به صحرا بی نشان طوطی است مانا ریخته.
خاقانی.
از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا
طوطی گویاست کز هندوستان آورده ام.
خاقانی.
مدتی از نیل خم آسمان
نیل...
