هند غربی
[هِ دِ غَ] (اِخ) نامی است که نخستین مکتشفان نیمکرهء جدید به سرزمینهای امریکا داده اند زیرا ابتدا تصور میکردند که به هند رسیده اند.
هندک
[هَ دَ] (معرب، اِ) خندق. کنده. (زمخشری).
هندکندی
[هِ کَ] (اِخ) دهی است از بخش سیردان شهرستان زنجان. دارای 373 تن سکنه، آب آن از رود تشویر و محصول عمده اش غله و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج2).
هندکی
[هِ دِ کی ی] (ع ص نسبی)منسوب به هند. ج، هنادکه. (منتهی الارب). لفظ فارسی است. (از اقرب الموارد).
هندگشای
[هِ گُ] (نف مرکب) فاتح هند. که هند را تسخیر کند. این لقب بیشتر به سلطان محمود اطلاق شده است :
نزد محمودشاه هندگشای
قصهء هندوی ایاز فرست.خاقانی.
هندل
[هَ دَ] (اِ) نامی است که در آستارا به درخت تمشک دهند. (یادداشت مؤلف). رجوع به تمشک شود.
هندل
[هِ دِ] (انگلیسی، اِ)(1) میله ای است آهنی که در طول آن دو زاویهء قائمه تشکیل شده و در سر بازوی بلند آن گیره ای تعبیه شده که به محور پروانهء اتومبیل بند میشود و با گرداندن هندل پروانه به گردش درمی آید. این وسیله در اتومبیل های جدید به...
هندل
[هَ دِ] (اِخ)(1) گئورگ فریدریش. متولد 1685 و متوفی به سال 1759 م. موسیقی دان معروف آلمانی است. وی با اینکه پدرش اصرار داشت پزشک شود، به موسیقی علاقه نشان داد و مدتی در کلیسا نوازندهء ارگ بود. در سال 1705 م. نخستین اپرای خود را به نام آلمیرا نوشت...
هندل آباد
[هَ دِ] (اِخ) دهی است از بخش حومه و ارداک شهرستان مشهد. دارای 536 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و کار دستی مردم آن قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هندلان
[هِ دِ] (اِخ) دهی است از بخش ترک شهرستان میانه. دارای 373 تن سکنه، آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج4).
هندلیق
[هَ دَ] (ع ص) مرد بسیارسخن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هندمند
[هِ مَ] (اِخ) رود سجستان، و گویند هزار نهر در آن ریزد و آب آن نیفزاید و هزار نهر از وی جدا شود و نکاهد. (منتهی الارب) (معجم البلدان). رجوع به هیرمند شود.
هندمینی
[هِ دِ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای چهارگانهء بخش بدرهء شهرستان ایلام. از ده آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و روی هم 1800 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
هندو
[هِ] (ص نسبی، اِ) در زبان پهلوی هندوک، به معنی اهل هند، خصوصاً پیروان آیین قدیم هند. (از حاشیهء برهان چ معین). هندی. مردم هند. (یادداشت مؤلف) : و آنجا بردهء هندو و جهاز هندوستانی افتد بسیار. (حدود العالم).
چون ملک الهند است آن دیدگانْش
گردش بر، خادم هندو دو دست.(1)
خسروی سرخسی.
تو...
هندوآباد
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان پائین شهرستان اردستان. دارای 360 تن سکنه، آب آن از قنات و محصول عمده اش غله است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج10).
هندوا
[هِ] (اِ) نوعی از بیش است. (مخزن الادویه). هندبا. رجوع به هندبا شود.
هندوارک
[هِ دِ رَ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان سبزوار. دارای 30 تن سکنه، آب آن از قنات و محصول عمده اش غله، بنشن و زیره است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج9).
هند و اروپائی
[هِ دُ اُ] (اِخ) یکی از قسمت های سه گانهء نژاد سفید. (ایران باستان). آریائیان هند و ایران و سراسر اروپا که بسیاری از جهانشناسان اصول زبان و تمدن آنها را یکی دانسته اند.
هندوالان
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش درمیان شهرستان بیرجند. دارای 482 تن سکنه، آب آن از قنات و محصول عمده اش غله، شلغم و چغندر است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
هندوان
[هِ] (اِخ) در زبان پهلوی هندوکان به معنی هندوستان به کار رفته است. (حاشیهء برهان چ معین). از: هندو + الف و نون نسبت. جای هندو. سرزمین هندو. هندوستان :
آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم
از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده ست.
ناصرخسرو.
|| (اِ) جِ هندو. رجوع به...
