هفت گنج
[هَ گَ] (اِ مرکب) نام نوایی از موسیقی. (یادداشت مؤلف) :
گه نوای هفت گنج و گه نوای گنج گاو
گه نوای دیف رخش و گه نوای ارجنه.
منوچهری.
|| (اِخ) هفت گنج خسرو پرویز: دیبهء خسروی سوخته، بادآورد، افراسیاب، شادور، بزرگ خضرا، عروس. (یادداشت مؤلف).
هفت گنجینه
[هَ گَ جی نَ / نِ] (اِ مرکب)طلا و نقره و قلعی و سرب و آهن و مس و برنج. (برهان). رجوع به هفت گوهر شود. || ظاهراً پادشاهان ایران هفت گنجینه داشته اند. (آنندراج). خان آرزو در شرح اسکندرنامه نوشته که ظاهراً رسم سلاطین ایران بوده که هفت جا...
هفت گوهر
[هَ گَ / گُو هَ] (اِ مرکب)اجساد سبعه، هفت فلز. زر و سیم و قلع و مس و آهن و سرب و خارصینی. (از یادداشت مؤلف). رجوع به هفت گوهران و اَجساد شود.
هفت گوهران
[هَ گَ / گُو هَ] (اِ مرکب)هفت گوهر. هفت فلز :
این هفت گوهران گدازان را
سقراط بازبست به هفت اختر.ناصرخسرو.
رجوع به هفت فلز و هفت گوهر و اَجساد شود.
هفتگی
[هَ تَ / تِ] (ص نسبی) هفته ای یکبار. هر هفته یک مرتبه: برنامهء هفتگی، مجلهء هفتگی، مجلس هفتگی. || (اِ) وجه مختصری که هر شب جمعه پدران کودکان به مکتب دارهای قدیم میدادند. (از یادداشتهای مؤلف).
هفت گیسودار
[هَ] (اِخ) بنابر مشهور از جملهء چهل وهشت صورت فلکی قدیم هفت صورت را «هفت گیسودار» نامیده اند: عواء، ذات الکرسی، حامل رأس الغول، مسک الاعنه، مرأه المسلسله، جبار (که آن را جوزا نیز گویند) و سنبله. (از رسالهء «شمارهء هفت و هفت پیکر نظامی» تألیف معین ص30). کنایه از...
هفت لای
[هَ] (اِ مرکب) هفت پردهء چشم، چه لفظ لا به فارسی به معنی تو است. (غیاث). رجوع به هفت حجلهء نور شود.
هفت لنگ
[هَ لَ] (اِخ) از طوایف ایل بختیاری است. (از جغرافیای سیاسی کیهان ص73).
هفت لو
[هَ] (اِ مرکب) ورق بازی که دارای هفت خال باشد. (یادداشت مؤلف). در هر دست ورق چهار هفت لو وجود دارد.
هفت لوح
[هَ لَ / لُو] (اِ مرکب)هفت زمین. هفت طبقهء خاک :
نقش این هفت لوح چارسرشت
زابتدا جز یکی قلم ننبشت.نظامی.
هفتم
[هَ تُ] (عدد ترتیبی، ص نسبی) آنکه پیش از هشتم و پس از ششم قرار میگیرد. ردیف هفت از هر چیز متعدد و قابل شمارش: روز هفتم، نفر هفتم، خانهء هفتم، کلاس هفتم.
هفت مادر
[هَ دَ] (اِ مرکب) امهات سبعه. (یادداشت مؤلف). ظاهراً هفت طبقهء زمین است.
هفت مجمره
[هَ مَ مَ رَ / رِ] (اِ مرکب)کنایه از هفت آسمان باشد (برهان)، که هر کدام محل یکی از کواکب سبعه است.
هفت محراب فلک
[هَ مِ بِ فَ لَ](ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از سبعهء سیاره است که هفت کوکب باشد. (برهان).
هفت محیط
[هَ مُ] (اِ مرکب) کنایه از هفت فلک است. || هفت دریا را نیز گویند. (برهان) :
امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند
هفت محیط دایگی چاربسیط مادری.
خاقانی.
رجوع به هفت دریا شود.
هفت مدبر
[هَ مُ دَبْ بِ] (اِ مرکب) سبعهء سیاره است که آنها را در زندگی آدمی مؤثر میدانسته اند :
ای هفت مدبر که در این پرده سرایید
تا چند چو افتید دگرباره برآیید؟
ناصرخسرو.
هفت مرد
[هَ مَ] (اِخ) کنایه از اصحاب کهف است. (برهان). || (اِ مرکب) نیز به معنی آباء علوی یا سبعهء سیاره است :
ارچه نیارد برون به ز سنائی دگر
گردش این هفت مرد جنبش این چارزن.
سنائی.
رجوع به هفت مردان شود.
هفت مردان
[هَ مَ] (اِخ) به معنی هفت مرد است که کنایه از اصحاب کهف باشد. (برهان). || نیز کنایه از اخیار باشد و گویند سیصدوپنجاه وشش اند در شش مرتبه. سیصد از ایشان در یک مرتبه باشند و چهل در یک مرتبه و هفت در یک مرتبه و پنج در یک...
هفت مرکب
[هَ مَ کَ] (اِ مرکب) سبعهء سیاره :
از پشت چارلاشه فرودآمده چو عقل
بر هفت مرکبان فلک ره بریده ایم.خاقانی.
هفت مشعبد
[هَ مُ شَ بِ] (اِ مرکب) کنایه از سبعهء سیاره است :
ز سیر هفت مشعبد اسیر ششدره ام
ز دست چارمخالف بنای هشت درم.سنائی.
