هفت طاق
[هَ] (ص مرکب) آنچه دارای هفت طاق باشد. || کنایه از فلک و جهان :
این راه غولدار و پل هفت طاق را
تا چارسوی هشت جنان چون گذاشتی؟
خاقانی.
هفت طبق
[هَ طَ بَ] (اِ مرکب) کنایه از طبقات آسمان است. || نیز هفت طبقهء زمین. (برهان).
هفت طبقه
[هَ طَ بَ قَ / قِ] (اِ مرکب)مثل هفت پرده، و آن ملتحمه، قرنیه، عنبیه، عنکبوتیه، شبکیه، مشیمیه و صلبیه است. رجوع به هفت حجلهء نور شود. || (ص مرکب) هر بنایی که دارای هفت طبقه باشد. هفت مرتبه.
هفت طسوق
[هَ طَ] (اِ مرکب) (اصطلاح دیوانی) هفت بار مال را به قم وضع کرده اند و آن را به اصطلاح اهل دیوان هفت وضیعه میگویند و هفت طسوق. (تاریخ قم ص112).
هفت طفل جان شکر
[هَ طِ لِ شِ کَ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) به معنی هفت شمع است که کنایه از سبعهء سیاره باشد. (برهان).
هفت طوق
[هَ طَ / طُو] (اِ مرکب) کنایه از هفت فلک است :
کرده چارارکان او از هفت طوق و شش جهت
چارارکانش ز یاران چاراقران آمده.
خاقانی.
هفت عالم
[هَ لَ] (اِ مرکب) هفت فلک. هفت آسمان :
آن بارگاه ملت، وآن تختگاه دولت
آن روی هفت عالم، وآن چشم هفت کشور.
شرف الدین شفروه.
هفت عروس
[هَ عَ] (اِ مرکب)هفت سیاره. هفت چشم فلک :
ای هفت عروس نه عماری
بر درگه تو به پرده داری.نظامی.
هفت عضو
[هَ عُضْوْ] (اِ مرکب)هفت اندام. هفت اعضا :
گفتم که هفت عضو کدام است تَنْت را
گفتا دو پهلو است و دو پا و دو دست و سر.
ناصرخسرو.
پرتو حالی که او هیزم نهاد
لرزه ای بر هفت عضو من فتاد.مولوی.
رجوع به هفت اندام شود.
هفت علفخانه
[هَ عَ لَ نَ / نِ] (اِ مرکب)هفت اقلیم و هفت کشور. (برهان) :
آتش زنیم هفت علفخانهء فلک
چون بنگریم نزل فراوان صبحگاه.خاقانی.
هفت فرس
[هَ فَ رَ] (اِ مرکب)هفت فلک :
دوران که فرس نهادهء توست
با هفت فرس پیادهء توست.
نظامی (لیلی و مجنون ص10).
هفت فرش
[هَ فَ] (اِ مرکب) کنایه از هفت طبقهء زمین باشد. (برهان).
هفت فرشته
[هَ فِ رِ تَ / تِ] (اِخ) هفت فرشتهء ایام هفته: اوریائیل، جدیائیل، شمائیل، رفائیل، عنائیل، جبرائیل و عزرائیل.
هفت فرشی
[هَ فَ] (ص نسبی) دارای هفت فرش. به کنایه، زمین که دارای هفت طبقه است :
رفتی ز بساط هفت فرشی
تا طارم سنگبار عرشی.نظامی.
هفت فعل قلوب
[هَ فِ لِ قُ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) حسبت، ظننت، خلت، علمت، رأیت، وجدت، زعمت. (برهان).
هفت فلک
[هَ فَ لَ] (اِ مرکب)هفت چرخ. هفت طاق :
ز سیر هفت ستاره ز دور هفت فلک
نظیر تو نتوان یافتن به هفت اقلیم.سوزنی.
ای شش جهت از تو خیره مانده
بر هفت فلک جنیبه رانده.نظامی.
ای هفت فلک فکندهء تو
ای هرکه به جز تو، بندهء تو.نظامی.
میبرد به شرط سوگواری
بر هفت فلک خروش و زاری.نظامی.
هفت...
هفتق
[هَ تَ] (معرب، اِ) هفته. (منتهی الارب).
هفت قراء
[هَ قُرْ را] (اِخ) هفت قرّا. عنوان هفت تن است که قرائت قرآن کریم از آنها نقل شده است و صاحب غیاث اللغات نام آنها را چنین می آورد: اول نافع، دوم ابوعمرو، سوم ابن عامر، چهارم عاصم، پنجم حمزه، ششم کسائی، هفتم عبدالله بن کثیر. (غیاث) :
پس از تحصیل...
هفت قراءت
[هَ قِ ءَ] (اِ مرکب) هفت شیوه در خواندن قرآن کریم است که صاحب غیاث اللغات آنها را چنین نقل کرده است: قراءت اول از نافع مدنی، قراءت دوم از عبدالله بن کثیر، سوم از ابوعمرو بصری، چهارم از ابن عامر شامی، پنجم از عاصم کوفی، ششم از حمزهء کوفی،...
هفت قلعهء مینا
[هَ قَ عَ / عِ یِ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) کنایه از هفت آسمان است. (برهان).
