هفت خلیفه
[هَ خَ فَ / فِ] (اِ مرکب)کنایت از خلفای روح است که هفت عضو باطنی باشد، و آن معده و جگر و شُش و دل و زَهره و سپرز و گرده است. (برهان) :
فهرست جمال هفت پرگار
وز هفت خلیفه جامگی دار.نظامی.
هفت خلیفه به یکی خانه در
هفت حکایت به یک افسانه...
هفت خم
[هَ خُ] (اِ مرکب) هفت آسمان. (آنندراج) :
به خم درشد از خلق پی کرد گم
نشان جست از آواز این هفت خم.نظامی.
رجوع به هفت آسمان، هفت خراس، هفت خروارکوس و هفت خضرا شود.
هفت خوان
[هَ خوا / خا] (اِخ) خوان به معنی سفره است. بعضی وجه تسمیهء این کلمه را آن دانسته اند که رستم و اسفندیار بعد از هر کامیابی، خوانی از اغذیهء لذیذ می گستردند، ولی این وجه صحیح نمی نماید. وجه دیگر اینکه کلمه مصحف هفتخان مرکب از هفت و خان...
هفت خوان
[هَ خوا / خا] (اِخ) از بلوک بیضا. (از فارسنامهء ناصری). رجوع به هفتخان شود.
هفتخوانی
[هَ خوا / خا] (اِخ) محلی ییلاقی که در تابستان ساکنان قراء بلوک آلیان از بخش مرکزی شهرستان فومن برای هواخوری و تعلیف اغنام بدانجا میروند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج2).
هفت خواهران
[هَ خوا / خا هَ] (اِخ)کنایت از هفت کوکب بنات النعش. (از غیاث). هفت اختان. رجوع به هفت اختان شود.
هفت خیل
[هَ خَ / خِ] (اِ مرکب) به کنایت، هفت اقلیم یا مردم هفت اقلیم :
زهی ترکی که میر هفت خیل است
ز ماهی تا به ماه او را طفیل است.نظامی.
هفت دادران
[هَ دَ] (اِخ) یعنی هفت برادران، چه دادر به لغت ماوراءالنهر برادر را گویند و آن کنایه از بنات النعش است که دب اکبر باشد. (برهان). هفت خواهران. رجوع به دادر شود.
هفت دانه
[هَ نَ / نِ] (اِ مرکب) آش عاشورا را گویند، چه آن را از گندم و نخود و باقلا و عدس و امثال آن پزند. (برهان). مقیل. (یادداشت مؤلف). آش شله قلمکار. قطنیه تفلیسی. (یادداشتهای مؤلف).
هفت دایره
[هَ یِ رَ / رِ] (اِ مرکب)هفت فلک. هفت آسمان. هفت خراس :
گفتم ز هفت دایره این هفت هشت میل
گفتا ز هفت سایره این هفت هشت اثر.
ناصرخسرو.
هفت دختر خضرا
[هَ دُ تَ رِ خَ](ترکیب وصفی، اِ مرکب) کنایت از سبعهء سیاره است که هفت کوکب باشد. (برهان).
هفت در
[هَ دُرر / دُ] (اِ مرکب) به معنی هفت دختر خضرا است که کنایه از هفت کوکب باشد، و آن را هفت درر هم می گویند. (برهان).
هفت درر
[هَ دُ رَ] (اِ مرکب) رجوع به هفت دُر شود.
هفت درهفت
[هَ دَ هَ] (اِ مرکب) به معنی هرهفت و آرایش زنان است که حنا و سرمه و وسمه و سرخی و سفیدآب و زرک و غالیه باشد در هفت جا که دست و پا و چشم و ابرو و هر دو جانب رو (که به عربی خدین گویند) و تمام...
هفت دری
[هَ دَ] (ص نسبی) اطاق هفت در. (یادداشت مؤلف). که دارای هفت در باشد.
هفت دریا
[هَ دَرْ] (اِ مرکب) هفت آب و هفت بحر. (یادداشت مؤلف). اول دریای اخضر که عرض آن پانصد فرسنگ باشد و جزائر آباد بسیار دارد و یکی از آنها سراندیپ است...، دوم دریای عمان...، سوم دریای قلزم یا بحر احمر...، چهارم دریای بربر...، پنجم دریای اقیانوس...، ششم دریای قسطنطنیه که...
هفت دست
[هَ دَ] (اِخ) از آثار دورهء صفوی در شهر اسپاهان. (یادداشت مؤلف).
هفت دکان
[هَ دُکْ کا / دُ] (اِ مرکب) کنایه از هفت کشور و هفت اقلیم. (برهان).
هفت دور
[هَ دَ / دُو] (اِ مرکب) کنایت از هفت دوری است که هر دوری مدت هزار سال است و تعلق به یکی از سبعهء سیاره دارد و چون هزار سال تمام شود دو ستارهء دیگر گردد و از زحل گرفته به ترتیب، و حال [ زمان مؤلف برهان ] دور...
هفت دوزخ
[هَ زَ] (اِخ) گویند که دوزخ یکی است مگر طبقات هفت دارد، و اسامی هفت طبقه این است: سقر، سعیر، لظی، حطمه، جحیم، جهنم، هاویه که از همه اسفل است. (از غیاث) :
باکش ز هفت دوزخ سوزان نی
زهرا چو هست یار و مددکارش.
ناصرخسرو.
