هفت تپه
[هَ تَپْ پِ] (اِخ) نام یکی از ایستگاههای راه آهن جنوب است که در 15 هزارگزی شوش واقع است و ساکنان آن کارکنان راه آهن هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج6).
هفت تن
[هَ تَ] (اِخ) زیارتگاهی است به طهران. (یادداشت مؤلف).
هفت تنان
[هَ تَ] (اِخ) اصحاب کهف است و آن یملیخا، مگشلینیا، مشلیتیا، مرنوش، دبرنوش، شادنوش، و مرطونش باشد. (برهان). یعقوب وراژینی نام آنان را چنین آورده است: مالخوس، ماکیمیانوس، مارسیانوس، دنوسیوس، یوحنا، سرافیون، کنستانتینوس. (از حاشیهء برهان چ معین). || هفت اخیار را نیز گویند که عبارت از قطب، غوث، اخیار،...
هفت تنان
[هَ تَ] (اِخ) دهی است از بخش لاریجان شهرستان آمل که 175 تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
هفت تنان
[هَ تَ] (اِخ) کوهی است در مغرب ناحیهء بختیاری. (یادداشت مؤلف).
هفت تومان
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش خوربیابانک شهرستان نایین. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج10).
هفت جد
[هَ جَدد / جَ] (اِ مرکب) اسلاف انسان تا هفت مرتبه. مقابل هفت پشت. رجوع به هفت پشت شود.
هفت جرد
[هَ جِ] (اِخ) از قرای مرو است. (معجم البلدان).
هفت جوب
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش شهریار شهرستان تهران که 119 تن سکنه دارد. آب آن از رود کرج و محصول عمده اش غله، صیفی، بنشن و چغندرقند است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
هفت جوش
[هَ] (اِ مرکب) هفت فلز است به هم آمیخته که آن را اژدهاث گویند و آن به غایت محکم باشد، و آن هفت فلز این است: زر، نقره، مس، جست، آهن، سرب، ارزیز. (از غیاث اللغات). هفت جسد است که با هم گدازند و از آن چیزها سازند و آن...
هفت چاه
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش حومه و ارداک از شهرستان مشهد که 56 تن سکنه دارد. آب آن از رودخانه و محصول عمده اش غله، بنشن و چغندر است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج9).
هفت چتر آبگون
[هَ چَ رِ] (اِ مرکب)کنایت از سماوات سبع باشد که هفت آسمان است. (برهان).
هفت چراغ
[هَ چِ] (اِ مرکب) هفت ستاره. (آنندراج).
هفت چرخ
[هَ چَ] (اِ مرکب) هفت فلک. هفت آسمان. هفت خراس :
تسبیح هفت چرخ شنودستی
گر نیست گشته گوش ضمیرت کر.
ناصرخسرو.
نوبر باغ هفت چرخ کهن
درهء تاج عقل و تاج سخن.نظامی.
برون جسته از کندهء چاربند
فرس رانده بر هفت چرخ بلند.نظامی.
شش جهت بر قبای او زرهی
هفت چرخ از کمند او گرهی.نظامی.
هفت چشم
[هَ چَ / چِ] (ص مرکب)موجودی که دارای هفت چشم باشد :
آن پادشاه ده سر و شش روی و هفت چشم
با چار خصمشان به یکی خانه اندرند.
ناصرخسرو.
هفت چشم چرخ
[هَ چَ / چِ مِ چَ] (اِ مرکب) هفت کوکب. سبعهء سیاره. (برهان).
هفت چشم خراس
[هَ چَ / چِ مِ خَ] (اِ مرکب) هفت چشم چرخ. سبعهء سیاره. (برهان).
هفت چشمه
[هَ چَ / چِ مَ / مِ] (ص مرکب)آنچه دارای هفت سوراخ باشد :
چه باید در این هفت چشمه خراس
زبهر جوی چند بردن سپاس.نظامی.
- کمر هفت چشمه:تاج بر فرق سر نهادندش
کمر هفت چشمه دادندش.نظامی.
کمر هفت چشمه در بربست
بر سر تخت هفت پایه نشست.نظامی.
هفت چشمه
[هَ چِ مِ] (اِخ) دهی است از بخش گرمسار شهرستان دماوند که 69 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله، بنشن و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج1).
هفت چشمه
[هَ چِ مِ] (اِخ) دهی است از بخش بهشهر شهرستان ساری که دارای 15 تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
