هشور
[هَ] (ع ص) شجره هشور؛ درختی که برگش زود بیفتد. (منتهی الارب). هشره. رجوع به هشره شود.
هشوش
[هَ] (ع ص) شاه هشوش؛ گوسپند بسیارشیر. (از منتهی الارب). ثارّه باللبن. || ناقه هشوش؛ شتر بسیارشیر. (از اقرب الموارد).
هشوش
[هَ] (اِخ) قبیله ای است از قبایل عرب فارس که از اعراب بر نجداند. مسکن آنها نواحی بندر هندیان از بلوک فلاحی است و معیشت آنها از گوسفند و مادیان و شتر و زراعت دیمی و زبانشان عربی است. (فارسنامهء ناصری).
هشوشه
[هُ شَ] (ع مص) نرم و سست گردیدن نان. (منتهی الارب). سست گردیدن. (تاج المصادر بیهقی). شکننده گردیدن نان. (از منتهی الارب). || سست و ضعیف گردیدن مرد. (اقرب الموارد).
هشومند
[هُ مَ] (ص مرکب) (از: هش، هوش + ـومند، پسوند اتصاف و دارندگی) (از حاشیهء برهان چ معین). هوشمند. خداوند هوش و عقل و زیرکی. (برهان).
- ناهشومند؛ بی خرد. نابخرد :
ز تخمی که کشتی در این رودبار
تو را داد ای ناهشومند بار.فردوسی.
هشون
[ ] (اِخ) از بلوکات ناحیهء اقطاع در ایالت کرمان. (از جغرافیای سیاسی کیهان).
هشه
[هُشْ شَ] (اِ صوت) لفظی است که به آن، الاغ را از رفتار بازدارند. (لغت محلی شوشتر). چُشَّ. (یادداشت مؤلف).
هشهاش
[هَ] (ع ص) مرد نیکوخوی سخی. (منتهی الارب).
هشهشه
[هَ هَ شَ] (ع مص) جنبانیدن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هشی
[هِ] (اِخ) دهی است از دهستان خورش رستم از بخش شاهرود شهرستان هروآباد دارای 315 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول عمده اش غله و سردرختی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هشیار
[هُشْ] (ص مرکب) (از: هش، هوش + یار، پسوند دارندگی = هوشیار. هشیوار) (از حاشیهء برهان چ معین). خداوند هوش، و عاقل و هوشمند و زیرک و خردمند و آگاه. (ناظم الاطباء). هوشیار :
به هر سو دو موبد بُدی کاردان
رَدی پاک و هشیار و بسیاردان.فردوسی.
چو زنهار دادم نسازیم جنگ
جهان نیست...
هشیاربخت
[هُشْ بَ] (ص مرکب)بیداربخت. خوشبخت. کامیاب. موفق :
وز آنجا خروشی برآورد سخت
که ای پور سالار هشیاربخت.فردوسی.
هشیار برخاستن
[هُشْ بَ تَ] (مص مرکب) به هوشیاری برخاستن و هوشمندانه به کاری پرداختن :
خرد در جستنش هشیار برخاست
چو دانستش نمیداند چپ از راست.نظامی.
هشیاردل
[هُشْ دِ] (ص مرکب) بیدار. دانا. هوشمند. خداوند هوش و خرد و عقل و ذکاوت :
به کاخ اندر آمد پرآزار دل
ابا کاردانان هشیاردل.فردوسی.
چنین گفت کای پور هشیاردل
یکی تیز گردان بر این کار دل.فردوسی.
حکیمان هشیاردل پیش او
خردمند مونس، خرد خویش او.نظامی.
هشیاردلی
[هُشْ دِ] (حامص مرکب)هشیاری. هوشیاری. هوشمندی. بیداردلی :
ای به لشکرشکنی بیشتر از صد رستم
ای به هشیاردلی بیشتر از صد هوشنگ.
فرخی.
هشیارسر
[هُشْ سَ] (ص مرکب) هوشیار. هوشیاردل. هوشمند :
بدو گفت ای پور هشیارسر
برافراخته سر ز بسیار سر.فردوسی.
گفت عیسی را یکی هشیارسر
چیست در هستی ز جمله صعب تر؟مولوی.
هشیار شدن
[هُشْ شُ دَ] (مص مرکب) به خود آمدن. افاقه. (یادداشت به خط مؤلف). از مستی درآمدن. || هوشمند شدن :
نگاه کن تن خود کز طراز حکمت او
حکیم گردد بیدار و دل شود هشیار.
ناصرخسرو.
رجوع به هشیار شود.
هشیار کردن
[هُشْ کَ دَ] (مص مرکب)به خود آوردن. افاقه. به هوش آوردن. از مستی و غفلت بیرون آوردن :
میی خور کز سر دنیا توانی خاستن یکدل
نه آن ساعت که هشیارت کند مخمور بنشینی.
سعدی.
هشیار گردیدن
[هُشْ گَ دی دَ] (مص مرکب) هشیار گشتن. به هوش آمدن. هشیار شدن :
چو هشیار گردد پدر، بیگمان
سواران فرستد پی من دوان.فردوسی.
هشیار گشتن
[هُشْ گَ تَ] (مص مرکب)هشیار گردیدن. به هوش آمدن. (یادداشت به خط مؤلف). رجوع به هشیار گردیدن شود.
