هضام
[هَضْ ضا] (ع اِ) داروی گوارش. (منتهی الارب). هر داروی هضم مانند جوارش. (از اقرب الموارد). || شیر بیشه. (منتهی الارب). در این معنی گویا مصحف هصام (به صاد غیرمنقوط) است. || (ص) مرد خرج کننده مال را. (منتهی الارب).
هضاه
[هِ] (ع اِ) گیسو. || ماده خر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هضایم
[هَ یِ] (ع اِ) جِ هضیمه، به معنی طعام که جهت مرده سازند. (آنندراج). هضائم. رجوع به هضائم و هضیمه شود.
هضب
[هَ] (ع مص) باریدن آسمان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || به رفتار فسرده دلان رفتن. (منتهی الارب). || به سخن درآمدن و بلند کردن آواز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد): اهضبوا یا قوم؛ ای تکلموا. (اقرب الموارد).
هضب
[هَ ضَ] (ع ص، اِ) جِ هاضب. (منتهی الارب).
هضب
[هَ / هِ ضَ] (ع اِ) جِ هضبه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
هضب
[هِ ضَب ب] (ع ص) اسب بسیارخوی. || سخت درشت اندام توانا. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هضبات
[هَ ضَ] (ع اِ) جِ هضبه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
هضبات
[هِ ضَبْ با] (ع ص، اِ) جِ هِضَبّ. (ناظم الاطباء).
هضبه
[هَ بَ] (ع اِ) پشته. کوه گسترده بر زمین. (منتهی الارب). || کوه به یک سنگ سرشته. || کوه بلند و دراز و تنها و سرخ رنگ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || باران بزرگ قطرهء پیوسته. (منتهی الارب). باران. (اقرب الموارد). ج، هضب [ هِ ضَ / هَ ]...
هضل
[هَ] (ع ص) بسیار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || (مص) به شعر و سخن درآمدن. (منتهی الارب).
هضلاء
[هَ] (ع ص) زن درازپستان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هضم
[هُ ضُ] (ع ص، اِ) جِ هضوم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || جِ هضماء. (اقرب الموارد).
هضم
[هَ] (ع مص) انبوهی کردن بر گروهی. || فروآمدن بر گروهی. (منتهی الارب). || شکستن. (اقرب الموارد). || ستم کردن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). || خشم گرفتن بر کسی. || چیزی از حق کسی بازشکستن. (منتهی الارب). کم کردن چیزی از حق کسی. (ترجمان علامهء جرجانی). || ماندن بعضی...
هضم
[هَ ضَ] (ع مص) باریک شدن شکم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درآمده شکم گردیدن. (منتهی الارب). || باریک گردیدن تهیگاه. به هم درآمدن پهلو. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || راست گشتن استخوان پهلوی اسب و منضم گردیدن اعلای شکم آن، و آن عیب است. || (اِ) نوعی از خوشبو....
هضم
[هَ / هِ] (ع اِ) زمین پست هموار. || شکم رودبار. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شکم دریا. ج، اهضام، هضوم. (منتهی الارب). || بخور. (اقرب الموارد).
هضماء
[هَ] (ع ص) مؤنث اهضم. (منتهی الارب). زن سخت دندان. ج، هُضُم. (از اقرب الموارد).
هضم رابع
[هَ مِ بِ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) آخرین مرحلهء هضم و گوارش غذا در بدن. (یادداشت مؤلف) : چون به اندامها رسد اندر هر اندامی گواریدنی دیگر است آن را گواریدن چهارم گویند. (ذخیرهء خوارزمشاهی). || در تداول عام به معنی از میان رفتن و از دست رفتن است، چنانکه...
هضم شدن
[هَ شُ دَ] (مص مرکب)گواریدن. تحلیل یافتن. (یادداشتهای مؤلف). رجوع به هضم شود.
هضم کردن
[هَ کَ دَ] (مص مرکب)تحلیل بردن غذا. (ناظم الاطباء). گذرانیدن و گواریدن و گواردن. (یادداشت به خط مؤلف) :شراب مست کننده طعام را هضم کند. (نوروزنامهء خیام).
