هشقیقل
[هَ قی قُ] (اِ) رجوع به هشفیفل شود.
هشک
[هُ] (اِ) هوش. (یادداشت به خط مؤلف) :
از طرهء تو که نافهء مشک افتاد
هشیار زمانه بس که بی هشک افتاد.عطار.
هشک
[هُ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهء شهرستان سراوان دارای 520 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غله و خرما است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج8).
هش کردن
[هُ کَ دَ] (مص مرکب) به هوش آوردن. بیدار کردن. هشیار کردن :
دیو را نطق تو خامش می کند
گوش ما را گفتِ تو هش میکند.مولوی.
هشلهف
[هَ شَ هَ] (ص) بی معنی. بی مصرف. پست. بد. به کارنیامدنی. (یادداشت به خط مؤلف).
هشلی
[هَ شِ] (اِخ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان دارای 230 تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غله، حبوب، لبنیات، توتون، پنبه، میوه و قلمستان است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هشم
[هَ] (ع مص) شکستن نان خشک و هر چیز خشک و میان کاواک را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شکستن. (ترجمان علامهء جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (مصادراللغه زوزنی). || شکستن استخوان و سر. || شکستن روی و بینی و یا هر چیز که خشک باشد، یا تیر. (منتهی الارب) (از...
هشم
[هَ شِ] (ع ص) جوانمرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هشم
[هُ شُ] (ع ص، اِ) جِ هاشم. (منتهی الارب).
هشمات
[هَ شَ] (ع اِ) جِ هشمه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بزهای کوهی. (آنندراج). رجوع به هشمه شود.
هشمشمه
[هَ شَ شَ مَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب). شیر را گویند که فریسهء خود را شکند. (اقرب الموارد).
هشمه
[هَ شَ مَ] (ع اِ) بز کوهی. ج، هشمات. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هشمی
[هَ شِ] (اِخ) (مخفف هاشمی) تخلص سیدهاشم تونی شاعر است که به زبان ولایتی خود اشعاری داشته است. (از انجمن آرا).
هشمیز
[ ] (اِخ) دهی است از بخش حومهء شهرستان سنندج دارای 900 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غله و لبنیات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج5).
هشنجان
[هَ شَ] (اِخ) از قرای ری. (انجمن آرا). در مآخذ جغرافیایی متأخر بدین صورت نیست.
هشنگ
[هَ شَ] (ص) مردم بی سروپا و مفلس. (برهان). اصل درخت بی سروبن است، و مأخذ فرهنگهای دیگر صحاح الفرس است. (از حاشیهء برهان چ معین از فرهنگ نظام).
هشنیز
[هِ] (اِخ) دهی است از بخش گاوبندی شهرستان لار دارای 428 تن سکنه. آب آن از چشمه و محصول آن غلات، لبنیات، صیفی و تنباکو است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
هشو
[هُ] (اِ) هوش و ذهن و عقل و زیرکی. (برهان). ظاهراً کلمهء هشومند را که مرکب از هش + ـومند است مرکب از هشو + مند پنداشته اند و هشو را به معنی هوش گرفته اند. (از حاشیهء برهان چ معین). || قلعه و حصار. (برهان).
هشو
[هَ] (اِ) مغز استخوان. (ناظم الاطباء).
هشوار
[هُشْ] (ص مرکب) (از: هش، هوش + وار، پسوند اتصاف و دارندگی) (از حاشیهء برهان چ معین). هوشیار که نقیض بیهوش باشد. (برهان). هشیار. هوشیار. (حاشیهء برهان چ معین).
