هصر
[هَ] (ع مص) کشیدن. (منتهی الارب). جذب. (از اقرب الموارد). || خمانیدن. (منتهی الارب). اماله. (از اقرب الموارد). || شکستن. || پیچیدن چیز تر و تازه همچو شاخ درخت و مانند آن را بی جدایی، یا عام است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || پیچیدن هر چیزی را. (منتهی الارب)....
هصر
[هَ صِ / هُ صَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هصره
[هَ رَ / هَ صَ رَ] (ع اِ) مهرهء افسون است که زنان با خود دارند و بدان مردان بند کنند. (منتهی الارب).
هصره
[هُ صَ رَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هصفا
[هَ صِ] (اِخ) دهی است از بخش نور شهرستان آمل دارای 50 تن سکنه. آب آن از رودخانه و چشمه و محصول عمده اش برنج است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
هصم
[هَ] (ع مص) شکستن چیزی را. (منتهی الارب). شکستن. (مصادراللغه زوزنی) (از اقرب الموارد).
هصم
[هُ صَ] (ع اِ) شیر قوی توانا. (منتهی الارب). شیر را گویند برای شدت و صولت او. (اقرب الموارد).
هصو
[هَصْوْ] (ع مص) کلانسال گردیدن و پیر شدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هصور
[هَ / هَصْ وَ] (ع ص، اِ) شیر. (از اقرب الموارد): و تحت ثیابه اسدٌ هصور؛ ای قوی. (منتهی الارب) : سلطان چون شیر هصور و فحل غیور بر عقب ایشان تا به حد هزاراسف رسید. (جهانگشای جوینی).
هصوره
[هَصْ وَ رَ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). هصام. هصر. هصم. هصور. رجوع به این مدخل ها شود.
هصهاص
[هَ] (ع ص) مرد درخشان چشم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هصهص
[هُ هُ] (ع ص) مرد توانا و سیاه. (منتهی الارب). هصاهص. (اقرب الموارد). رجوع به هصاهص شود.
هصهصه
[هَ هَ صَ] (ع مص) درخستن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || درنشاندن. || عیب کردن. (منتهی الارب).
هصیص
[هَ] (ع ص) پاسپرده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || شکسته. (منتهی الارب). || (اِ) هصیص النار؛ درخش آتش. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هض
[هَض ض] (ع مص) شکستن چیزی را و کوفتن. (منتهی الارب). شکستن. (تاج المصادر بیهقی). شکستن و خرد کردن. (اقرب الموارد). || شکستن، دون هد(1) و فوق رض. || شتاب رفتن شتر. || به روش نیکو رفتن مردم. || برآغالانیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
(1) - در منتهی الارب: جد.
هضاء
[هَضْ ضا] (ع اِ) گروه مردم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || رمهء اسبان. (ناظم الاطباء). خیل. (اقرب الموارد).
هضائم
[هَ ءِ] (ع اِ) جِ هضیمه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به هضیمه شود.
هضاب
[هِ] (ع اِ) جِ هضبه. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). کوهها و پشته ها : بر معاطف آن شعاب و مخارم آن هضاب اطلاع یافته بود. (ترجمهء تاریخ یمینی). هامون از ازدحام کتاب با هضاب سرافرازی کرد. (جهانگشای جوینی).
هضاض
[هَضْ ضا] (ع ص) گشن گردن شکنندهء گشنان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هضاضه
[هَ ضَ] (ع اِ) آنچه بر دست احدی بشکند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
