هشتوگیش
[هَ] (اِ) نام روز پنجم از خمسهء مسترقهء قدیم که روز آخر سال فارسیان است. (آنندراج) (اشتینگاس). رجوع به هشت ویش شود.
هشت و مشت
[هُ تُ مُ] (اِ مرکب، از اتباع) از اتباع است به معنی جنگ کردن با مشت و لگد و سیلی و امثال آن. (برهان) :
با یک تنه تن خود چون پس همی نیایی
اندر مصاف مردان کی مرد هشت و مشتی؟
ناصرخسرو.
هشت ویش
[هَ] (اِ) نام روز پنجم از خمسهء مسترقهء قدیم که روز آخر سال فارسیان باشد. (برهان). هشتوگیش.
هشته
[هِ / هَ تَ / تِ] (ن مف) گذاشته. (برهان). نهاده. هلیده. || رهاکرده. (برهان). رهاشده. || فروگذاشته. (برهان). || آویخته. (برهان).
هشت هیکل رضوان
[هَ هَ / هِ کَ لِ رِضْ] (اِخ) کنایت از هشت بهشت است. (برهان).
هشتی
[هَ] (اِ) قسمتی از خانه که پشت دروازه واقع و غالباً هشت گوش است. (یادداشت به خط مؤلف).
هشتیان
[هَ] (اِخ) دهی است از بخش صومای شهرستان ارومیه دارای 190 تن سکنه. آب آن از رود بردوگ و محصول عمده اش غله و توتون و صنعت دستی مردم جاجیم بافی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هشتیجان
[هَ] (اِخ) دهی است از دهستان مرودشت از بخش زرقان شهرستان شیراز دارای 451 تن سکنه. آب آن از رودخانهء سیوند و محصول عمده اش غله و چغندر است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج7).
هشت یک
[هَ یَ / یِ] (اِ مرکب)یک هشتم. یکی از هشت بخش هر چیزی. ثُمن. (یادداشت مؤلف). || (اصطلاح فقه) ارثی که زن صاحب اولاد از ترکهء شوی برد. (از یادداشتهای مؤلف).
هشتیکه
[هَ کِ] (اِخ) دهی است از بخش بندرگز شهرستان گرگان دارای 365 تن سکنه. آب آن از چشمهء بلبل و چشمه های دیگر و چاه. محصول عمده اش برنج، غله، پنبه، کنجد، صیفی و مختصر نیشکر است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج3).
هشجین
[هِ شَ] (اِخ) قصبهء بخش شاهرود و مرکز دهستان خورش رستم از شهرستان هروآباد دارای 2738 تن سکنه. آب آن از پنج رشته چشمه و محصول عمده اش غله، حبوب، سردرختی و هنر دستی مردم بافتن جاجیم و گلیم و کرباس است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج4).
هش دار
[هُ] (اِمص مرکب) در اصل فعل امر از «هش داشتن» است اما به صورت اسم مصدر به کار میرود، مانند خبردار.
- هش دار دادن؛ خبر کردن. متوجه ساختن.
رجوع به هش داشتن شود.
هش داشتن
[هُ تَ] (مص مرکب) متوجه و ملتفت بودن. (یادداشت مؤلف). مراقب و مواظب بودن :
همانجا که بینیش بر جای کش
نگر تا بداری بدین کار هش.فردوسی.
هش دار، مدار خوار کس را
مرغان همه را حقیر مشمر.ناصرخسرو.
ای کام دلت دام کرده دین را
هش دار که این راه انبیا نیست.ناصرخسرو.
گفت اشتر که اندر این...
هشده
[هَ / هِ دَهْ] (عدد، ص، اِ) هژده. هشتده : در هشده هزار عالم کس را نیافتند که یک شربت از او درکشد. (تذکره الاولیاء عطار).
هشر
[هَ] (ع اِمص) سبکی چیزی و تنکی آن. || (مص) همهء شیر پستان ناقه را دوشیدن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
هش رفته
[هُ رَ تَ / تِ] (ن مف مرکب)آنکه هوش خود را از دست داده. بیهوش :
بپرسید کآن لعبت دلپسند
که هش رفتگان را کند هوشمند...نظامی.
رجوع به هُش شود.
هشره
[هَ رَ] (ع اِمص) بزرگ منشی و فیرندگی. (منتهی الارب). بطر. گویا همزه به هاء بدل شده، و اصل آن اشره است. (اقرب الموارد).
هشره
[هَ شِ رَ] (ع ص) شجره هشره؛ درختی که برگش زود بیفتد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
هش زدای
[هُ زَ / زِ / زُ] (نف مرکب)آنچه هوش و عقل را زایل کند. || (اِ مرکب) به معنی شراب است که هوش را میزداید و زایل مینماید. (انجمن آرا).
هشفیفل
[هَ فی فُ] (اِ) اشقاقل. (فهرست مخزن الادویه). زردک صحرایی را گویند که شقاقل باشد. قوت باه دهد و شیر زنان را زیاد کند. (برهان). شقاقل است. (فهرست مخزن الادویه). محتمل است که هشقیقل باشد با دو قاف به جای دو فاء که در آن صورت تلفظ لهجه ای است...
